feel on the spot

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
احساس تحت فشار کردن؛ احساس معذب بودن؛ حس گیر افتادن؛ احساس اینکه همه چشمشان به توست؛ احساس قرار گرفتن در تنگنا
🔸 مثال ها:
• I felt on the spot when the boss asked me to explain the mistake.
...
[مشاهده متن کامل]

وقتی رئیس از من خواست اشتباه را توضیح دهم، احساس معذب بودن و تحت فشار بودن کردم.
• She doesn't like feeling on the spot during meetings.
او دوست ندارد در جلسات در موقعیتی قرار بگیرد که ناگهان مجبور به پاسخ گویی شود.
• He felt on the spot when everyone turned to look at him.
وقتی همه برگشتند و به او نگاه کردند، احساس کرد در موقعیت معذب کننده ای قرار گرفته و همه منتظر واکنش او هستند.
• Being put on the spot in an interview can make you nervous.
قرار گرفتن در موقعیتی که در مصاحبه مجبور شوی بی درنگ پاسخ بدهی، می تواند مضطربت کند.