enmeshment

انگلیسی به انگلیسی

• catching, entrapment, entanglement

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
• درهم تنیدگی ( رایج ترین معادل در متون روانشناسی فارسی )
• محو شدن مرزهای فردی، نبود تمایز روانی
• وابستگی عاطفی بیش از حد با فقدان حریم خصوصی
• ادغام هویتی ( در روابط والد - فرزند یا زوجین )
...
[مشاهده متن کامل]

یک مفهوم کلیدی در روانشناسی خانواده و خانواده درمانی ساختاری است که توسط سالوادور مینوچین در دهه ۱۹۷۰ میلادی معرفی شد . این اصطلاح به الگوی ناسالم در روابط نزدیک ( معمولاً خانوادگی ) گفته می شود که در آن مرزهای روانی بین افراد آن قدر ضعیف و نامشخص است که افراد حس هویت جداگانه و استقلال عاطفی خود را از دست می دهند .
در یک رابطه درگیر ( enmeshed ) ، به جای اینکه هر فرد من جداگانه ای داشته باشد، یک ما یا توده عاطفی شکل می گیرد که در آن افکار، احساسات، و مسئولیت ها چنان در هم آمیخته می شوند که تشخیص مرز تو و من دشوار یا غیرممکن است .

بند ناف روانی
parent - child enmeshment: نزدیکی عاطفی و وابستگی بیش از حد والد و فرزند به یکدیگر بطوریکه فرزند نقش همسر ( surrogate spouse ) را برای والد ایفا میکند
خودگرفتار
در روانشناسی: خویشتن داری ناکافی ، خود انضباطی ناکافی
حضور، درگیری
ادغام
به هم تنیدگی
در خانواده درمانی به، به هم تنیدگی در مقابل گسستگی در ساختار خانواده اشاره دارد.
enmeshment متضاد disengagement است.
گرفتار، تحول نیافتگی
مفهومی است در روان شناسی و خانواده درمانی که به معنای عدم وجود مرزهای شخصی است و عمدتا خودمختاری فرد از بین می رود و اعتقاد بر این است که بدون دیگری نمی تواند. در خانواده نیز به معنای این است که در آن خانواده خیلی به هم وابسته است
خویشتن تحول نیافته