برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1471 100 1

frequent

/ˈfriːkwənt/ /frɪˈkwent/

معنی: مکرر، تکرار شونده، زود زود، بسیار رخ دهنده، تکرار کردن، رفت و آمد زیاد کردن در
معانی دیگر: پی در پی، بس رخده، چند باره، بسایند، بسامدین، دایم، مداوم، دم به دم، همیشگی، عادی، همیشه رفتن به، (اغلب) بودن در، (در اصل) پر، مملو، شلوغ، رفت وامد زیاد کردن در

بررسی کلمه frequent

صفت ( adjective )
(1) تعریف: happening often or at close intervals.
مترادف: recurrent
متضاد: infrequent, occasional, sporadic
مشابه: constant, continual, daily, hourly, persistent, repeated

- When you live in a city without a car, you have to make frequent trips to the store.
[ترجمه ترگمان] زمانی که بدون یک اتومبیل در یک شهر زندگی می‌کنید، باید به فروشگاه‌ها سفر کنید
[ترجمه گوگل] هنگامی که شما در یک شهر بدون ماشین زندگی میکنید، باید سفرهای مکرر به فروشگاه را انجام دهید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: regular or habitual.
مترادف: habitual, regular, repeated
متضاد: infrequent, occasional, rare
مشابه: constant, everyday, periodic, persistent, routine

- My uncle was a frequent visitor to our house when I was young.
[ترجمه الهام] عموی من پایه ثابت خونه ما بود(همیشه خونه ما بود)وقتی جوون بودم
|
[ترجمه اچ بانو] وقتی جوان بودم، عمویم مهمان همیشگی خانه ما بود.
...

واژه frequent در جمله های نمونه

1. We made frequent visits to the hospital to see our grandfather.
ما برای ملاقات پدربزرگمان زیاد به بیمارستان رفتیم

2. On frequent occasions Sam fell asleep in class.
در بیشتر اوقات، "سام" در کلاس خوابش می برد

3. Dr. Bonner gave me some pills for my frequent headaches.
دکتر "بونر" تعدادی قرص به من داد برای سر دردهای مکررم

4. frequent absences was a black mark on his record
غیبت‌های مکرر پرونده‌ی او را خراب کرد.

5. a frequent guest at my father's house
مهمان همیشگی منزل پدرم

6. his frequent absences
غیبت‌های پی در پی او

7. the frequent devaluations of the dollar
ارزکاهی‌های مکرر دلار

8. words of frequent usage
واژه‌های پر کاربرد

9. people protested against frequent blackouts
مردم نسبت به خاموشی‌های مکرر اعتراض کردند.

10. their visits became more frequent
ملاقات‌های آنها مرتب تکرار می‌شد.

11. he was fired because of frequent absences
به واسطه‌ی غیبت‌های مکرر اخراج شد.

12. i had a bit of a ding-dong with him about his frequent absences
...

مترادف frequent

مکرر (صفت)
endless , repeated , repetitious , frequent , reiterated , frequentative
تکرار شونده (صفت)
frequent
زود زود (صفت)
frequent
بسیار رخ دهنده (صفت)
frequent
تکرار کردن (فعل)
reiterate , repeat , replicate , reduplicate , rehearse , frequent , iterate , ingeminate , renew
رفت و آمد زیاد کردن در (فعل)
frequent

معنی عبارات مرتبط با frequent به فارسی

دیدنی زیاد، دیدنی مکرر

معنی frequent در دیکشنری تخصصی

frequent
[ریاضیات] مکرر
[عمران و معماری] ترکیب وافر
[عمران و معماری] مقدار وافر

معنی کلمه frequent به انگلیسی

frequent
• visit frequently, patronize, go regularly to (a certain place)
• happening often; regular; common, usual
• you say that something is frequent when it happens often.
• if you frequent a place, you go there often.
frequent flyer
• person who flies regularly with a specific airline
frequent flyer program
• program offered by airlines which allows passengers to earn points toward free airline tickets (points are awarded for each flight traveled)
frequent visitor
• recurrent caller, guest who stops by often
frequent visits
• regular visits

frequent را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

zahra
مکرر،تکراری،دائمی
donya
پشت سر هم
فاطمه بدخشان
خیلی اوقات،بارها
حامد
پرتکرار
عاطفه .موسوی
زیاد به ملاقات رفتن
زیاد به کسی یا جایی رفتن
محمد ضیایی بیگدلی
تعدد دفعات
h.asgari
روزمره
بهار
رفت و آمد
مینا مهرآذر
رایج، متداول
مهدی باقری
پاتوق کردنِ جایی، که دم به دم پاشی بری اونجا
کتی
frequent
شایع

the most frequent cause
شایع‌ترین علت
علی حیدر
رایج .
نغمه
Common , everyday

Frequent user
کاربر هرروزه ، معمول
گلی افجه
پی در پی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی frequent
کلمه : frequent
املای فارسی : فرکونت
اشتباه تایپی : بقثضعثدف
عکس frequent : در گوگل

آیا معنی frequent مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )
شبکه مترجمین ایران