2. repeated failure in examinations had embittered him
شکست های مکرر در امتحانات کام او را تلخ کرده بود.
انگلیسی به انگلیسی
• bitter, resentful; soured; aggravated
پیشنهاد کاربران
کلمه "embittered" به معنی تلخ شده، یا کسی است که احساس تلخی، رنجش یا کینه توزی می کند، معمولاً به دلیل تجربیات بد یا ناملایمات. مثال: "The old man became embittered after losing his job. " ترجمه: "مرد پیر پس از از دست دادن شغلش، تلخ و رنجیده شد. "
رنجیده خاطر مثال: They were upset and embittered, yet they would say, “Don’t say anything. ” آنها ناراحت و رنجیده خاطر بودند با این حال می گفتند: هیچ چیزی نگویید.