extension of onself

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
• امتداد وجود خود، بُعد دیگری از خود
• بخش جدایی ناپذیر از هویت فرد
• چیزی که جزئی از شخصیت و موجودیت فرد محسوب می شود
🔸 مثال ها ( با ترجمهٔ روان ) :
"For a dedicated artist, their studio is not just a workspace; it's an extension of themselves. "
...
[مشاهده متن کامل]

برای یک هنرمند متعهد، استودیویش فقط یک محیط کار نیست، بلکه بخشی از وجود اوست.
"He treated the company as an extension of his own ego, which made him resistant to any criticism of it. "
او با شرکت طوری رفتار می کرد که گویی امتداد نفس خود اوست، همین موضوع باعث می شد در برابر هر انتقادی از شرکت مقاومت کند.
"When you lose a project you've poured your heart into for years, it feels like losing an extension of yourself. "
وقتی پروژه ای را که سال ها دلت را برایش گذاشته ای از دست می دهی، حس می کنی بخشی از وجودت را از دست داده ای.
"Some people see their car as an extension of themselves, a symbol of their personality and status. "
بعضی آدم ها ماشینشان را امتداد وجود خودشان می بینند؛ نمادی از شخصیت و جایگاه اجتماعیشان.