برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1403 100 1

Flag

/ˈflæɡ/ /flæɡ/

معنی: زنبق، برگ شمشیری، جاده سنگ فرش، دم انبوه و پشمالوی سگ، پرچم، بیرق، علم، سنگ فرش، سنگ فرش کردن، خرد شدن، پرچم دار کردن، پرچم زدن به، با پرچم علامت دادن، از پا افتادن، پژمرده کردن، سست شدن
معانی دیگر: رایت، درفش، با پرچم آراستن، پرچم آذین کردن، (معمولا با: down - با تکان دادن پرچم یا دست جلب توجه کردن یا وسایط نقلیه را متوقف کردن) ایستاندن، صدا زدن، دستور ایست دادن، (جمع - نادر) شاه پرها و پرهای بلند (مثلا روی گردن و بال های عقاب)، دم آهو، دم پشمالوی برخی از انواع سگ، دم پرچمی، (نشان یا برچسب روی پرونده و کلاسور و غیره که محتوای آن را مشخص می کند) نشان پرونده، نمایه، گیره، (به وسیله ی پرچم) مخابره کردن، پیام رسانی کردن، رجوع شود به: flagstone، (گیاه شناسی)، زنبق وحشی (نام عامیانه ی چند گونه زنبق که برگ های پهن و شمشیری دارند)، توان خود را از دست دادن، ضعیف شدن، شل و آویزان شدن، پژمرده شدن، پایین افتادن

بررسی کلمه Flag

اسم ( noun )
• : تعریف: a piece of cloth, usu. rectangular or triangular, bearing any of various colors and designs and used for signaling or as the symbol or emblem of a country, organization, or the like; banner; pennant.
مشابه: banner, ensign, standard

- the Chinese flag
[ترجمه ترگمان] پرچم چین
[ترجمه گوگل] پرچم چینی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: flags, flagging, flagged
مشتقات: flagger (n.)
(1) تعریف: to mark or adorn with flags.

(2) تعریف: to signal or alert, esp. to stop, using or as if using a flag (sometimes fol. by down).

- She flagged down the police car.
[ترجمه ترگمان] اون ماشین پلیس رو پیدا کرد
[ترجمه گوگل] او ماشین پلیس را پرچم داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
• : تعریف: any of a variety of plants characterized by long, flat, pointed leaves, such as the iris, blue flag, or cattail.
فعل ناگذر ( intrans ...

واژه Flag در جمله های نمونه

1. flag me a taxi quickly or i'll miss my train
زود یک تاکسی برایم صدا بزن و الا به قطار نخواهم رسید.

2. a flag fluttering in the wind
پرچمی که در باد تکان می‌خورد.

3. a flag ribboned by winds
پرچمی که باد آن‌را پاره پاره کرده است

4. a flag waving in the breeze
پرچمی که در نسیم در اهتزاز است.

5. the flag had blue and gold stripes
پرچم دارای نوارهای آبی و طلایی بود.

6. the flag ruffled in the morning breeze
پرچم در نسیم صبحگاهی موج می‌زد.

7. a flag of convenience
پرچم کشور بیگانه که کشتی تحت آن حرکت می کند (برای دادن مالیات کمتر و غیره)

8. national flag
پرچم کشور،پرچم ملی

9. a ragged flag
پرچم پاره پوره

10. a red flag denotes danger
پرچم قرمز نشان خطر است.

11. a signal flag
پرچم مخابراتی

12. a striped flag
پرچم راه راه

13. a white flag is a token of surrender
پرچم سفید علامت تسلیم است.

14. dishonoring the fla ...

مترادف Flag

زنبق (اسم)
lily , flag , gladiola
برگ شمشیری (اسم)
flag
جاده سنگ فرش (اسم)
flag
دم انبوه و پشمالوی سگ (اسم)
flag
پرچم (اسم)
blazon , banner , oriflamme , flag , stamen , standard , ensign , vexillum , whiff
بیرق (اسم)
banner , flag , vexillum
علم (اسم)
knowledge , sign , banner , flag , standard , ensign , science , symbol
سنگ فرش (اسم)
flagging , flag , flagstone , cobble , paving , cobblestone , pavement , macadam , pediment
سنگ فرش کردن (فعل)
flag , cobble , macadamize , pave
خرد شدن (فعل)
abate , diminish , wane , dwindle , slacken , relent , pass off , shrink , crush , decrease , lessen , decline , remit , narrow , flag , lower , de-escalate , crack up , depopulate , relax , fall away , grow away , grow down , pink , shrink away
پرچم دار کردن (فعل)
flag
پرچم زدن به (فعل)
flag
با پرچم علامت دادن (فعل)
flag
از پا افتادن (فعل)
founder , flag , peter , wash up
پژمرده کردن (فعل)
flag
سست شدن (فعل)
subside , weaken , flag , grow feeble , grow weak

معنی عبارات مرتبط با Flag به فارسی

کرجی پرچم دار، کرجی نشان دار درمسابقه کشتی رانی
لقمه پرچم
فرمانده کشتی، دریاسالاری یادریاداری
(امریکا) روز پرچم (چهاردهم ماه ژوئن)
شاه پر
ذره پرچم
پرچم مصلحتی، آژ پرچم (پرچم کشور بیگانه که کشتی بازرگانی برای فرار از مالیات و غیره تحت آن به ثبت رسیده است)
پرچم سپید (نشان تمایل به مذاکره با دشمن)، پرچم آتش بس
(نیروی دریایی) افسر پرچم، افسر پرچم دار، تیمسار، امیر، افسر دریایی، دریاسالار، دریادار، دریابان افسردریایی، دریاسالاریادریاداریادریابان، فرمانده بخش
افسر بالاتر از سروان، افسر ارشد
جایی که قطاربادیدن پرچم ویژه نگاه میدارندوایستگاه دائمی نیست
عمران : تخته سنگهایى که براى سنگ فرش بکار میرود
(اتوبوس یا ترن و غیره) ایستگاه اختیاری (که فقط اگر مسافر باشد در آن توقف می شود)، در راهنمایی ورانندگی ایست، توقف
...

معنی Flag در دیکشنری تخصصی

flag
[سینما] پرچم - پرده کوچک جلوگیر صدا یا نور
[عمران و معماری] تخته سنگ
[کامپیوتر] پرچم
[فوتبال] پرچم
[زمین شناسی] تخته سنگ
[ریاضیات] پرچم
[کامپیوتر] پرچم رقم نقلی .
[کامپیوتر] پرچم دستگاه .
[سینما] سایه افکن مفصلی
[زمین شناسی] ماسه فلسی، ماسه سنگ ریزدانه - ماسه سنگ ریزدانه ای که می تواند به راحتی به صورت ورقه های ماسه سنگی متورق شکاف خورده و جدا شود.
[کامپیوتر] پرچم علامت
[کامپیوتر] پرچم صفر
[برق و الکترونیک] علامت صفر ، نشانه صفر

معنی کلمه Flag به انگلیسی

flag
• banner, pennant; paving stone; any of a number of plants with long slender leaves (such as the iris, blue flag, etc.); tufts of feathers on the legs of birds; special symbol used to mark unusual data (computers)
• decorate with flags; signal, warn; lose energy or momentum; become weak
• a flag is a piece of coloured cloth used as a sign or a signal, or a symbol of something such as a country.
• if you flag or your efforts flag, you begin to lose enthusiasm or energy.
• see also flagged.
• if you flag down a vehicle, you signal to the driver to stop.
flag at half mast
• flag flying halfway down a flagpole as a sign of mourning
flag bearer
• person who carries a flag
flag captain
• captain of a flagship of a fleet
flag day
• (in usa) holiday celebrated on june 14 in honor of the anniversary of the adoption of the official u.s. flag in 1777
• (in england) tag day, day for collection of contributions in which people try to raise money for a particular cause in exchange for small flags
• a flag day is a day on which people collect money for a charity from people in the street and give them a small badge or paper flag to show that they have given money.
flag down
• signal someone to stop
flag football
• softer and more gentle form of football
flag of convenience
• if a ship flies under a flag of convenience, it has been registered in a country with lower safety standards and lower taxation than its country of origin.
flag officer
• high ranking naval officer entitled to display a flag indicating his rank, naval officer in comm ...

Flag را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

غزاله مقدم
نشاندار کردن
علیرضا خدابنده
[کامپیوتر] ثابت نمادین
فرهاد
برچم
محمد علیزاده
The flag of islamic republic of iran پرچم جمهوری اسلامی ایران
fatemeh832
پرچم_بیرق
sahar
پرچم یا علامت پرچم
آرین تیمورخانی
درفش .بیرق .پرچم
بهزاد همایی
علامت - نشانه
رضا
flag voteرای ضعیف
زهرا
پرچم

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی flag
کلمه : flag
املای فارسی : فلگ
اشتباه تایپی : بمشل
عکس flag : در گوگل

آیا معنی Flag مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )