🔸 نکته:
fed up از tired قوی تر است.
tired of something → از چیزی خسته شدن
fed up with something → از چیزی به ستوه آمدن / دیگر تحملش را نداشتن
و دقت کنید که در نوشتار، وقتی قبل از اسم می آید، معمولا به صورت fed - up voters با خط تیره نوشته می شود؛ اما بعد از فعل be معمولا بدون خط تیره می آید:
... [مشاهده متن کامل]
fed - up voters ✅
The voters are fed up. ✅
fed - up ( adjective ) / صفت
🔸 معادل فارسی:
خسته و کلافه؛ به ستوه آمده؛ دلزده؛ عاصی از چیزی
مثال؛
I'm fed up with his constant complaints. از شکایت های همیشگی او خسته و کلافه شده ام.
... [مشاهده متن کامل]
Voters are fed up with rising prices.
رای دهندگان از افزایش قیمت ها به ستوه آمده اند.
She's fed up with being treated this way.
او از اینکه با او این طور رفتار شود، به ستوه آمده است.
( صفت، غیررسمی )
🔸 معادل فارسی:
• ( از چیزی ) به شدت خسته و بیزار بودن
• ( در معنایِ محاوره ای ) از یک وضعیت کلافه شدن / سیر شدن
• ( با بارِ منفی ) دیگر تحملِ چیزی را نداشتن
🔸 مثال ها:
... [مشاهده متن کامل]
• "Many voters are fed up with the endless political bickering. "
بسیاری از رأی دهندگان از دعواهایِ بی پایانِ سیاسی خسته و کلافه شده اند.
• "The public is fed up with the rising cost of living and the government's inaction. "
مردم از افزایشِ هزینه هایِ زندگی و بی عملیِ دولت سیر شده اند.
• "I'm fed up with the constant delays and broken promises. "
من از تأخیرهایِ مداوم و وعده هایِ عملی نشده بیزار شده ام.
🔸 نکته:
• این عبارت معمولاً با حرفِ اضافه ی "with" همراه می شود: "fed up with something".
• تفاوت آن با "tired" در این است که "tired" به خستگیِ جسمی اشاره دارد، در حالی که "fed up" به خستگیِ روحی و روانیِ ناشی از یک موقعیتِ تکراری و آزاردهنده اشاره می کند.
ذله شدن. بیزار شدن
Don't sing that song because I'm completely fed up with it.
اون آوازو نخون چون ذله شدم کاملا ازش
ذله شدن ، خسته شدن
به اینجامون رسیده! خسته شدیم
۱. خسته. بیزار. سیر ۲. دمغ، بی دل و دماغ. تو لب. پکر // رنجیده
مثال:
I am fed up with this job, and I've decided to quit.
من از این شغل خسته {و بیزار} شده ام و تصمیم گرفته ام ول کنم.
I am fed up from him
من از دستش ذله شدم،
از دست اون جون به لب شدم
از دست اون کلافه ام
آزرده
ناراضی
بی حوصله
خسته
get frustrated
سیر و بیزار
miserable
دلزده، خسته و سیر از چیزی
Bored or frustrated and unhappy
Adjective - informal :
ناراحت یا خسته و متقاضی تغییر کردن چیزی
annoyed or bored, and wanting something to change
به عنوان مثال :
I’m really fed up with this constant rain. 1
Anna got fed up with waiting. 2
کلافه
دقت شود این عبارت صفت است نه فعل.
How was your trip up there
O man l just fed up with the airline
تو فرودگاه کلافه شدم🥴😤
جان به لب شدن ( رسیدن )
ذله شدن. خسته شدن
کلافه
خسته یا کسل
غیر رسمی هست. وقتی یکی fed up هست در واقع دیگه خسته شده و حالش داره بهم میخوره و بی حوصله و خسته هست/راحت بگم میشه ""کلافه"" "زده شدن از کاری" و همونی که میگن دیگه به اینجام رسیدن ( به لب رسیدن )
همچنین fed گذشته feed هستش به معنی خوراندن
Dissatisfied بیزار
به نقل از هزاره
( محاوره )
1. دمغ، بی دل و دماغ، تولب، پکر
2. خسته، بیزار
Boared or unhappy whit s. th
Fed up = خسته، بیزار، سیر
Get fed up = ( معمولا با with ) خسته شدن، سیر آمدن یا سیر شدن، بیزار شدن
خسته و کلافه شدن، سیر شدن از کاری، زده شدن
به ستوه آمدن؛ پر بودن گوش از
کلافه
کسل
خیلی خسته = از چیزی یا کسی بُریدن
زده شدن ( از چیزی ) ، وا زَد شدن ( از چیزی )
I'm fed up with your excuses
از بهانه هات خسته ام
راضی نبود، احساس خوبی نداشتن، سیرشدن
Misrable بدبخت
کلافه شدن ، خسته و ملول گشتن
بدبخت یا تیره روز
سیر شدن به معنای انزجار
مثلا من ازت سیر شدم
sick and tired
نا خشنود
خسته شدن ، زده شدن از کاری که همیشه انجام میدی ، مثلا از شغل
I'm fed up with my job.
من از شغلم خسته شدم ( زده شدم )
Become bored, bored
become tired
خسته شدن و اذیت شدن از یه وضعیتی ( مخصوصا اون وضعیتی که یه مدتی هست که درگیرشی )
کسل
خسته شدن، کسل شدن
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٤٥)