🔸 معادل فارسی:
کسی را در وضعیتی یافتن؛ کسی را گرفتارِ چیزی کردن؛ باعث شدن کسی درگیر چیزی شود
مثال؛
His reckless behavior found him in serious trouble with the police.
رفتار بی پروای او باعث شد با پلیس به دردسر جدی بیفتد.
... [مشاهده متن کامل]
His gambling addiction found him in deep financial trouble.
اعتیاد او به قمار باعث شد گرفتار مشکلات مالی شدیدی شود.
A series of bad decisions found her in an impossible situation.
مجموعه ای از تصمیم های بد باعث شد او در موقعیتی غیرقابل حل قرار بگیرد.
کسی را در وضعیتی یافتن؛ کسی را گرفتارِ چیزی کردن؛ باعث شدن کسی درگیر چیزی شود
مثال؛
رفتار بی پروای او باعث شد با پلیس به دردسر جدی بیفتد.
... [مشاهده متن کامل]
اعتیاد او به قمار باعث شد گرفتار مشکلات مالی شدیدی شود.
مجموعه ای از تصمیم های بد باعث شد او در موقعیتی غیرقابل حل قرار بگیرد.