برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1542 100 1
شبکه مترجمین ایران

flash

/ˈflæʃ/ /flæʃ/

معنی: تلالو، لحظه، فلاش عکاسی، تشعشع، روشنایی مختصر، یک ان، بروز ناگهانی، خود ستایی، جلوه، برق، فلاش، برق زدن، خطور کردن، تاباندن، ناگهان شعله ور شدن، زود گذشتن
معانی دیگر: فروزان شدن (به طور شدید و متناوب)، درخشیدن، چشمک زدن، سوسو زدن، رخشیدن، (مجازی) خشم و غیره نشان دادن، (با: out) ناگهان حرف زدن (باخشم یا هیجان)، (به سرعت) گذشتن، رد شدن، (عامیانه) عورت نمایی کردن، شرمگاه نمایی کردن، (عامیانه - با: on) به یاد آمدن (به طور ناگهانی)، فکر به سر کسی افتادن، ناگهان پی بردن، اندیشه ی زودگذر، فهم ناگهانی، روشن و خاموش کردن، فروزاندن، درخشاندن، (با چراغ یا مشعل یا آینه و غیره) مخابره کردن، پیام رسانی کردن، (رادیو و غیره) خبررسانی کردن (به طور سریع)، خبر کوتاه و داغ، خبر تازه و مختصر، (عامیانه - به سرعت) نشان دادن (و مستور کردن)، به رخ (کسی) کشیدن، نور شدید (و زودگذر)، فروزش، درخشش، (نور) چشمک، گر، تابه، رخشش، موج نور، موجی از گرما، پرزرق و برق، جلف، (دارای نور شدید یا الوان تند و) زننده، مستهجن، ناپسند، وازده، برق آسا، تیزتک، تازیک، هوتک، (دوربین عکاسی و غیره) فلاش دار، (قدیمی) آب پاشیدن، پاشاندن، هرچیزی که سو می زند یا خاموش و روشن می شود، (عامیانه) رجوع شود به: flashlight، (عامیانه) آدم زودآموز، (شیشه سازی - شیشه را با لایه ای از شیشه ی رنگی) روکش کردن

بررسی کلمه flash

اسم ( noun )
عبارات: flash in the pan
(1) تعریف: a sudden, brilliant light that vanishes almost instantly.
مترادف: blaze, flare
مشابه: beam, blink, flame, flicker, gleam, glint, glitter, spark, sparkle, streak

(2) تعریف: a sudden, brilliant display, as of emotion, talent, or understanding.
مترادف: display, outburst, show
مشابه: demonstration, exhibit, glimmer, inspiration, intuition, spark

(3) تعریف: a very short amount of time; instant.
مترادف: instant, minute, moment, second
مشابه: jiffy, split second, trice, twinkle, twinkling

- I'll be there in a flash.
[ترجمه ترگمان] من در یک چشم به هم زدن اونجا خواهم بود
[ترجمه گوگل] من در فلش آنجا هستم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: showy appearance or manner.
مترادف: ostentation, pomp, showiness
مشابه: display, fanfare, glitter, pageantry, razzle-dazzle

- He's all flash and no substance.
[ترجمه ترگمان] او به سرعت برق می‌زند و نه ماده‌ای
[ترجمه گوگل] او همه فلش و بدون ماده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را ...

واژه flash در جمله های نمونه

1. flash behavior
رفتار جلف

2. flash finery
تجملات خودنمایانه

3. flash in the pan
شخص یا کسی که برای مدت کوتاهی موفقیت یا شهرت دارد

4. a flash camera
دوربین عکاسی فلاش‌دار

5. a flash flood
سیل غافلگیر کننده

6. a flash hotel
هتل شیک

7. a flash of great intelligence
تجلی زودگذری از هوش سرشار

8. a flash of lightning
درخشش آذرخش

9. a flash warning
هشدار ناگهانی

10. a sharp flash of light
پرتوی درخشان نور

11. a few seconds intervened between the flash of lightning and the thunder
میان درخشش آذرخش و صدای تندر چند ثانیه فاصله بود.

12. he answered my question in a flash
مثل برق پرسش مرا پاسخ داد.

13. Flash your light about and see if anyone is hiding here.
[ترجمه ترگمان]نور خود را روشن کنید و ببینید که آیا کسی در اینجا مخفی شده‌است یا نه
[ترجمه گوگل]فلش نور خود را در مورد و ببینید که اگر کسی ...

مترادف flash

تلالو (اسم)
sparkle , flash , glint , glitter , resplendence , resplendency
لحظه (اسم)
spot , instance , minute , moment , instant , flash , second , trice
فلاش عکاسی (اسم)
flash
تشعشع (اسم)
ray , radiance , radiation , flash , glare , radiancy , refulgence
روشنایی مختصر (اسم)
flash
یک ان (اسم)
flash
بروز ناگهانی (اسم)
flash
خود ستایی (اسم)
flattery , gas , swank , gasconade , self-praise , swagger , braggadocio , buck , gassing , fanfaronade , splurge , flash , rodomontade , jactation , ostent , self-importance , self-applause , self-glorification , self-glory , vainglory
جلوه (اسم)
display , sight , show , seeming , parade , flourish , luster , flaunt , bravery , flash , showing , resplendence , resplendency
برق (اسم)
brilliance , power , sparkle , scintillation , shine , sheen , electricity , lightning , flash , glaze , glint , levin , flashover , pyrogen
فلاش (اسم)
flash , compact flash
برق زدن (فعل)
light , wink , ray , luster , flash , coruscate , glisten , glitter , fulgurate , glister , scintillate
خطور کردن (فعل)
strike , occur , flash , dawn upon , haunt
تاباندن (فعل)
flash
ناگهان شعله ور شدن (فعل)
flash
زود گذشتن (فعل)
flash

معنی عبارات مرتبط با flash به فارسی

(سوختگی ناشی از مجاورت با موجی از هوای داغ به ویژه گرمای انفجار اتمی) گرما سوختگی
ورقه ای که روی ان کلمات یا اعداد یا تصاویری نوشته شده و معلم انرا برای زمان کوتاهی بشگردان نشان میدهد، ورقه تمرین بصری
سیل غافلگیر کننده، سیل برق آسا، آب تاخت، تندسیل، تندلور، سیل رخشی
مگس وحشراتی که گوشت میخورند
(در داستان و فیلم و غیره - قطع داستان و نشان دادن صحنه هایی از زمان آینده) پیش نما، پیش نمایی، پیش نگاه
(عکاسی) فلاش خودکار
علوم مهندسى : قلاب گوشت
جایگاه دزدان، دزدخانه، جنده خانه
شخص یا کسی که برای مدت کوتاهی موفقیت یا شهرت دارد، کوشش بیهوده، جوشش انی وبی نتیجه
لامپ پر نور عکاسی
نوربرق درعکاسی شب، چراه قوه
عکاسی شب بابرق
(کمترین درجه ی حرارت که در آن گاز یا جسم در اثر تماس با شعله محترق می شود) نقطه ی اشتعال، نقطه اشتعال
...

معنی flash در دیکشنری تخصصی

flash
[شیمی] درخش ، تابش آنی
[سینما] فلاش
[مهندسی گاز] شعله ورشدن ناگهانی ، تبخیرانی
[زمین شناسی] فاصله انتقال انفجاراگریک فشنگ ماده منفجره رادرهوای آزادمنفجرکنیم موج انفجارحاصله می تواندفشنگ دیگری راکه به فاصله معینی ازاولی واقع شده منفجرنماید.این فاصله رافاصله انتقال انفجارمی گویندکه تابع قطرفشنگ ماده منفجره ووضعیت نسبی فشنگها نسبت به یکدیگرمی باشد. (آب):الف) افزایش ناگهانی آب در یک رود، مثلاً در جایی که آب توسط یک سد نگهداشته می شود. ب) یک استخر یا برکه آب. یک مکان مرداب یا مردابی. مقایسه شود با: flush شست و شو. (معدن کاری و استخراج): الف) فرونشست سطح در نتیجه معدن کاری زیرزمینی خصوصاً از عملیات سنگ نمک و پمپاژ آب نمک. مقایسه شود با: inbreak افت افقی. Crow in فرو رفتن. ب) یک دریاچه یا گستره کم عمق آلی که یک کاواک حاصله از چنین فرونشستی را اشغال کرده است.
[نساجی] گر گرفتن - شعله ور شدن ناگهانی
[ریاضیات] درخش، ریشه، جرقه، جرقه ای، ترشح، بیرون زدن، قی
[پلیمر] تبخیر ناگهانی، تبخیر سریع
[صنایع غذایی] روش استرلیزاسیون 18 : یکی از روشهای کنسرو کردن مواد غذایی که در آن کلیه عملیات قوطی کردن دربندی و خنک کردن نسبی در محفظه ای با فشار بالا (معمولا 18 پوند بر اینچ مربع)انجام میگیرد.
[نساجی] روش بخار سریع جهت تثبیت رنگ چاپ مثلا تا مدت 20ثانیه
[نساجی] ماشین بخار سریع
[سینما] پس نگاه - قطع به گذشته - رجعت به گذشته - به گذشته رفتن - برگشت به گذشته - برش به گذشته - بازگشت به گذشته - بازپس نگری - رجوع به گذشته
[ریاضیات] شیر یک طرفه ی مانع برگشت گاز
...

معنی کلمه flash به انگلیسی

flash
• beam, gleam, flare; spark; brief news dispatch; outbreak; split-second; flash of a camera; showiness
• flare, glare, sparkle; break out, erupt; move quickly; send a telegram; exhibit one's genitals in public (slang)
• sudden, occurring unexpectedly; ostentatious, showy, flashy
• a flash of light is a sudden, short burst of light.
• if a light flashes or if you flash it, it shines brightly for a very short time.
• flash is the use of flashbulbs to give more light when taking a photograph.
• if something flashes past you, it moves very fast.
• if something flashes through your mind, you think of it suddenly and briefly.
• if you have a flash of intuition or insight, you suddenly realize something.
• if you flash a look or a smile at someone, you look or smile at them quickly and briefly.
• see also flashing.
flash a glance
• look at quickly
flash back
• occurrence of a vivid memory; representation during the course of a movie or novel of an event that occurred at an earlier time
flash bulb
• bulb which works for a very short period of time but gives off a dazzling light (used for taking photographs)
flash burn
• burn caused by very brief exposure to intense radiant heat (characteristic of burn caused by atomic explosion)
• a flash burn is a burn that you get if you are near an extremely bright, hot flash, for example a flash caused by an exploding bomb.
flash drive
• (computers) disc on key, disk-on-key, usb drive, plug and play compact mobile device that uses flash memory and is light enough to carry on a key chain
flash eliminator
• cylindrical piece attached to the muzzle of a weapon
...

flash را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Setayesh-Arya
مثل برق رفتن
Setayesh-Arya
flesh میشه گوشت نه flash!!!!!!!!!
Milad😋
تاباندن
ebi
ناگهان ، ناگهانی ، یکباره ، آنی ، لحظه‌ای

تُند ، پرشتاب ، برق‌آسا
امیدرضا معروضی
در دوربین عکاسی
نورتاب
فرهاد
چشمک 😉
پیام
ناگهانی
لحظه ای
فارسی را پاس بداریم.
(حافظه) همراه
ایمی
flasch به آلمانی میشه گوشت
امین
تَرابَر (در رایانه)
تَرابُرد (در تلفن)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی flash

کلمه : flash
املای فارسی : فلش
اشتباه تایپی : بمشسا
عکس flash : در گوگل

آیا معنی flash مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )