estrange

/eˈstreɪndʒ//ɪˈstreɪndʒ/

معنی: دور کردن، بیگانه کردن، دلسرد کردن
معانی دیگر: (از موطن معمولی خود یا آشنایان خود و غیره) دور کردن، غریبه کردن، تاراندن، رماندن، گریزپای کردن، راندن، کدورت ایجاد کردن، موجب رنجش شدن، رنجاندن، دشمن کردن، جدایی انداختن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: estranges, estranging, estranged
مشتقات: estrangement (n.)
(1) تعریف: to cause (someone) to change from friendly and sympathetic to hostile or indifferent; alienate.
متضاد: reconcile
مشابه: alienate

- Through her jealousy and spite, she estranged her sister.
[ترجمه گوگل] با حسادت و کینه توزی خواهرش را از خود دور کرد
[ترجمه ترگمان] با وجود حسادت و کینه، خواهرش را از هم جدا کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The long process of divorce estranged the couple even further.
[ترجمه گوگل] روند طولانی طلاق این زوج را بیش از پیش از هم دور کرد
[ترجمه ترگمان] روند طولانی طلاق این زوج را حتی بیشتر از هم جدا کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to remove to or hold at a distance from an accustomed place.

جمله های نمونه

1. his constant need to travel served to estrange him from most family activities
نیاز دایمی او به سفر او را از بیشتر فعالیت های خانوادگی دور نگه می داشت.

2. She is attempting to contact her estranged husband to break the news.
[ترجمه گوگل]او در تلاش است تا با شوهرش که از او جدا شده تماس بگیرد تا این خبر را منتشر کند
[ترجمه ترگمان]داره سعی می کنه با شوهرش ارتباط برقرار کنه تا خبر رو بشکنه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. The argument estranged him from his brother.
[ترجمه گوگل]بحث او را از برادرش دور کرد
[ترجمه ترگمان]بحث و مشاجره او را از برادرش دور کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. His behavior estranged him from his brother.
[ترجمه گوگل]رفتارش او را از برادرش دور کرد
[ترجمه ترگمان]رفتار او را از برادرش دور کرده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. Their quarrel estranged the two friends.
[ترجمه گوگل]دعوای آنها باعث جدایی دو دوست شد
[ترجمه ترگمان]مشاجره آن دو دوست را از هم جدا کرده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. Joanna, 30, spent most of her twenties virtually estranged from her father.
[ترجمه گوگل]جوانا، 30 ساله، بیشتر دهه بیست سالگی خود را تقریباً از پدرش دور کرد
[ترجمه ترگمان]جوانا، ۳۰، بیش از بیست سال او را از پدرش دور کرده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. Some of my friends estranged themselves from me in my misfortune.
[ترجمه گوگل]برخی از دوستانم در بدبختی من از من جدا شدند
[ترجمه ترگمان]بعضی از دوستانم در بدبختی من از من دوری کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. It's sad to see someone estranged from their parents.
[ترجمه گوگل]غم انگیز است که می بینم کسی از پدر و مادرش بیگانه است
[ترجمه ترگمان]از دیدن کسی که از پدر و مادرشان دوری کرده ناراحت است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. She tattled on her estranged husband.
[ترجمه گوگل]او با شوهرش که از او جدا شده بود صحبت کرد
[ترجمه ترگمان] اون با شوهرش estranged کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. His dishonourable behaviour estranged him from his family.
[ترجمه گوگل]رفتار ناپسند او او را از خانواده اش دور کرد
[ترجمه ترگمان]رفتار dishonourable او را از خانواده اش دور کرده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. He became estranged from his family after the argument.
[ترجمه گوگل]او پس از مشاجره با خانواده اش فاصله گرفت
[ترجمه ترگمان]او پس از مشاجره با خانواده اش بیگانه شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. As devotion unites lovers, so perfidy estranges friends.
[ترجمه گوگل]همانطور که فداکاری عاشقان را متحد می کند، خیانت دوستان را بیگانه می کند
[ترجمه ترگمان]همان طور که اخلاص عاشقان را به هم پیوند می دهد، پس به خیانت دوستان خود خیانت می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. His estranged wife had taken out a restraining order against him.
[ترجمه گوگل]همسرش که از او جدا شده بود، حکم منع او را صادر کرده بود
[ترجمه ترگمان]همسر دور شده او علیه او حکم منع دیدار را گرفته بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. She felt estranged from her former existence.
[ترجمه گوگل]او احساس می کرد از وجود سابق خود بیگانه شده است
[ترجمه ترگمان]از وجود سابق او بیگانه شده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. The necessity for traveling on business has estranged her from her family.
[ترجمه گوگل]ضرورت سفر کاری او را از خانواده دور کرده است
[ترجمه ترگمان]لزوم سفر در تجارت او را از خانواده اش دور کرده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

دور کردن (فعل)
banish, abduct, remove, distance, dispossess, estrange, oust, parry

بیگانه کردن (فعل)
estrange, alienate, avert

دلسرد کردن (فعل)
estrange, dissuade, dispirit, disappoint, discourage, dishearten, unnerve

به انگلیسی

• alienate, cause hostility, disaffect; separate, keep away

پیشنهاد کاربران

معنی یا پیشنهاد شما