flip on one's head

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
• کاملاً برعکس شدن / وارونه شدن
• از این رو به آن رو شدن / زیر و رو شدن
• مسیرش کاملاً عوض شدن / برخلاف انتظار پیش رفتن
• به کل دگرگون شدن / از بیخ عوض شدن
🔸 مثال ها:
• The whole argument flipped on its head when the new evidence came out.
...
[مشاهده متن کامل]

کل آن استدلال با انتشار شواهد جدید، کاملاً وارونه شد.
• His life flipped on its head after the diagnosis.
زندگی اش پس از آن تشخیص، از این رو به آن رو شد.
• The situation flipped on its head within hours.
اوضاع طی چند ساعت، کاملاً برعکس شد.