fidgety

/ˈfɪdʒɪti//ˈfɪdʒɪti/

معنی: بی قرار، ناراحت، بی آرامی
معانی دیگر: نا آرام، در دلهره، مرتب در حال وول خوردن یا لوشیدن
شبکه مترجمین ایران

جمله های نمونه

1. As the questioning continued, he became fidgety and uneasy.
[ترجمه ترگمان]وقتی این سوال ادامه یافت او بی قرار و بی قرار شد
[ترجمه گوگل]همانطور که پرسش ادامه یافت، او خشمگین و ناراحت شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. The boys get fidgety if they can't play outside.
[ترجمه ترگمان]پسرها اگر نمی توانند بیرون بازی کنند، بی قرار می شوند
[ترجمه گوگل]پسران اگر نتوانند در خارج از خانه بازی کنند، فریب خورده اند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. The children get fidgety if they have nothing to do.
[ترجمه ترگمان]بچه ها اگر کاری برای انجام دادن نداشته باشند بی قرار می شوند
[ترجمه گوگل]بچه ها اگر کاری برای انجام کاری ندارند، فریب خورده اند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Travelling in planes makes me fidgety.
[ترجمه ترگمان]مسافرت در هواپیما باعث می شود که من بی قرار باشم
[ترجمه گوگل]مسافرت در هواپیما من را خشنود می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. She was bipolar as well: up and down, fidgety and despondent.
[ترجمه ترگمان]دو قطبی داشت: بالا و پایین، بی قرار و افسرده
[ترجمه گوگل]او دوقطبی بود: بالا و پایین، بی حوصله و محتاطانه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. Two fidgety toddlers stood with their mothers.
[ترجمه ترگمان]دو کودک بی قرار در کنار مادرشان ایستاده بودند
[ترجمه گوگل]دو بچه نوپا ناتوان با مادرشان ایستاده بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. He was fidgety and in a dream world when being given instruction in a group.
[ترجمه ترگمان]او بی قرار و در یک دنیای رویایی بود که در یک گروه تعلیم داده می شد
[ترجمه گوگل]هنگامی که در یک گروه آموزش داده می شد، او خجالتی بود و در یک دنیای رویا
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. She was dressed, and felt rather fidgety, but, at the same time, directionless.
[ترجمه ترگمان]او لباس پوشیده بود و تا حدودی بی قرار شده بود، اما در عین حال، بی فایده بود
[ترجمه گوگل]او لباس پوشید، و احساس راحتی نداشت، اما در همان زمان، بدون حرکت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. You get fidgety if you've nothing to do.
[ترجمه ترگمان]اگر کاری برای انجام دادن نداشته باشی، ناراحت می شوی
[ترجمه گوگل]اگر هیچ کاری برای انجام دادن نداشته باشید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. Nervous, fidgety, changeable in mood, easily led.
[ترجمه ترگمان]عصبی، بی قرار، بی ثبات، در حالت روحی، به راحتی هدایت می شود
[ترجمه گوگل]عصبی، خجالتی، تغییر در خلق و خوی، به راحتی منجر می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. I suppose I must have been getting fidgety.
[ترجمه ترگمان]فکر می کنم بی قرار شده بودم
[ترجمه گوگل]من فکر می کنم که من باید بدبین باشم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. And fussy, fidgety babies, the researchers found, show an identifiable brain-wave pattern.
[ترجمه ترگمان]و محققان دریافتند که کودکان بی قرار و بی قرار، یک الگوی موج مغزی قابل شناسایی را نشان می دهند
[ترجمه گوگل]محققان دریافتند که نوزادان سرسخت و ناپایدار الگوی موج مغزی قابل شناسایی را نشان می دهند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. It made Lily so fidgety and she asked such impossible questions.
[ترجمه ترگمان]لی لی خیلی بی قرار بود و از این سوال های غیر ممکنی می پرسید
[ترجمه گوگل]این لیلی را خیلی زود ساخته بود و از چنین سؤالی غیرممکن خواسته بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. That fidgety girl keeps twisting her fingers and shaking her feet.
[ترجمه ترگمان]این دختر بی قرار مدام انگشت هایش را می چرخاند و پاهایش را تکان می دهد
[ترجمه گوگل]این دختر فریبنده انگشتان دست و پا زدن را نگه می دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

بی قرار (صفت)
agog, disquiet, restless, fidgety, hectic, restive, variable, lubricious

ناراحت (صفت)
uneasy, upset, disturbed, fidgety, unhandy, distraught, inconvenient, tense, uncomfortable, fretful, incommodious

بی آرامی (صفت)
fidgety

به انگلیسی

• uneasy, agitated, restless, jumpy
someone who is fidgety keeps fidgeting.

پیشنهاد کاربران

معنی یا پیشنهاد شما