fall into disrepair

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
• رو به خرابی رفتن
• به ویرانی کشیده شدن
• فرسوده شدن / از رونق افتادن
• ( در بافت ساختمان و نهاد ) به حال خود رها شدن و فرسوده گشتن
🔸 مثال ها:
• The historic building fell into disrepair after years of neglect.
...
[مشاهده متن کامل]

آن ساختمان تاریخی پس از سال ها بی توجهی رو به خرابی رفت.
• The once - grand theater has fallen into disrepair.
آن تئاتر که روزگاری باشکوه بود، به ویرانی کشیده شده است.
• Without proper funding, the roads will continue to fall into disrepair.
بدون بودجه ی کافی، جاده ها همچنان فرسوده خواهند شد.

Fall into decay
تبدیل به خرابه شدن
ویرانه شدن
مخروبه شدن
رو به زوال بودن
کم کم خراب شدن
به تدریج نابود شدن یا خراب شدن