feeling

/ˈfiːlɪŋ//ˈfiːlɪŋ/

معنی: احساس، حس
معانی دیگر: بساوایی، حس لامسه، دست سودن، پرماس، سهش، سوهش، آگاهی (از راه حواس پنج گانه)، شور، (جمع) احساسات، شورمندی، همدردی، (عامیانه) عقیده، حالت، وضع (احساسی که بودن در جایی به انسان می دهد)، (با : for) استعداد، شم، لم، تمایل

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: a physical sensation produced by touch.
مشابه: contact, perception, sensation, sensibility, touch

- After the accident he lost all feeling in his right hand.
[ترجمه عسل] پس از تصادف همه احساسات لامسه در دست راستش را از دست داد
|
[ترجمه Ali_phu] بعد از تصادف او تمام احساسات دست راستش را از دست داد.
|
[ترجمه Elina] بعد از تصادف تمام حس دست راستش را از دست داد.
|
[ترجمه Mahdi🌿] او پس از تصادف تمام عملکرد های دست راستش را از دست داد
|
[ترجمه ترگمان] بعد از تصادف همه احساس را در دست راستش از دست داد
[ترجمه گوگل] پس از حادثه او همه احساسات را در دست راست خود از دست داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a general consciousness, perception, or sensation more or less independent of intellectual or physical activity.
مترادف: awareness, consciousness, sentience
مشابه: apprehension, attitude, impression, spirit

- There is a feeling of a new beginning in the country.
[ترجمه ترگمان] احساس آغاز جدیدی در کشور وجود دارد
[ترجمه گوگل] یک احساس جدید در کشور وجود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- These features of the train give the passengers a feeling of safety.
[ترجمه ترگمان] این خطوط قطار به مسافران احساس امنیت می دهد
[ترجمه گوگل] این ویژگی های قطار مسافران احساس امنیت می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: an unclear or vague awareness.
مترادف: sensation, sense
مشابه: idea, impression, notion

- I have a feeling that I've met you somewhere before.
[ترجمه سودا] احساس کردم شمارو قبلا جایی ملاقات کردم
|
[ترجمه ترگمان] احساس می کنم قبلا جایی تو رو دیدم
[ترجمه گوگل] احساس کردم که قبل از شما ملاقات کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: an emotion or the capacity for emotion.
مترادف: emotion, sensibility, sensitivity
مشابه: compassion, consciousness, sympathy

- After seeing her, I was left with a feeling of deep sadness.
[ترجمه DM] پس از دیدن او ، احساس غم و اندوه عمیقی برایم باقی ماند
|
[ترجمه ترگمان] بعد از اینکه او را دیدم احساس ناراحتی شدیدی کردم
[ترجمه گوگل] پس از دیدن او، من با احساس غم و اندوه عمیق باقی مانده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She told him he was a cruel man with no feeling for others.
[ترجمه SARA] او ( یک دختر ) به او ( یک پسر ) گفت که آن یک مرد بی رحمانه است و هیچ حسی نسبت به دیگران ندارد.
|
[ترجمه ترگمان] به او گفت که آدم سنگدلی است و هیچ احساسی نسبت به دیگران ندارد
[ترجمه گوگل] او به او گفت او یک مرد بی رحمانه است و هیچ حس دیگری برای دیگران ندارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: (often plural) a sentimental or romantic impulse.
مترادف: sentiment
مشابه: affection, ardor, fervor, passion

- A person can't afford to have feelings in this line of work.
[ترجمه ترگمان] شخص نمی تواند در این خط کار احساس داشته باشد
[ترجمه گوگل] یک شخص نمی تواند احساسات خود را در این خط کار تحمل کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Do you have feelings toward this man?
[ترجمه مهنا] ایا شما احساساتی نسبت به این مرد دارید
|
[ترجمه نامرد] ایا شما احساسای نسبت به این مرد دارید
|
[ترجمه ترگمان] تو احساسی نسبت به این مرد داری؟
[ترجمه گوگل] آیا شما احساس می کنید نسبت به این مرد؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: an impression created by something perceived.
مترادف: effect, impression
مشابه: atmosphere, mood, perception, tone

- The crowd produced a feeling of tension.
[ترجمه ترگمان] جمعیت احساس تنش کردند
[ترجمه گوگل] جمعیت باعث ایجاد تنش شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The warm light gives the room a feeling of comfort.
[ترجمه ترگمان] نور گرم، احساس راحتی به اتاق می دهد
[ترجمه گوگل] نور گرم به اتاق احساس راحتی می دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: (often plural) an opinion or attitude.

- What is your feeling about this decision?
[ترجمه ترگمان] چه احساسی در مورد این تصمیم داری؟
[ترجمه گوگل] احساس شما در مورد این تصمیم چیست؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I tried to ask him his feelings about the matter, but he kept his opinion to himself.
[ترجمه ترگمان] سعی کردم احساساتش را در این مورد از او بپرسم، اما او نظر خودش را برای خودش نگه داشت
[ترجمه گوگل] من سعی کردم از او احساسات خود را در مورد موضوع بپرسم، اما او نظر خود را به خود حفظ کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She doesn't have very positive feelings about the upcoming changes.
[ترجمه ترگمان] او احساسات بسیار مثبتی در مورد تغییرات آتی ندارد
[ترجمه گوگل] او احساسات بسیار مثبتی نسبت به تغییرات آینده ندارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
مشتقات: feelingly (adv.)
(1) تعریف: able to perceive sensation.
مترادف: sensible, sensitive, sensuous
متضاد: insensate, unfeeling
مشابه: sentient

- the feeling part of the brain
[ترجمه نامرد] احساسی از بخش مغز
|
[ترجمه ترگمان] احساس بخشی از مغز
[ترجمه گوگل] احساس بخش مغز
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: easily aroused to emotion, esp. sympathy for others.
مترادف: emotional, fervent, passionate, sensitive
متضاد: unfeeling

- She is a feeling person who does whatever she can to help those who are less fortunate.
[ترجمه ترگمان] او کسی است که هر کاری از دستش بربیاید انجام می دهد تا به کسانی که کم تر خوشبخت هستند کمک کند
[ترجمه گوگل] او یک فرد احساساتی است که هر کاری که می تواند انجام دهد، به کسانی که کمتر خوش شان هستند کمک می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. a feeling for music
شم موسیقی

2. a feeling of alienation and despair among the youth
احساس بیگانگی و یاس در جوانان

3. a feeling of anger and hurt
احساس خشم و آزردگی

4. a feeling of being alone
احساس تنها بودن

5. a feeling of buoyancy and freedom
احساس شادمانی و آزادی

6. a feeling of fear came over me
احساس ترس بر من مستولی شد.

7. a feeling of pain
احساس درد

8. fellow feeling
همدردی

9. the feeling of animosity toward foreigners is a sign of narrowmindedness
احساس خصومت نسبت به خارجیان نشانه ی کوته فکری است.

10. a creepy feeling
احساس چندش

11. an agonizing feeling of shame and guilt
احساس زجرآور شرم و گناه

12. an intangible feeling of impending disaster
احساس مبهمی درباره ی فاجعه ی قریب الوقوع

13. he showed feeling for the poor
او با بینوایان همدردی می کرد.

14. i am feeling lowdown
دلم گرفته است.

15. i am feeling the blues
احساس اندوه می کنم.

16. my gut feeling is . . .
احساس درونی من آن است که . . .

17. the happy feeling of the city during norooz
حالت شادی شهر در ایام نوروز

18. the sensuous feeling of the sun's rays on my skin
احساس لذتبخش پرتو خورشید بر پوستم

19. a sinking feeling
پیش بینی رویداد بد،احساس اینکه چیزی بد در شرف وقوع است،دلهره

20. i am not feeling too well today
امروز حالم زیاد خوب نیست.

21. i am not feeling up to par today
امروز حالم مثل همیشه نیست.

22. i have a feeling that he will win
به من الهام شده (یا احساس می کنم) که او خواهد برد.

23. she had been feeling poorly lately
این اواخر ناخوش شده بود.

24. she woke up feeling a bit queer
او از خواب بیدار شد و احساس ناخوشی خفیفی می کرد.

25. the girl was feeling dippy about the boy next door
دختر دیوانه ی پسر همسایه بود.

26. there is a feeling that he is honest
چنین احساس می شود که او امین است.

27. there is no feeling in the patient's left foot
پای چپ بیمار بی حس است.

28. they are gradually feeling the pinch of economic competition
کم کم دارند فشار رقابت اقتصادی را احساس می کنند.

29. i had an uncanny feeling that someone was watching me
احساس مرموزی به من دست داده بود که کسی دارد مرا می پاید.

30. she doesn't have much feeling for the beauty of these mountains
او زیبایی این کوه ها را چندان حس نمی کند.

31. she sings with much feeling
او با شور زیاد آواز می خواند.

32. to recapture a particular feeling
احساس ویژه ای را در خاطر زنده کردن

33. i was wrapped in strange feeling of blitheness and dauntlessness
احساس نشاط و بی باکی عجیبی وجودم را فراگرفت.

34. this poem is full of feeling
این شعر پر از احساس است.

35. despite living in the city, her feeling and thoughts remained native
علی رغم زندگی در شهر احساسات و افکار او ساده و خالص باقی ماند.

36. he was a deeply and finely feeling man
او مردی بود دارای احساس ژرف و لطیف.

37. lend me some money if you're feeling so flush
اگر احساس دارا بودن می کنی به من قدری پول قرض بده.

38. praise the lord, the child is feeling better!
الحمدلله حال بچه بهتر شده است !

39. he determines the quality of cloth by feeling it
او مرغوبیت پارچه را با دست مالیدن،به آن معلوم می کند.

40. seeing that movie gave me a blah feeling
دیدن آن فیلم مرا خسته و دلزده کرد.

41. as i entered the room, i had a feeling of deja vu
وارد اتاق که شدم احساس کردم قبلا آنجا بوده ام.

42. let's humor him today because he is not feeling well
بیا امروز مطابق میل او رفتار کنیم چون حالش خوب نیست.

43. an extra lock on the door gives me a feeling of security
یک قفل اضافی بر در به من احساس خاطر جمعی می دهد.

44. a noncommittal word that can be used for almost any feeling
واژه ی گنگی که می توان آن را تقریبا برای هرگونه احساسی به کار برد

45. he could not tolerate the smell of garlic without a feeling of disgust
بدون احساس بیزاری نمی توانست بوی سیر را تحمل کند.

مترادف ها

احساس (اسم)
sense, impression, sentiment, apperception, perception, feeling, sensation, gusto, percipience, sensing

حس (اسم)
energy, sense, feeling, sensation, presentiment

به انگلیسی

• sensation; perception; emotion; pity, compassion
sensitive, perceptive; full of emotion; sympathetic
a feeling is an emotion or attitude.
a feeling is also a physical sensation.
if you have no feeling in a part of your body, you do not know when that part is being touched.
if you have a feeling that something is the case or that something is going to happen, you think that it is probably the case or that it will probably happen.
feeling for someone or something is affection or sympathy for them.
see also feel.
bad feeling or ill feeling is resentment or hostility between people.
if you hurt someone's feelings, you upset them.
if you have no hard feelings towards someone who has upset you, you do not feel angry with them.

پیشنهاد کاربران

Feeling is what you feel in your mind or body
احساس کردن
feeling is what you feel in your mind or body

what you feel in your mind or body. کانون زبان ایران . . . . ترم Reach3
جمله : I'm feeling bad after I get my exam score because I give a bad grade
حس ، احساس 🧁🧁
he found it difficult to express his feelings
براش سخت بود که احساسات خودش رو ابراز کنه
هنر 85
به عنوان صفت:
A feeling person
کسی که شخصیت احساس محوری داره و تجربه بر اساس حواس پنج گانه رو ترجیح میده
شاید "احساس محور"
بعد از تصادف تمام حس دست راستش را از دست داد.
نمی تونیم برای حس بویایی یا دیداری یا. . . . استفاده کنیم اما برای احساسات یک فرد میشه بکار برد
Feeling means what you feel in your mind or body
Kanon zaban. Reach 3
🥇🥇🥇🥇🥇🥇🥇🥇
Feel به معنی احساس هستش

Filing به معنی غذایی است که آدم رو سیر میکنه
مثال : my salad wasn't filing.
معنی: سالاد من غذای سیر کننده ای نبود.
🥇🥇🥇🥇🥇🥇🥇🥇
منم که همین رو نوشتم 😶🙄
feeling ( روان‏شناسی )
واژه مصوب: احساس
تعریف: حالتی که در هر زمان و مکان ممکن است عارض شود و ذهن را موقتاً اشغال کند، بی‏آنکه لزوماً تظاهری داشته باشد و نیز ممکن است در تصمیم‏گیری دخالت داشته باشد و منشأ عمل یا حرکتی شود
نظر
عقیدە
احساس:Feeling
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما