ebb

/ˈeb//eb/

معنی: زوال، فروکش، جزر، فرونشینی، مد، فروکش کردن، افول کردن
معانی دیگر: جزر (در برابر مد)، فروکشند، پس کشند (در برابر: برکشند flow)، پس کشند کردن، پس رفتن (آب دریا)، فرونشستن، افول، فرورفت، افت، افت کردن، نزول کردن، رو به زوال نهادن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: the retreating or flowing back of a tidal flow from the land to the sea; ebb tide.
مترادف: ebb tide, low tide, low water
متضاد: flood, flow
مشابه: outflow

(2) تعریف: the act or condition of decline or regression, as from a high state to a low one.
مترادف: deterioration, fall-off, recession
متضاد: growth
مشابه: decay, decline, degeneration, low tide, regression

- the slow ebb of her strength
[ترجمه ترگمان] جزر و مد کم کند،
[ترجمه گوگل] آهسته از قدرت او
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- fortunes at a low ebb
[ترجمه ترگمان] بخت و اقبال خود را از دست داده بود
[ترجمه گوگل] ثروت در کم بودن نرخ بهره
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: ebbs, ebbing, ebbed
(1) تعریف: of a tide, to flow away from land; recede.
مترادف: recede, retrocede
متضاد: flood, flow
مشابه: go out, retreat, sink, withdraw

(2) تعریف: to weaken, decline, or decay.
مترادف: decline, die out, diminish, dwindle, weaken
متضاد: grow, intensify
مشابه: decay, decompose, decrease, fade, fall, shrink, shrivel, sink, subside, wane

- As knowledge grows, religious faith sometimes ebbs.
[ترجمه ترگمان] با رشد دانش، اعتقادات مذهبی بعضی اوقات کاهش پیدا می کنند
[ترجمه گوگل] با توجه به رشد دانش، مذهب گاهی اوقات غرق می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. ebb tide
فروکشند،جزر

2. ebb and flow
جزر و مد،فروکشند و برکشند

3. the ebb and flow of the sea
پس کشند و برکشند دریا

4. the ebb of his hopes
افول آرزوهای او

5. at the ebb (or at a low ebb)
در حال زوال (یا ضعف)،در کمترین یا پایین ترین حد

6. suddenly his popularity began to ebb
ناگهان محبوبیت او رو به کاهش نهاد.

7. the other scoffed that from ebb and flow . . .
آن دگر تسخر زدی کز جزر و مد . . .

8. boats will go out on the ebb
قایق ها در فروکشند به دریا می روند.

9. gravitation is the main reason for ebb and flow
نیروی جاذبه سبب اصلی جزر و مد است.

10. and the other jested that from the ebb and flow . . .
و آن دگر تسخر زدی کز جزر و مد . . .

11. and the other joked that from the ebb and flow. . .
و آن دگر تسخر زدی کز جزر و مد. . .

12. faith in the possibilities of mankind was at a low ebb
ایمان به امکانات بشری به پایین ترین درجه ی خود رسیده بود.

13. The tide is on the ebb.
[ترجمه ترگمان]جزر و مد در حال جزر و مد است
[ترجمه گوگل]جزر و مد در حال حرکت است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. The ebb and flow of the sea is certainly a sight to behold.
[ترجمه ترگمان]جزر و مد دریا واقعا دیدنی است
[ترجمه گوگل]غرق شدن و جریان دریا مطمئنا یک چشم انداز است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. By this time, the tide was on the ebb.
[ترجمه ترگمان]در این موقع مد در جزر و مد افتاده بود
[ترجمه گوگل]در این زمان، جزر و مد در خلیج بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. We'll sail on the ebb.
[ترجمه ترگمان]ما با جزر و مد سفر می کنیم
[ترجمه گوگل]ما بر روی باد رفتیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. Fishing boats were standing down with the ebb.
[ترجمه ترگمان]قایق های ماهیگیری با جزر و مد پایین آمده بودند
[ترجمه گوگل]قایق های ماهیگیری با غرق شدن ایستاده بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. We watched the tide ebb and flow .
[ترجمه ترگمان]جزر و مد دریا را تماشا کردیم
[ترجمه گوگل]ما شاهد ریزه انداخته و جریان بودیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

زوال (اسم)
decline, decay, decadence, downfall, fadeaway, ebb, sublation, lapse, fall, chute, deterioration, consumption, tailspin

فروکش (اسم)
lysis, ebb, subsidence, fall, collapse, letup, falling, deflation

جزر (اسم)
ebb, reflux, reflow

فرونشینی (اسم)
ebb, subsidence, reflow

مد (اسم)
extent, accent, ebb, flow, length, extension, flux, flowage

فروکش کردن (فعل)
alight, subside, ebb, come down, descend, flow down, lower, go down, fall away

افول کردن (فعل)
ebb

تخصصی

[عمران و معماری] جزر
[آب و خاک] جریان

به انگلیسی

• flowing back of the tide; recession, decline, changing from better to worse
recede, flow back (of the tide); decay, decline, wane
if a feeling or a person's strength ebbs, it weakens; a literary use.
if something is at a low ebb, it is not being very successful or profitable.
when the tide or the sea ebbs, its level falls. verb here but can also be used as a singular noun. e.g. ...the stormy ebb and flow of the sea.
you talk about ebb and flow of something when you want to describe a situation in which periods of progress and success are followed by periods of trouble and difficulty.

پیشنهاد کاربران

کاهش یافتن
فروکش کردن ( تنش )

US moves carrier from Gulf in a sign of ebbing tensions with Iran
ebb ( اقیانوس شناسی )
واژه مصوب: جزر
تعریف: پایین آمدن آب دریا
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما