fall

/fɔːl//fɔːl/

معنی: پاییز، خزان، افت، ابشار، زوال، سقوط، فروکش، نزول، هبوط، افتادن، ویران شدن، چکیدن، سقوط کردن، تنزل کردن، پایین امدن
معانی دیگر: بزیر آمدن، زمین خوردن، ساقط شدن، (در جنگ) کشته شدن، زخمی شدن، فروریختن، آویخته بودن، آویختن، آویزان بودن، سرازیر دار بودن، شیب پیدا کردن، نزول کردن، کم شدن، کاهش یافتن، افت کردن، برکنار شدن، منقرض شدن، تسلیم هوا و هوس شدن، گمراه شدن، (زن) خراب شدن، تسخیر شدن، (کشور یا شهر یا دژ و غیره) فتح شدن، گشوده شدن، اسیر شدن، گرفته شدن، (صدا) کوتاه شدن، آهسته شدن، رویدادن، برگزار شدن، (ارث و غیره) بردن، (از راه بخت آزمایی یا وراثت یا توزیع و غیره) بدست آوردن، (مریض یا عاشق و غیره) شدن، (در جای بخصوص) قرار گرفتن، (اتفاقا) برخوردن به، متوجه شدن، بی اختیار گفته شدن، (با : into) بخش شدن به، تقسیم شدن به، (باران و برف) آمدن، (با : off) ور آمدن، (دندان و غیره) افتادن، (مو و غیره) ریختن، (قیمت و حرارت و غیره) کاهش، پایین رفتن، فتح، گشایش، انقراض، هر چیز افتاده، (فصل) خزان، بادبیز، پاییزی، پاییزه، میزان آنچه که افتاده است، ریزش، بارش، آبشار، تنزل رتبه (یا مقام یا شان و غیره) یافتن، خوار شدن، شهرت از دست دادن، (جانوران) متولد شدن، زاییده شدن، زایمان، آویختگی، آویزانی، سرازیری، گمراهی، ضلالت، از راه بدر شدگی، (مکانیک) سرزنجیر، سرسیم، بخش آویخته ی سیم یا زنجیر، (کشتی رانی) طناب قرقره، هریک از طناب هایی که با آن قایق نجات کشتی را بالا یا پایین می برند، (کشتی گیری) خاک کردن حریف، به خاک رساندن شانه های حریف، به زمین زدن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: falls, falling, fallen, fell
(1) تعریف: to drop downward or to a lower position; descend.
مترادف: descend, drop, plunge
متضاد: ascend, rise
مشابه: avalanche, cascade, come down, decline, pitch, topple, tumble

- The curtain fell.
[ترجمه مهرداد] پرده افتاد.
|
[ترجمه Parmida] پرده از بالا افتاد
|
[ترجمه ترگمان] پرده افتاد
[ترجمه گوگل] پرده سقوط کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He fell from the top of the tree.
[ترجمه ملیکا] او از بالای درخت افتاد ( بر زمین )
|
[ترجمه عرفان قوجایی] او از بالای درخت به زمین افتاد
|
[ترجمه ترگمان] از بالای درخت به زمین افتاد
[ترجمه گوگل] او از بالای درخت سقوط کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to lessen; abate.
مترادف: abate, decrease, diminish, drop, ebb, lessen
متضاد: rise
مشابه: decline, dip, drop off, dwindle, fade

- The level of activity fell considerably.
[ترجمه ترگمان] سطح فعالیت به میزان قابل توجهی کاهش یافت
[ترجمه گوگل] سطح فعالیت به میزان قابل توجهی کاهش یافت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to hang down.
مترادف: hang
مشابه: dangle, drop

- His hair fell in curls onto his forehead.
[ترجمه جیگر] موهای او روی پیشانی افتاد
|
[ترجمه ترگمان] موهایش روی پیشانی اش ریخته بود
[ترجمه گوگل] موهای او در پیشانی خود فرو می ریزد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to be slain.
مترادف: perish
مشابه: croak, die

- He fell in battle.
[ترجمه ترگمان] او در جنگ کشته شد
[ترجمه گوگل] او در نبرد سقوط کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to be defeated or conquered.
مشابه: capitulate, succumb, surrender

- The fort fell under enemy attack.
[ترجمه mina] قلعه زیر نظر دشمن بود
|
[ترجمه ترگمان] دژ حمله دشمن را آغاز کرد
[ترجمه گوگل] قلعه تحت حمله دشمن قرار گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to happen; occur.
مترادف: happen, occur, take place
مشابه: befall, betide, come, come to pass

- Night fell.
[ترجمه ترگمان] شب فرا رسید
[ترجمه گوگل] شب افتاد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: to become; pass into a particular condition or position.
مترادف: become
مشابه: drop, lapse, slide, take

- She fell ill.
[ترجمه ترگمان] مریض شد
[ترجمه گوگل] او بیمار شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Hiking with a group, he fell behind.
[ترجمه ترگمان] hiking با یک گروه، اون از پشت افتاد
[ترجمه گوگل] پیاده روی با یک گروه، او پشت سر گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: to fail to resist temptation.
مترادف: err
مشابه: backslide, sin, stray, transgress

(9) تعریف: of the sight, to be directed to.
مشابه: rest

- Her eyes fell on the lost pearl.
[ترجمه ترگمان] نگاهش روی مروارید گم شده افتاد
[ترجمه گوگل] چشمش به مروارید گم شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
عبارات: fall back on, fall off, fall under
• : تعریف: to cut down (a tree) or bring down (an animal or person); fell.
مترادف: fell
مشابه: cut down, smite, strike down
اسم ( noun )
مشتقات: falling (n.)
(1) تعریف: the act or process of falling to a lower place.
مترادف: descent, drop, plunge, tumble
متضاد: ascent, rise
مشابه: decline, dive, spill, stumble

(2) تعریف: a sudden decline in elevation.
مشابه: decline, descent, drop, lowering

(3) تعریف: a downward slope.
مترادف: decline, slope
متضاد: rise
مشابه: dip, downgrade, slant

(4) تعریف: (usu. pl.) a sudden drop in a river or stream that causes water to fall; waterfall.
مترادف: cascade, waterfall
مشابه: cataract

(5) تعریف: autumn.
مترادف: autumn
مشابه: Indian summer

(6) تعریف: a succumbing to temptation or seduction.
مشابه: error, lapse, original sin, sin, transgression, trespass

(7) تعریف: something that drops down or falls.
مترادف: cascade
مشابه: rain

- a fall of hair
[ترجمه ترگمان] یک تار مو
[ترجمه گوگل] سقوط مو
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: a defeat or capture, as of a military force or a city.
مترادف: capture, defeat
مشابه: overthrow, sack, surrender

(9) تعریف: in wrestling, the act of pinning an opponent's shoulders against the mat for a certain brief length of time.
مشابه: hold, pinning

جمله های نمونه

1. fall on your knees and supplicate the god of your fathers
به زانو در بیا و از خدای نیاکانت طلب کن.

2. fall (come) apart
فروریختن،به هم خوردن

3. fall (or get) into the habit (of)
خوگرفتن (به)،به عادتی دچار شدن

4. fall (or get) out of the habit (of)
عادتی را ترک کردن

5. fall all over oneself
(عامیانه) دستپاچه شدن،(از شدت اشتیاق و هیجان) با دستپاچگی عمل کردن

6. fall among
اتفاقا برخوردن به،پیوستن به

7. fall away
1- ترک (دوستی یا حمایت و غیره) کردن 2- آب رفتن،کوچک شدن،نحیف شدن،تحلیل رفتن

8. fall back
عقب نشینی کردن،پس کشیدن

9. fall back on (or upon)
1- دوباره پناه بردن،ملتمس شدن به 2- عقب نشینی کردن به

10. fall behind
1- عقب افتادن (در مسابقه یا پیشرفت یا مطالعه و غیره) 2- (اجاره و قرض و غیره) نکول کردن

11. fall between (or through) the cracks
(عامیانه) جور در نیامدن (با برنامه یا طرح یا تشکیلات)،ملعبه شدن،قربانی (دستگاه یا وضع و غیره) شدن

12. fall down
افتادن

13. fall down on
(امریکا ـ خودمانی) ناموفق بودن (در شغل و غیره)،شکست خوردن

14. fall flat
1- تخت افتادن،روی زمین پهن شدن 2- ناموفق شدن،بجایی نرسیدن

15. fall for
(عامیانه) 1- خاطرخواه شدن،شیفته شدن 2- گول (کسی یا چیزی را) خوردن،اغوا شدن

16. fall foul (or afoul) of
1- تصادم کردن به،خوردن به،گیر کردن در،گرفتار شدن در 2- درگیر شدن با،دست به گریبان شدن با

17. fall from grace
معصیت کردن،گناه کردن،از لطف خدا محروم شدن

18. fall in
1- فروریختن،(طاق و غیره) پایین آمدن 2- توافق کردن 3- (مشق نظامی) به خط شدن،صف بستن

19. fall in love
عاشق شدن

20. fall in with
1- (اتفاقا) ملاقات کردن،برخوردن به 2- ملحق شدن به 3- هم عقیده شدن با،توافق کردن

21. fall into abeyance
به حالت تعلیق درآوردن

22. fall into decay
دستخوش تباهی شدن،به زوال گرویدن

23. fall into desuetude
مورد کاربرد نبودن،منسوخ شدن

24. fall into disfavor
از محبوبیت افتادن،از چشم افتادن،خوار شدن

25. fall into disrepute
دچار بدنامی و رسوایی شدن،بی اعتبار شدن

26. fall off
1- کوچکتر شدن،سبک تر شدن 2- بدتر شدن،ضعیف تر شدن،ملحق شدن به 3- کنده شدن،(مو) ریختن،(دندان و غیره) افتادن

27. fall on (or upon)
1- حمله کردن،تاختن بر 2- وظیفه ی کسی بودن

28. fall on deaf ears
مورد توجه قرار نگرفتن،اثر نداشتن

29. fall on one's feet
(جلوی کسی به نشان تضرع یا احترام) به خاک افتادن

30. fall out
1- دعوا کردن،مشاجره کردن 2- رویدادن،ناشی شدن 3- (مشق نظامی) از خط خارج شدن،از صف بیرون رفتن

31. fall out of love (with)
عشق خود را از دست دادن (نسبت به کسی)

32. fall over (or down)
فروافتادن،(ناگهان) افتادن،نقش برزمین شدن

33. fall prey to something
طعمه ی چیزی شدن،دچار چیزی شدن

34. fall short
1- فاقد بودن،کاستی داشتن،کم داشتن 2- (با: of) طبق دلخواه نبودن،به حد نصاب نرسیدن

35. fall sick
بیمار شدن،مریض شدن

36. fall through
با شکست مواجه شدن،به جایی نرسیدن،بهم خوردن

37. fall to
(خوردن یا حمله و غیره) شروع کردن،آغاز کردن

38. fall to one's knees
به زانو درآمدن،زانو زدن

39. fall to somebody's lot (to do something)
مسئول انجام (کاری) شدن،وظیفه ی کسی شدن

40. fall under
1- تحت تاثیر (چیزی یا کسی) قرار گرفتن 2- تحت عنوان چیزی ذکر شدن

41. a fall of leaves
توده ای از برگ های افتاده

42. a fall of timber
چوب ها (الوار) بریده شده

43. a fall outfit
یک دست لباس پاییزه

44. apples fall from the tree
سیب ها از درخت می افتند.

45. his fall from the roof
افتادن او از بام

46. the fall jolted every bone in my body
آن افتادن همه ی استخوان های بدنم را جابه جا کرد.

47. the fall of berlin
سقوط برلین

48. the fall of the berlin wall symbolized the end of the cold war
فروریزی دیوار برلن نماد پایان جنگ سرد بود.

49. the fall session begins in september
دوره ی پاییزی از اول سپتامبر آغاز می شود.

50. to fall asleep
خواب رفتن

51. to fall behind in one's dues
در پرداخت دیون خود تاخیر کردن

52. to fall in love
عاشق شدن

53. to fall into a rut
به برنامه ی هر روزی و یکنواخت عادت کردن

54. to fall into a trap
در دام افتادن

55. to fall into disrepair
دستخوش خرابی (به خاطر عدم تعمیر) شدن

56. anode fall
افت فشار آند

57. the fall of the cards
(در بازی های با ورق) دست،ورق هایی که از روی بخت به هر نفر می دهند

58. a six-inch fall of snow
ریزش برف به ارتفاع شش اینچ

59. i love fall weather
من هوای پاییزی را بسیار دوست دارم.

60. in the fall the number of tourists starts to tail off
در پاییز تعداد توریست ها کم می شود.

61. the sudden fall in the value of the dollar
کاهش ناگهانی ارزش دلار

62. these students fall into several groups
این شاگردان به چند گروه تقسیم می شوند.

63. if rain doesn't fall in the mountains . . .
اگر باران به کوهستان نبارد . . .

64. she divined the fall of the city
او سقوط شهر را پیش گویی کرد.

65. she had a fall and broke her leg
افتاد و پایش شکست.

66. the decline and fall of the roman empire
زوال و سقوط امپراطوری روم

67. the decline and fall of the roman empire
انحطاط و انقراض امپراطوری روم

68. the rent will fall due every two weeks
موعد پرداخت کرایه هر دو هفته یک بار است.

69. the rise and fall of an empire
پیدایش و اضمحلال یک امپراطوری

70. come within (or fall outside) somebody's jurisdiction
داخل (یا خارج از) حوزه ی اختیارات کسی بودن

مترادف ها

پاییز (اسم)
autumn, fall

خزان (اسم)
autumn, fall

افت (اسم)
drop, downfall, fall, pest, blight, plague, slump, pestilence, slippage

ابشار (اسم)
fall, cascade, waterfall, lin, linn

زوال (اسم)
decline, decay, decadence, downfall, fadeaway, ebb, sublation, lapse, fall, chute, deterioration, consumption, tailspin

سقوط (اسم)
drop, decline, downfall, fall, crash, collapse, chute, falling, crackup, prolapse, plumper, tailspin

فروکش (اسم)
lysis, ebb, subsidence, fall, collapse, letup, falling, deflation

نزول (اسم)
discount, devolution, fall, descent, downturn, fall-off

هبوط (اسم)
fall, descent

افتادن (اسم)
drop, fall, lie, keel, tumble, drop back

ویران شدن (فعل)
fall, wrack

چکیدن (فعل)
drop, abstract, ooze, drip, trickle, dribble, fall, lave, plash

سقوط کردن (فعل)
drop, decline, fall, fall down, slump, crash, collapse

تنزل کردن (فعل)
degrade, decline, decay, fall

پایین امدن (فعل)
dip, descend, fall

تخصصی

[عمران و معماری] آبشار - ریزش - شیب
[زمین شناسی] ریزش ریزش ها حرکات دامنه ای در دامنه های پر شیب هستند که یک توده منفصل از مواد، صرفنظراز اندازه خود از دامنه جدا شده وبصورت حرکت در هوا، غلتیدن یا جهش بر روی دامنه به سمت پایین دامنه حرکت می کنند .
[حقوق] ناشی شدن، وقوع یافتن، مشمول صلاحیت بودن، ذیربط بودن، مطرح شدن یا بودن، تنزل کردن، سقوط کردن
[ریاضیات] سقوط کردن، سقوط، افتادن، تنزل
[معدن] ریزش(معادن زیرزمینی)
[] سقوط

به انگلیسی

• tumble; descent; decrease; collapse; autumn; waterfall; being seduced; slope; (during an attack) landing of any missile (coined during the israel-hizbollah conflict in july-august 2006)
tumble; descend; decrease; become; occur on; be victimized
if someone or something falls from an upright position, they become unbalanced and drop to the ground. verb here but can also be used as a count noun. e.g. he was rushed to hospital after a 40-foot fall.
if something falls, it moves downwards onto or towards the ground.
if people in a position of power fall, they suddenly lose that position. verb here but can also be used as a singular noun used with a possessive. e.g. this led to the government's fall.
if a place falls in a war or election, an enemy army or a different political party takes control of it. verb here but can also be used as a singular noun with a possessive. e.g. ...the fall of france.
if someone falls in battle, they are killed; a literary use.
if something falls in amount, value, or strength, it decreases. verb here but can also be used as a singular noun. e.g. there's been a sharp fall in the price of oil. ...a fall in moral standards.
when night or darkness falls, night begins and it becomes dark.
when light or shadow falls on something, it covers it.
if silence or a feeling of sadness or tiredness falls on a group of people, they become silent, sad, or tired; a literary use.
you can use fall to show that someone or something passes into another state. for example, if someone falls ill, they become ill.
to fall into a particular group or category means to belong in that group or category.
if an event falls on a particular date, that is the date when it happens.
you can refer to a waterfall as the falls.
in american english, the fall is autumn.
to fall flat: see flat.
see also fallen.
if you say that people are falling about, you mean that they are very amused by something; an informal expression.
1. if something falls apart, it breaks into pieces because it is old or badly made. 2. if an organization or system falls apart, it becomes disorganized and unable to work effectively.
if something falls away from the surface it is attached to, it breaks off.
if you fall back, you move quickly away from someone or something.
if you fall back on something, you do it or use it after other things have failed.
if you fall behind, you do not make progress or move forward as fast as other people.
1. if someone or something falls down from an upright position, they become unbalanced and drop to the ground. 2. if something such as a building or bridge falls down, it collapses and breaks into pieces because it is old, weak, or dam
1. if you fall for someone, you are strongly attracted to them and start loving them. 2. if you fall for a lie or trick, you believe it even though it is not true; an informal expression.
if a roof or ceiling falls in, it collapses and falls to the ground.
if you fall in with an idea, plan, or system, you accept it and do not try to change it.
if the degree, amount, or rate of something falls off, it decreases.
if your eyes suddenly fall on something or fall upon it, you suddenly see it or notice it.
1. if a person's hair or a tooth falls out, it becomes loose and separates from their body. 2. if you fall out with someone, you have an argument with them and stop being friendly. 3. see also fallout.
if someone or something falls over from an upright position, they become unbalanced and drop to the ground.
if an arrangement falls through, it fails to happen.
if a responsibility or duty falls to someone, it becomes their responsibility or duty; a formal expression.

پیشنهاد کاربران

واقع شدن
به معنی فصل پاییز است که به سقوط برگ درختان اشاره دارد
فرو افتادن ، بَر افتادن ، وَر افتادن

سرنگون شدن

واژگون شدن
سلام. . . . . fall به معنای. . . افتادن . . . ریزش. . . ودقیقا کلمه با عبارت و منظور شما عزیزان مرتبط است یعنی بستگی دارد که شما دقیقا چه چیزی را برای منظور خود بخواهید برای مثال. . . . . . . در جمله میبینیم مقصد جمله . . . . که رسیدن به دنیای ارزوهاست را منظور کلی و در واقع گیرا تری برای جمله وکسی که ان را میخواند خواهد داشت . . . . . /I will see fall in my wishfull world
پاییز
افتادن
در مورد زمین: شیب

مثال:
- Natural fall of the land
- شیب طبیعی زمین
ریختن ریزش
تنزل یافتن
باریدن
fall into=قرار گرفتن، واقع شدن
مینا جان فال در کل به معنای افتادن نه ریختن برگ درختان اصلن ربطی نداره شاید توی داستاناشون برای خودمونی استفاده کنن ولی نه به معنای واقعی چیزی که گفتی مثلا کسی که می افته میگن فالینگ به معنای پائیز هم هس😉
فصل پاییز


سقوط کردن چیزی
افتادن

سقوط
منطبق
به معنی شروع هم هست
He fell ill with flu
بمعنی پاییز و خزان است
افتادن 🚫
look , that kid is going to fall off his bike
نگاه کن ، آن بچه از دوچرخه اش دارد می افتد
فروریختن
برگزار شدن
Fall classes
اشتباه یا مشکل و یا کوتاهی
افتادن=fall
سقوط کردن
نابود شدن
شکست خوردن
به معنای افتادن و پاییز
1 ) Although the curtain has now fallen on the Republican era, many of its values still remain
اگرچه دوره ( تصدی گری، حکمرانی ) جمهوری خواهان به پایان رسیده است، خیلی از ارزش هاشون هنوز پابرجا می باشد
2 ) Many brave men fell in the fight to save the city
آدمای شجاع زیادی در نبرد برای حفظ شهر کشته شدند
3 ) During the war, he saw many of his comrades fall in battle
طی این جنگ، خیلی از هم سنگران ( رفیقان ) ش رو دید که در نبرد کشته می شوند
4 ) Easter falls late this year
5 ) My birthday will fall on a Friday this year
6 ) Night/Darkness had fallen by the time we got back to the camp
7 ) In the word "table", the accent falls on the first syllable
8 ) The Treasury has still not decided where the cuts will fall
9 ) The boy's hair fell around his shoulders in golden curls
10 ) The veil fell almost to her waist
11 ) He fell and hurt his arm
12 ) Don’t fall over, honey!
13 ) I fell down the stairs
14 ) She fell off the top of the ladder
15 ) Kathy tripped and fell ( flat ) on her face ( = fell facing the ground )
16 ) Stock prices fell sharply in late March and early April
17 ) Her blood sugar levels fell below normal
18 ) He fell asleep reading the newspaper
19 ) My birthday falls on a Friday this year
20 ) By the time we got home, night had fallen ( = begun )
21 ) Archaeology falls under the general subject of natural history
22 ) Her long, dark hair fell to her waist
23 ) She wants to take a vacation before fall classes start
24 ) the fall of the Roman Empire
25 ) House prices began to fall rapidly
26 ) Demand for new cars has fallen by over 40%
27 ) Stock prices fell sharply yesterday
28 ) Public sector salaries are expected to fall even further as the recession continues to bite
28 ) Inflation has fallen to its lowest level in 30 years
29 ) a fall in temperature
30 ) The rent falls due on the first day of the month
31 ) The factory had fallen into disuse in recent years
32 ) The rent falls due on the first day of the month
33 ) There are serious concerns about the fall in the value of the dollar
34 ) The FTSE 100 slumped 116 points on the back of a 160 - point fall overnight on the Dow Jones
35 ) A further fall of 2% in property prices could seriously hamper economic recovery
36 ) The corporation reported a sharp fall in quarterly profits
37 ) The documentary charts the rise and fall of America's third largest car company
فرا رسیدنِ شب یا تاریکی
توضیحات:
When night or darkness falls, night begins and it becomes dark
طبق توضیح دیکشنری Collins، در اینجا fall به معنی فرا رسیدن میشه
fall: در فرهنگ دو جلدی آرین پور در معنی شماره یکfall آمده 1 - سرنوشت، بخت و اقبال، قسمت و نصیب
بنابراین می توان گفت این واژه معادل همان واژه ی " فال " فارسی است. وقتی کسی پیش فالگیر می رود می خواهد از سرنوشت خودش اطلاع پیدا کند. و بقیه ی معانی نیز به نوعی برگرفته شده از همین معنی اصلی فال می باشد.
به معنی سقوط کردن
✔️ ( باران و برف ) آمدن
[Bad Weather]
[Collocation]
1 ) the rain falls/​comes down ( in buckets/​sheets ) /pours down
2 ) snow falls/​comes down/​covers something
واژه ی fall انگلیسی با واژه ی" افول " به معنی غروب، و به آرامی پایین آمدن، و به پایین سقوط کردن سنجیدنی است.
پرده افتاد\سقوط کرد\کاهش یافت\تعلق داشت\حکم فرما شد\شکست خورد\شد
پاییز افتادن
افتادن.
جمله:
the paper falling on to the flor
fall
به گُمان فَراوان این واژه ایرانی - اُروپایی وَ هَم ریشه با :
" پَل " دَر پارسی اَست که به دو رُخس، آن را اِمروزه به کار می بَریم :
۱ - پَهلو ، که دَر زَبان گَپ و گُفت واتِ " ه " به آوا نِمی آیَد: وَ " پَلو " گُفته می شَوَد.
۲ - پَل : که باز کوتاه تَر شُده ی: پَهلو< پَلو< پَل ست را دَر راسه یِ : یه پَل خوابیدن = به پَهلو خوابیدن نَه به پُشت وَ نَه رویِ شِکَم خوابیدَن.
کاربُردِ اِنگارِشی : کِنایه اَز اُفتادَن اَست زیرا هَر چیزی اَز جاوَرِ ایستا بیرون می شَوَد به پَهلو/ پَلو/ پَل می اُفتَد وَ هِنگامی که سُخَن بَر سَرِ : مورِد ، وُقوع و مانَندِ آن اَست دَر پارسی ما می توانیم اُفته وَ فِتاد را به کار بِبَریم ، بایَد دَرنِگریست که دَر مینه یِ کَلان fall وَ به پارسی پَل سُخَن بَر سَرِ نَهاده ای ناک وُ مُست وُ بَد وُ ناگُوار وَ ناخوش آیَند اَست که با دَرنِگَرِش به مینه یِ یِکُمینِ ، اَز کاربُردِ دُرُستِ آن بَهره گِرِفت . با دَرنِگَریست به زَمینه هایِ گوناگونِ fall نخُست می تَوان واژه یِ دیرینه یِ " پَل " اَز نوزِنده ساخت . بَرایِ پارسیِ اِمروز ما اَز تَوانِ نَهُفته یِ پارسی آن چِنان که بایَد بَهره نِمی گیریم ، بِه تَرین راه سَرشاراندَن وَ لَب ریزاندَن دَر زبانِ پارسی به کارگیری اَز پیش وَندها وَ پَس وَندها ست که دَر این جا پاره ای اَز آنان نِوِشته می شَوَد :
فُرواُفتادَن = سُقوط کَردَن
نِفتادَن ( نِ اُفتادَن ) = تَنَزُل کَردَن : پیش وَندِ " نِ " یِکی اَز پیش وَندهایِ کُهَن وَ دیرین زبانِ پَهلَوی یا پارسیِ میانه اَست که دَر زبانِ پارسیِ اِمروز زایا نَبوده وَ اَز آن نوواژه بَرساخته نِمی شَوَد و تَنها دَر چَند واژه به یادِگار مانده وَ مینه هایی چون : پایین ، اَز پُشت ، اَز گُزَشته و دیگَر دارَد و این واژه ها اینان اَند : نِشَستَن ، نِگَریستَن ، نِمودَن ، نِواختَن ، نِکوهیدَن ، نِشاندَن ( نِشان ) ، نِگُفتَن ( نِجوا ) ،
نِوِشتَن ، نِوَشتَن ( نِوَرد ) ، نِبَشتَن ( نِبَرد ) ، نِزادَن/ نِژادَن ( نِژاد ) ، نِزمیدَن ( نِزم = اَبرِ نازُک وَ دَر بُلَندیِ کَم ) ، نِگامیدن: نِگام < نِزام< نِظام ؛ نِگام< نِجام< نُجوم ) ، نِگاهیدَن
( نِگاه، نِجات/ نِگاس/ نِگاش ) ، نِگاییدَن ( نِکاه ) ، نِزاریدَن ( نِزار ) ، نِگوشیدَن ( نِغوشیدَن ، نیوشیدَن ، news ) , نِواریدن ( نَوار ) ، نِماریدن ( نِماره= اِشاره ) ، نِپاهیدَن ( رَصَد کَردَن ) نِسَر: نِ - سَر ( نُزول ) وَ بِسیاری دیگَر که می تَوان اَز نو آن ها را زِنده ساخت وَ واژه هایِ نُوین پَدید آوَرد.
بَراُفتادَن = مُنقَرِض شُدَن ، مَضمَحِل شُدَن
دَراُفتادَن = مُنازعه / مُناقشه کَردَن
پیش اُفتادَن = سِبقَت گِرِقتَن ( مَسبوق= پیش اُفتاده )
پَس اُفتادَن = به تَعویق اُفتادَن ( تَعویق= پَس اُفتادِگی )
بازاُفتادَن = تِکرار شُدَن ( تِکرارِ بَد )
زُفتادَن ( آزاُفتادَن/ زافتادَن/ اَزاُفتادَن ) = اَز گَردونه یِ رَوَندی بَرایِ هَمیشه بیرون اُفتادَن )
پِی اُفتادَن = مُکَرَراً مَغلوب شُدَن ( پِی شِکَستَن/ شِکَنیدَن )
واژه نامَک :
رُخس ( کوتاهیده یِ رُخسار ) = صورَت
اِنگارِشی = مَجازی
جاوَرِ ایستا = حالَتِ قَرار وَ ثُبات
مُست = بَد ، دَش دَر واژه یِ مُستمَند کَسی که دَر نَهَندِ بَدی به سَر می بَرَد؛ هَم ریشه با پیش وَندِ اِنگِلیسیِ - mis
ناک = نا ، نَفی ، مَنفی که دَر پارسی به رُخسارِ آمیزه ای باغی مانده اَست : دَردناک ، غمناک ، . . .
سَرشاراندَن ، لَب ریزاندَن ، پُرباراندَن= غَنی ساختَن
رَوَند = جَریان
گَردونه ، گَرده، گَردار = دُور : دُور هَم پارسی اَست وَلی نَه واژه هایِ بَرساخته یِ اَرَبی مانَندِ : دَوّار ، دَوَران ، دُوران ، مَدار، مُدیر، اَدوار ، مُدَوَر ، دائره. .
پِی نِگَری : مَدار وَ مَدیر ( مانندِ دَبیر ) نَه مُدیر پارسی ست وَ بَرمی گَردَد به واژه های : مِید ( مِیدان ) ، فَرمَداری ( گَردانَندِگی ) که ریشه واژه یِ : مَد به مینه یِ میان و میانه بوده و نِماره به این دارَد که دَر میان کارها بودَن و آن ها را چَرخاندَن اَست و هَم ریشه با middle اِنگِلیسی و mittel آلمانی.
راسه = جُمله : رَژ، رَژه ، رِژ ( رِژه ) ، رَجه ( بَند ، تَناب، ( ریسمان ) ، رَگه، رَده ، رَته ( رُتبه ) ، رَزه ( اَنگور ) ، رَسه ( ریسه ، ریشه ) ، هَمِگی نِماره به رُخسار وَ چِهری راست و ریست وَ دَر یک راستا دارَند، دَر راس یا رَژ ( جُمله ) واژه ها دَر یِک راستا و پَشتِ سَرِ هَم نِشَسته اَند.
دَرنِگَریستَن = تَوَجُه کَردَن ، عِنایَت داشتَن
اَز نو زِنده ساختَن ، باززِنداییدَن = اِحیا کَردَن
تَوان نَهُفته = ظَرفیَت بِالقُوه، پُتانسیِل
مینه = مَعنی ؛ مینا = مَعنا ؛ مینو = عالَم مَعنا ، بِهِشت
( با توجه به متن ) فرو ریختن، از بین رفتن

I took a fall at the park
من در پارک افتادم.
قرار گرفتن
فصل پاییز، پاییز، خزان🌺
افتادن I fell of the chair when I was do my homework/ گذشته ی fall/fell هست
ورشکست شدن
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما