find closure

پیشنهاد کاربران

معادل فارسی:
اصلی: به پایان عاطفی رسیدن، کِلک یک ماجرا را کندن
روانشناختی: فرآیند پایان یابی، آرامش پس از طوفان
مثال:
After years of grief, she finally found closure following her father's death.
...
[مشاهده متن کامل]

پس از سال ها اندوه، او بالاخره پس از مرگ پدرش به آرامش رسید.
Visiting the crash site helped him find closure after the accident.
بازدید از محل سقوط به او کمک کرد بعد از حادثه به آرامش برسد.
Sometimes you never get all the answers; you just have to find closure within yourself.
گاهی هرگز به همه پاسخ ها نمی رسی؛ فقط باید در درون خودت به صلح برسی.
The trial's verdict allowed the victims' families to find some sense of closure.
حکم دادگاه به خانواده های قربانیان اجازه داد تا احساسی از پایان یافتگی را تجربه کنند.