🔸 معادل فارسی:
به روزهای سخت افتادن، گرفتار تنگدستی شدن
اوضاع خراب شدن، از نظر مالی یا زندگی به مشکل برخوردن
( در مفهوم گسترده تر ) از یه وضعیت بهتر به یه دوره سخت و دشوار رسیدن
🔸 مثال ها:
... [مشاهده متن کامل]
"Since losing his job, he's really fallen on hard times. "
از وقتی کارش رو از دست داده، واقعاً به روزهای سختی افتاده.
"The once - famous restaurant has fallen on hard times. "
اون رستوران که روزی معروف بود حالا اوضاعش خرابه.
"Many families fell on hard times during the economic crisis. "
خیلی از خانواده ها در دوران بحران اقتصادی گرفتار تنگدستی شدن.
به روزهای سخت افتادن، گرفتار تنگدستی شدن
اوضاع خراب شدن، از نظر مالی یا زندگی به مشکل برخوردن
( در مفهوم گسترده تر ) از یه وضعیت بهتر به یه دوره سخت و دشوار رسیدن
🔸 مثال ها:
... [مشاهده متن کامل]
از وقتی کارش رو از دست داده، واقعاً به روزهای سختی افتاده.
اون رستوران که روزی معروف بود حالا اوضاعش خرابه.
خیلی از خانواده ها در دوران بحران اقتصادی گرفتار تنگدستی شدن.
به دوران سخت ( بی پولی ) افتادن
شرایط سختی رو گذروندن بخصوص مالی / اینکه قادر نباشی از پس هزینه ها و مخارجت بربیای و نتونی به سر برج برسونی