برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1436 100 1

fidget

/ˈfɪdʒət/ /ˈfɪdʒɪt/

معنی: بی قراری، بخودپیچی، لول خوری، بی قرار بودن، ناراحت بودن
معانی دیگر: وول خوردن، (به واسطه ی ملالت یا عصبی بودن و غیره) مرتب با چیزی ور رفتن، آرام نگرفتن، (مرتب) جم خوردن، لوشیدن، دلواپس کردن یا بودن، نگران کردن یا شدن، بی قراری کردن، وول خوری، جم خوری، نا آرامی، نگرانی، دلواپسی، دلهره، بی ارامی

بررسی کلمه fidget

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: fidgets, fidgeting, fidgeted
(1) تعریف: to move nervously and restlessly.
مشابه: fuss

- He fidgeted as he waited for the test results.
[ترجمه کاوه] او بیقرار بود زمانیکه منتظر اعلام نتیجه تست بود.
|
[ترجمه ترگمان] در حالی که منتظر نتیجه آزمایش بود، تکان می‌خورد
[ترجمه گوگل] او به عنوان منتظر نتایج آزمایش بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to manipulate or touch restlessly or aimlessly; fiddle (often fol. by with).
مشابه: fuss
اسم ( noun )
مشتقات: fidgety (adj.), fidgetingly (adv.), fidgeter (n.)
(1) تعریف: (often pl.) a state of nervous unease or impatience.

(2) تعریف: one who is habitually uneasy or restless.

واژه fidget در جمله های نمونه

1. he was in a terrible fidget over unpaid debts
خیلی نگران قرض‌های پرداخت نشده‌ی خود بود.

2. The kids had started to fidget.
[ترجمه ترگمان]بچه‌ها شروع به fidget کرده بودند
[ترجمه گوگل]بچه ها شروع به خجالت زدن کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. It annoys me when you fidget!
[ترجمه ترگمان]وقتی وول می‌خوری منو اذیت می کنه!
[ترجمه گوگل]وقتی منحرف می شوی، من را آزار می دهد!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. It's bad manners to fidget about at the table.
[ترجمه ترگمان]دور تا دور میز وول می‌خورد
[ترجمه گوگل]این رفتار بدی است که درمورد جدول دلمشغولی می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. You' re such a fidget!
[ترجمه ترگمان]تو این قدر وول می‌خوری!
[ترجمه گوگل]تو خجالتی هستی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

مترادف fidget

بی قراری (اسم)
disquiet , unrest , worry , disquietude , inquietude , fidget , malaise , mutability , dysphoria , fidgetiness
بخودپیچی (اسم)
fidget
لول خوری (اسم)
fidget
بی قرار بودن (فعل)
shuffle , fidget
ناراحت بودن (فعل)
fidget

معنی کلمه fidget به انگلیسی

fidget
• one who is uneasy or restless; one who causes others to be uneasy or restless
• move about uneasily or restlessly; make uneasy
• if you fidget, you keep moving your hands or feet or changing position slightly, because you are nervous or bored.

fidget را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

جهان
بازی کردن، ور رفتن
Figure
وول خوردن، بیقرار شدن
منا جهانبخشی
آرام و قرار نداشتن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی fidget
کلمه : fidget
املای فارسی : فیدگت
اشتباه تایپی : بهیلثف
عکس fidget : در گوگل

آیا معنی fidget مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )