برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1625 100 1
شبکه مترجمین ایران

feign

/ˈfeɪn/ /feɪn/

معنی: وانمود کردن، بخود بستن، جعل کردن
معانی دیگر: تظاهر کردن به، خود را به... زدن، (در اصل) شکل دادن به، دیس دار کردن، (حرف یا شایعه یا داستان و غیره) از خود درآوردن، دروغ پردازی کردن، اختراع کردن

بررسی کلمه feign

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: feigns, feigning, feigned
(1) تعریف: to imitate in order to deceive; put on or give a false appearance of.
مشابه: act, assume, counterfeit, fake, play, pretend, sham, simulate

- She feigned indifference to his compliments.
[ترجمه ترگمان] وانمود می‌کرد که به تعریف و تمجید خود بی‌اعتنا است
[ترجمه گوگل] او بی تفاوتی را به تعریف او تحمیل کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to misrepresent or pretend to.
مشابه: assume, play, pretend

- He is feigning responsibility for a noble deed.
[ترجمه ترگمان] او وانمود می‌کند که مسئولیت یک کار شرافتمندانه را به عهده دارد
[ترجمه گوگل] او مسئولیت اعمال نیک را بر عهده دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: feigned (adj.), feigningly (adv.), feigner (n.)
• : تعریف: to pretend.
مشابه: act, counterfeit, fool, pretend, sham

واژه feign در جمله های نمونه

1. to feign a limp
خود را به شلی زدن

2. Some animals feign death when in danger.
[ترجمه دنیا] بعضی حیوانات وقتی در خطر هستند خود را به حالت مرگ میزنند
|
[ترجمه فاطمه] بعضی از حیوانات وقتی در خطر هستند تظاهر به مرگ میکنند
|
[ترجمه ترگمان]بعضی از حیوانات در خطر مرگ خود را نشان می‌دهند
[ترجمه گوگل]برخی از حیوانات در معرض خطر هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. The hunter had to feign death when he suddenly found out that a bear was coming toward him.
[ترجمه ترگمان]شکارچی وقتی فهمید که خرس به سوی او می‌آید، وانمود کرد که مرگ دارد
[ترجمه گوگل]شکارچی مجبور شد که مرگ را بطور ناگهانی ببیند که یک خرس به طرف او می آمد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

...

مترادف feign

وانمود کردن (فعل)
represent , assume , sham , look , affect , feign , pretend , fake , seem , feint , simulate , put on , dissemble , lead on , personate
بخود بستن (فعل)
assume , sham , feign , pretend , simulate , put on , arrogate , playact
جعل کردن (فعل)
forge , feign , counterfeit , make up , mint , manufacture , invent , concoct , dream up

معنی کلمه feign به انگلیسی

feign
• fake, pretend; make up, fabricate; imitate
• if you feign a feeling, you pretend to experience it; a literary word.
feign sickness
• pretend to be ill, act sick

feign را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

دکتر سبحان اسماعیلی
وانمود کردن
تتتتت
تمارض کردن
Avesta
همون وانمود کردن یا pretend هست، فقط در ساختار استفاده متفاوته
"He feigned shock at what the woman said."
He pretended to be shocked at what the woman said."
Figure
تمارض کردن، وانمود کردن،
Farhood
I feigned sleep when the ticket inspector came round

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی feign

کلمه : feign
املای فارسی : فیگن
اشتباه تایپی : بثهلد
عکس feign : در گوگل

آیا معنی feign مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )