feed into

شبکه مترجمین ایران

تخصصی

[ریاضیات] به عنوان ورودی دادن، داده شدن، خوراک دادن، دادن

پیشنهاد کاربران

to have an effect on something or help to make it happen
تاثیر داشتن بر چیزی
ماده اولیه وارد دستگاهی کردن
تزریق کردن به
تغذیه کردن ( تامین کردن )
به صَرفِ . . . رسیدن/بودن، به خوردِ . . . دادن
From Longman Dictionary of Contemporary English
feed into something ( phrasal verb ) :
to have an effect on something or help to make it happen
The influence of Italian designer fashion feeds into sports fashion
کمک کردن در
تأثیر گذاشتن بر
موجبِ چیزی شدن

feed into something
​to have an influence on the development of something
تاثیرگذاری بر توسعه ی چیزی
The report's findings will feed into company policy

Feed your money into vending machine . سکه انداختن داخل دستگاه . . .

رساندن به
[هزاره]
feed sth into sb/sth
خوراندن به، وارد کردن به، دادن به
[سکه] انداختن در
حمایت / تأیید کردن
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما