feel for sb

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
• برای کسی دل سوزی کردن
• حال کسی را فهمیدن
• با کسی همدردی کردن
🔸 مثال ها:
( همدردی ) I feel for you, man. Losing your job is terrible.
دلم به حالت می سوزه رفیق. از دست دادن کارت وحشتناکه.
...
[مشاهده متن کامل]

( غم ) She's been so sad since her dog died. I really feel for her.
از وقتی سگش مرد خیلی غمگینه. واقعاً دلم به حالش می سوزه.
( موقعیت سخت ) I feel for students who have to work while studying.
حال دانشجوهایی رو که مجبورن هم درس بخونن هم کار کنن، می فهمم.
( پاسخ ) A: I'm so stressed about my exams. B: I feel for you; I remember how that felt.
الف: از امتحانام خیلی استرس دارم. ب: حالت رو درک می کنم؛ یادم میاد چه حسی داشت.

Have sympathy for sb
احساس همدردی کردن
درک کردن
به کسی حس داشتن
دلش سوخت