find one's feet


(به کاری یا جایی) عادت کردن، خوگرفتن، به خود اطمینان یافتن

انگلیسی به انگلیسی

• become adjusted; become established

پیشنهاد کاربران

🔸 **معادل فارسی:**
جا افتادن / به شرایط عادت کردن / اعتمادبه نفس پیدا کردن
________________________________________
🔸 **تعریف ها:**
1. ** ( شروع تازه – مثبت ) :**
یافتن ثبات یا اعتمادبه نفس پس از ورود به محیط یا شرایط جدید.
...
[مشاهده متن کامل]

مثال: It took her a few months to find her feet in the new job.
چند ماه طول کشید تا در کار جدید جا بیفتد.
2. ** ( رشد شخصی – استعاری ) :**
یاد گرفتن چطور با شرایط کنار بیاید و مستقل عمل کند.
مثال: After moving abroad, he finally found his feet.
بعد از مهاجرت بالاخره راه خودش را پیدا کرد.
3. ** ( محاوره ای – روزمره ) :**
به معنای �دیگه دست پاچه نیست� یا �جا افتاده�.
مثال: Don’t worry, you’ll soon find your feet here.
نگران نباش، خیلی زود اینجا جا می افتی.
________________________________________
🔸 **مترادف ها:**
settle in – adjust – gain confidence – become accustomed – get comfortable – stand on one’s own

جای خود را در شغل ( محل ) جدید محکم کردن
جا افتادن، راه و چاه را یاد بگیریم
جا افتادن، عادت کردن، خو گرفتن
عادت کردن به چیزی، احساس کنی می تونی از عهده شرایط بر بیای