برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1361 100 1

first

/ˈfɜːrst/ /fɜːst/

معنی: مقدم، مقدماتی، نخست، یکم، اولا، اولین، اول، نخستین، نسختین
معانی دیگر: یکمین، آغازین، جلو(تر از دیگران)، نفر اول، (به ویژه در موسیقی) رتبه ی اول، درجه ی یک، ارشد، اولین بار، نخستین بار، ترجیح، (دنده ی موتور اتومبیل و غیره) دنده یک، در آغاز، پیش ترین، پیش از همه، زودترین، قدیم ترین، اولیه، عمده، نخبه، (جمع) اعلاتر، مرغوب ترین، ممتاز ترین

بررسی کلمه first

صفت ( adjective )
(1) تعریف: indicating rank or position before all others.
مترادف: blue-ribbon, cardinal, earliest, foremost, initial, leading, main, original, paramount, premier, premiere, primal, primary, prime, principal
متضاد: last
مشابه: best, chief, matchless, nonpareil, peerless, predominant, preeminent, sovereign, supreme, top, unparalleled

(2) تعریف: indicating rank or position before second.
مترادف: earliest, initial, leading, original
مشابه: former, maiden, premier, primal
قید ( adverb )
عبارات: first off
(1) تعریف: in the position or at a point in time before all others.
مترادف: foremost
متضاد: finally, last

(2) تعریف: in the position before second; firstly.
مترادف: firstly, initially
متضاد: last
مشابه: early
اسم ( noun )
(1) تعریف: the member of a series in the position before all others.
مترادف: primary, top
متضاد: last
مشابه: nonpareil, original

(2) تعریف: the member of a series in the position before second.
مترادف: primary, top
مشابه: alpha, initial

(3) تعریف: the winning place in a race or contest.
مشابه: blue ribbon, victory, win
...

واژه first در جمله های نمونه

1. first aids
کمک‌های اولیه

2. first and foremost
اولین و مهمترین،ارجح ترین،در وهله اول و مهمتر از همه

3. first boil the chicken, then brown it in the frying pan for a while
اول مرغ را آب‌پز و سپس کمی در ماهیتابه آن را سرخ کن.

4. first came the father and then the sun
اول پدر آمد و سپس پسر.

5. first chop
درجه‌ی یک

6. first class (passengers') cabin
جایگاه مسافران درجه یک

7. first clean down the walls
اول دیوارها را خوب پاک کن.

8. first cleanse the wound then apply this oil (to it)
اول زخم را پاک کن و سپس این روغن را (به آن) بمال.

9. first dampen the sponge
اول اسفنج را نم‌دار بکن.

10. first degree burn
(در اثر سوختگی) سرخ شدن پوست،سوختگی درجه یک

11. first grease the bottom of the frying pan
ابتدا ته ماهی‌تابه را روغنی کن (روغن بمال).

12. first he said he would not go; then he gave in and went
اول می‌گفت نخواهد رفت ولی بالاخره تسلیم شد و رفت.

13. first in a race
...

مترادف first

مقدم (صفت)
prior , previous , antecedent , first , leading , preferred , precedent , pre-eminent , headmost
مقدماتی (صفت)
elementary , primary , preliminary , first , anticipatory , introductory , preparatory , preparative , precedential , prep
نخست (صفت)
prime , first
یکم (صفت)
first
اولا (قید)
first , firstly , imprimis
اولین ()
first
اول ()
first
نخستین ()
first
نسختین ()
first

معنی عبارات مرتبط با first به فارسی

(پزشکی) کمک های نخستین، کمک های اولیه، پیش کمک، نخستین یاری، کمک مقدماتی
ارجح ترین، اولین و مهم ترین
روی هم رفته
(امریکا - بیس بال) بیس اول
نخست زاده، فرزند ارشد
نخست زاده، فرزندارشد
علت العلل، علت اولی، علت نخستین، نخست فرنود، علت اولیه
درجه یک، درجه اول، عالی، ممتاز، خیلی خوب، دارای بهترین تسهیلات، با راحت ترین وسایل، درخورمردم طبقه یک، بهترین
اندودیارنگ نخست، اندودیارنگ دست اول
به ترتیب نوبت، به نوبت، هر که زودتر آمده اول
بهای نخستین، مایه
(فرزند عمو یا عمه یا دایی یا خاله) پسر عمو (و غیره) (cousin-german هم می گویند)، پسر عمو، پسر خاله، پسر عمه، پسر دایی، دختر عمو، دختر خاله، دختر عمه، دختر دایی
فرزند پسرعمو (و غیره)، فرزند پسرعمو (و غیره ی) پدر یا مادر شخص
...

معنی first در دیکشنری تخصصی

first
[برق و الکترونیک] اول
[ریاضیات] اول
[مهندسی گاز] کمک اولیه ، کمک نخستین
[نساجی] کمکهای اولیه
[شیمی] قفسه کمکهای اولیه
[شیمی] جعبه کمکهای اولیه
[بهداشت] کمکهای اولیه
[کوه نوردی] کمک های نخستین ، کمک های اولیه
[ریاضیات] اولین عضو اصلی
[زمین شناسی] ریزشاخک
[برق و الکترونیک] تقریب اول
[زمین شناسی] ورودی اول ووردی نخست؛ اولین انرژی که از یک منبع لرزه ای وارد می شود. ورودی های نخست بر روی نگاشت های بازتابی برای اطلاعاتی در مورد یک لایه کم سرعت سطحی یا هوازدگی استفاده می شوند. مطالعات شکست معمولاً بر پایه ورودی های اول می باشند. مترادف: اولین شکن.
[کوه نوردی] نخستین صعود
[سینما] برش اولیه / تدوین اولیه / راف کات

معنی کلمه first به انگلیسی

first
• person or thing which is first; beginning; first gear, low gear; first place (in a race or competition); highest grade in an examination; one who received this grade (british)
• being ahead of all others; initial, beginning
• initially; at the beginning; previously; for the first time; foremost, before all else
• the first thing, person, event, or period of time is the one that is earlier than all the others of the same kind.
• if you do something first, you do it before anyone else does it, or before you do anything else.
• when something happens or is done for the first time, it has never happened or been done before.
• an event that is described as a first has never happened before.
• the first thing, person, or place in a line is the one that is nearest to the front or nearest to you.
• the first you hear of or know about something is the time when you first become aware of it.
• you say first when you are about to mention the first in a series of items.
• first refers to the best or most important thing or person of a particular kind.
• if you put someone or something first, you treat them as more important than anything else.
• you use at first when you are talking about what happens in the early part of an event or experience, in contrast to what happens later.
• if you do something first thing, you do it at the beginning of the day, before you do anything else.
first adar
• first of the two months of adar in a leap year (according to the hebrew calendar)
first aid
• emergency treatment for injury (usually before regular medical aid is available)
• first aid is medical treatment given as soon as possible to a sick or injured person.
first aid course
• instruction in emergency medical care
first aid kit ...

first را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Ava
نخستین کار. first work
Shaghayegh
اولین
Amirreza
نخستین
Rosha
نخستین ،اولین
Arman
اول
اولین
F
نخستین. اولین
امید
نخستین کار
امید
نخستین کار
حسن
در بدو امر
حسن
ابتدا به ساکن.
حسن
در وهله اول،نخست آنکه،در بدو امر،ابتدا به ساکن،
محدثه فرومدی
اول آنکه...، در وهله نخست
Abdolhossein
First, is an ordinal number
tinabailari
اولین
I'll never forget the first time I met you 🙅🏻‍♀️🙅🏻‍♀️
من هرگز اولین باری که تو را دیدم را فراموش نمی کنم
گلی افجه
اولیه
Dana Ghaffari
ازل
آغاز
اوایل
بدو
عنفوان
ابتدا
اوان
غره
reihane
اولین
نخستین
اول
...

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی first
کلمه : first
املای فارسی : فرست
اشتباه تایپی : بهقسف
عکس first : در گوگل

آیا معنی first مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )