برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1468 100 1

fallen


معنی: افتاده
معانی دیگر: (اسم مفعول فعل fall) افتاده، فروافتاده، ریخته، تنزل یافته، بی آبرو (شده)، پست (شده)، فروزینه (شده)، گمراه شده، (زن) خراب، منقرض، برافتاده، تسخیر شده، فتح شده، (شهر) گشوده شده، گرفته شده (به زور)، مرده، کشته شده، از پای درآمده، شهید جنگی، بر روی زمین، دراز کشیده، دراز به دراز، ویران (شده)، خراب (شده)، از میان رفته

بررسی کلمه fallen

( verb )
• : تعریف: past participle of fall.
صفت ( adjective )
(1) تعریف: having dropped or come down.

- fallen leaves
[ترجمه ترگمان] برگ‌ها از زمین افتاده بودند
[ترجمه گوگل] برگ افتاده
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: on the ground; down flat; prostrate.

(3) تعریف: having lost the esteem of others; degraded; immoral.

(4) تعریف: captured, overthrown, or destroyed.

- a fallen city
[ترجمه ترگمان] یک شهر سقوط کرده
[ترجمه گوگل] یک شهر افتاده
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: dead.

واژه fallen در جمله های نمونه

1. fallen leaves
برگ‌های ریخته

2. fallen trees closed the road
درختان افتاده جاده را بند آورد.

3. a fallen city
شهر سقوط کرده

4. a fallen dynasty
سلسله‌ی منقرض

5. a fallen woman
زن از راه دررفته،زن خراب

6. laws fallen into desuetude
قوانینی که منسوخ شده‌اند

7. the fallen angels
فرشتگان گمراه شده

8. the fallen angels
فرشتگان از منزلت افتاده،فرشتگان گمراه

9. he had fallen into the gutter and his clothes were a sight
توی جوی افتاده بود و لباس هایش تماشایی شده بود.

10. he has fallen into the habit of borrowing money
او به پول قرض کردن خو گرفته است.

11. friends who have fallen apart
دوستانی که رابطه‌ی آنها به هم خورده است.

12. the meeting had fallen on a friday
جلسه به جمعه افتاده بود.

13. the ring had fallen under the sofa's cushion
انگشتر زیر تشک کاناپه افتاده بود.

14. a memorial build ...

مترادف fallen

افتاده (صفت)
lowly , modest , meek , flagging , low , elliptic , fallen , unassuming

معنی عبارات مرتبط با fallen به فارسی

لب ولوچه اویخته، افسرده، دلتنگ
سرافگنده ,خوار,تاج ازسر افتاده
لب ولوچه اویخته، افسرده، دلتنگ، بور شده
تازه آمده

معنی کلمه fallen به انگلیسی

fallen
• dropped; flattened, leveled; deceased, dead (especially in war); abandoned; conquered; fallen from grace
• fallen is the past participle of fall.
fallen arches
• if you have fallen arches, the hollow part at the bottom of each of your feet has become flat and does not support the rest of your foot properly when you walk.
fallen from grace
• fell out of favor, lost favor
fallen fruit
• fruit that has fallen from the tree onto the ground
fallen into desuetude
• be in a state of disuse
fallen woman
• prostitute, woman who has committed adultery
how are the mighty fallen
• those who were once in power no longer have any authority
idf fallen
• soldiers in the israeli defense forces that have been killed in action
in honor of the fallen
• in memory of those who have died (mainly in battle)
in memory of the fallen
• in remembrance of those who have died
list of the fallen
• register of all those military men who died in battle
memorial for the fallen
• monument placed to honor the memory of soldiers killed in combat
the fallen
• those who are shot down in battle

fallen را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

فاطمه میری
ورشکست شده
عليرضا
عاشق شدن
Pariiisa
شهید جنگی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی fallen
کلمه : fallen
املای فارسی : فللن
اشتباه تایپی : بشممثد
عکس fallen : در گوگل

آیا معنی fallen مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )
شبکه مترجمین ایران