easy

/ˈiːzi//ˈiːzi/

معنی: ساده، ملایم، اسوده، سبک، روان، اسان، سهل، بی زحمت، بدون اشکال
معانی دیگر: آسان (در برابر: دشوار difficult)، (بی درد و هراس و اشکال) آسوده، مرفه، بی درد سر، بی دغدغه، راحت، آرام، غنوده، راحتی، بی تکلف، بی ریا، بی آلایش، صاف و ساده، (بدون سختگیری یا شدت عمل یا خشونت) با گذشت، مساعد، سازگار، زود باور، ساده لوح، رضامند، حرف شنو، (زنی که زود تسلیم شود) جلف، بی شتاب، بدون عجله، بدون شتابزدگی، آهسته، دارای شیب کم، کم شیب، (بازرگانی و بازار سهام و غیره) کساد، سست، (قیمت ها) در نوسان شدید، ناپایا، کم بهره، به آسانی، به آهستگی، باتانی، راحت طلب، آسودگرای، تن آسای، تنبل، کاهل، سلیس
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
حالات: easier, easiest
(1) تعریف: not hard or difficult.
مترادف: effortless, facile, gut, simple, snap, soft
متضاد: ambitious, arduous, awkward, challenging, demanding, difficult, frustrating, hard, herculean, knotty, laborious, onerous, severe, stiff, strenuous, tall, taxing, tough, tricky, troublesome, uphill
مشابه: cheap, clean, comprehensible, intelligible, light, painless, understandable

- It's an easy job that anybody can do.
[ترجمه ترگمان] کار آسانی است که هر کسی می تواند انجام دهد
[ترجمه گوگل] این یک کار آسان است که هر کسی می تواند انجام دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Math is an easy subject for her.
[ترجمه ترگمان] ریاضی یک موضوع ساده برای او است
[ترجمه گوگل] ریاضی یک موضوع آسان برای او است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- His writing is easy to understand.
[ترجمه ترگمان] درک کردنش آسان است
[ترجمه گوگل] نوشتن او آسان است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: conducive to comfort and relaxation.
مترادف: carefree, comfortable, homey, quiet, relaxed, restful
متضاد: difficult, hard, sticky, stressful, trying, uncomfortable
مشابه: calm, casual, cozy, peaceful, relaxed, secure, simple, tranquil, untroubled

- They had saved their money and were able to lead an easy life in their retirement.
[ترجمه ترگمان] آن ها پول خود را پس انداز کرده بودند و می توانستند در دوران بازنشستگی خود زندگی ساده ای داشته باشند
[ترجمه گوگل] آنها پول خود را ذخیره کرده بودند و توانستند در زندگی بازنشستگی خود زندگی آسانتری داشته باشند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: not harsh or severe; lenient.
مترادف: clement, easygoing, gentle, lenient, permissive, relaxed, soft
متضاد: demanding, difficult, hard, rugged, severe, tough
مشابه: indulgent, merciful, tolerant, undemanding, unexacting

- My mom was pretty strict with punishments, but my dad was somewhat easy.
[ترجمه ترگمان] مادرم تنبیه سختی بود، اما پدرم تا حدی راحت بود
[ترجمه گوگل] مادر من با مجازات بسیار سخت بود، اما پدرم تا حدودی آسان بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The judge is fairly easy on first-time offenders.
[ترجمه ترگمان] قاضی در مورد متخلفان بار اول نسبتا راحت است
[ترجمه گوگل] قاضی در مواردی که مرتکبین مرتکب شده است، نسبتا آسان است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: free from formal constraints; unaffected.
مترادف: graceful, smooth, unaffected
متضاد: constrained, formal, ill at ease
مشابه: careless, clement, forbearing, free, informal, loose, natural, open, unceremonious, unconstrained, unforced, unreserved

- She has an easy way with children.
[ترجمه ترگمان] او با بچه ها راه ساده ای دارد
[ترجمه گوگل] او با بچه ها یک راه آسان دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: unhurried or relaxed.
مترادف: easygoing, laid-back, leisurely, unhurried
متضاد: frantic, frenetic
مشابه: casual, deliberate, slow

- The horse trotted at an easy pace.
[ترجمه ترگمان] اسب به سرعت یورتمه می رفت
[ترجمه گوگل] اسب سوار بر سرعت آسان شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: influenced or dominated without difficulty.
مترادف: manageable, susceptible
متضاد: difficult, hard
مشابه: accommodating, amenable, compliant, docile, soft, tractable, vulnerable

- The mouse is easy prey for the cat.
[ترجمه ترگمان] موش طعمه های آسانی برای گربه است
[ترجمه گوگل] ماوس شکار آسان برای گربه است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
قید ( adverb )
حالات: easier, easiest
• : تعریف: in an unhurried or relaxed manner.
مترادف: comfortably, easily, leisurely
متضاد: hard, hurriedly
مشابه: casually, relaxedly, slow, slowly

- I am taking life easy from now on.
[ترجمه ترگمان] از این به بعد زندگی را آسان می گیرم
[ترجمه گوگل] من الان از زندگی لذت می برم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. easy money
پول ارزان،پول کم بهره،پول مفت

2. easy money policy
سیاست گشایش پولی

3. easy come, easy go
آنچه آسان به دست آید آسان هم از دست می رود،هرچه را باد آورد بادش برد

4. easy does it!
مواظب باش !،یواش !،ملایم !،آهسته !

5. easy on the eyes
(امریکا - عامیانه) خوش نما،جذاب،چشمگیر،چشم نواز

6. an easy chair
صندلی راحتی

7. an easy descent
سرازیری (یا فرود روی) ملایم

8. an easy leap
جهش آسان

9. an easy life
زندگی مرفه

10. an easy manner
طرز رفتار خالی از تکلف

11. an easy mark
آدم زودباور

12. an easy market
بازار کساد

13. an easy test
آزمون آسان

14. go easy on butter
کمتر کره مصرف کن.

15. as easy as pie
(عامیانه) بسیار آسان،مثل آب خوردن

16. go easy on
(عامیانه) 1- (در مصرف) امساک کردن،خودداری کردن

17. on easy street
(امریکا) پولدار،در ناز و نعمت

18. he was easy to cheat
او زود گول می خورد،او به آسانی کلاه سرش می رفت.

19. it is easy to bicycle downhill
دوچرخه سواری در سرازیری آسان است.

20. it is easy to diagnose some ailments
تشخیص بعضی از بیماری ها آسان است.

21. it is easy to excuse one's own faults
توجیه عیوب خویشتن آسان است.

22. it is easy to get along with him
کنار آمدن با او آسان است.

23. it is easy to operate this machine, once you've got the knack of it
وقتی که لم این ماشین را به دست بیاوری،کار کردن با آن برایت آسان خواهد شد.

24. it is easy to read this book
خواندن این کتاب آسان است.

25. it looks easy
آسان به نظر می رسد.

26. to go easy on traffic violators
با متخلفان رانندگی مدارا کردن

27. woman of easy virtue
زن سهل الحصول

28. free and easy
خودمانی،بی ریا،صاف و ساده

29. take it easy
(عامیانه) 1- خودداری (از خشم یا خشونت یا شتاب و غیره)،مدارا کردن،(یا: مدارا کن !)،سخت نگیر!،ول کن بابا!،حالا که چیزی نشده !2- آرامیدن،دست نگهداشتن،سخت کار نکردن 3- (امریکا - خودمانی) خداحافظ !

30. take something easy
سخت نگرفتن،سخت گیری نکردن،آسان گرفتن

31. a loan with easy terms
وامی با شرایط آسان

32. a person of easy virtue
شخص بی ناموس

33. a woman of easy virtue
زن هرجایی (یا هرزه)

34. it is not easy to determine omar khayyam's canon
تعیین آثار واقعی عمر خیام آسان نیست.

35. it is not easy to digest certain foods
هضم برخی غذاها آسان نیست.

36. it is not easy to feed a large family
تغذیه ی یک خانواده ی بزرگ آسان نیست.

37. it is not easy to guess a man's price
تخمین ارزش یک انسان آسان نیست.

38. it is not easy to intellectualize love
اندیششی کردن عشق کار آسانی نیست.

39. it is not easy to strip wallpaper
کندن کاغذ دیواری آسان نیست.

40. it is not easy to treat with him
معامله با او کار آسانی نیست.

41. it is not easy to understand the argot of the ruffians in the city's south
فهم ویژه گویش (زبان لاتی) چاقوکش های جنوب شهر آسان نیست.

42. it must be easy to quit smoking; hossein has done it a hundred times!
لابد ترک سیگار آسان است چون حسین صدها بار آن کار را کرده است !

43. it was as easy as anything
از هر کاری آسان تر بود.

44. it was not easy to beat kennedy
شکست دادن کندی کار آسانی نبود.

45. it was not easy to comb the girl's snarled hair
شانه کردن گیسوی ژولیده ی آن دختر آسان نبود.

46. old people become easy prey to dishonest salesmen
اشخاص سالخورده به آسانی طعمه ی فروشندگان دغلکار می شوند.

47. she had an easy delivery
زایمان آسانی داشت.

48. this lesson is easy
این درس آسان است.

49. by (or in) easy stages
1- هر دفعه بخش کوتاهی از سفر را پیمودن،کم کم سفر کردن 2- مرحله به مرحله عمل یا کار کردن،بی شتاب عمل کردن

50. he was a man easy to anger
او مردی زود خشم بود.

51. resignation may provide an easy out
ممکن است که استعفا دادن چاره ی سهلی باشد.

52. the work itself is easy but my coworkers are unpleasant
کار فی نفسه آسان است ولی همکارانم آدم های خوبی نیستند.

53. washing dishes was not easy
شستن ظرف ها آسان نبود.

54. we ought to be easy on him
نباید به او سختگیری کنیم.

55. bridging that river is not easy
پل زدن روی آن رود آسان نیست.

56. her previous confinements were very easy
زایمان های قبلی او خیلی آسان بود.

57. his style is homely and easy to understand
سبک او خودمانی و ساده است.

58. parenting ten children is not easy
پدر و مادری کردن در حق ده بچه آسان نیست.

59. they were progressing at an easy pace
آنان (با گام های) آهسته پیش می رفتند.

60. writing is not such an easy proposition
نویسندگی چندان کار آسانی نیست.

61. writing poetry is anything but easy
تنها چیزی که درباره ی نگارش شعر نمی توان گفت سهولت آن است.

62. landing a big aircraft is not easy
فرود آوردن یک هواپیمای بزرگ کار آسانی نیست.

63. the upbringing of children is not easy
تربیت بچه کار آسانی نیست.

64. this problem is not at all easy
این مسئله اصلا آسان نیست.

65. writing this dictionary was not an easy labor
نگارش این فرهنگ کار آسانی نبود.

66. after the water broke, the labor became easy
پس از پاره شدن کیسه ی آب،زایمان آسان شد.

67. ministering to a ninety-year-old man was not easy
تر و خشک کردن پیر مرد نود ساله آسان نبود.

68. the financing of this project is not easy
تامین بودجه ی این طرح آسان نیست.

مترادف ها

ساده (صفت)
accustomed, ordinary, normal, simple, easy, plain, naive, modest, bare, open-and-shut, artless, onefold, natural, smooth, unobtrusive, unaffected, customary, dupeable, free-standing, simplex, homely, humbly, inartificial, unassuming, simple-minded, uncomplicated, unforced, unlabored, unlaboured, unpretending

ملایم (صفت)
good-tempered, easy, calm, quiet, moderate, gentle, meek, soft, peaceful, downy, smooth, benign, mild, bland, clement, sedate, lenient, good-natured, temperate, peaceable

اسوده (صفت)
easy, calm, tranquil, snug

سبک (صفت)
light, fast, easy, quick, lively, thin, flippant, frivolous, volatile, gossamer, light-minded, flyaway, lightsome, uncomplicated

روان (صفت)
clear, handy, easy, spirit, current, versatile, fluid, liquid, smooth, glib, fluent, cursive, profluent, voluble

اسان (صفت)
light, easy, light-handed, straightforward, potty, degage, facile, easygoing, duck soup

سهل (صفت)
light, simple, easy

بی زحمت (صفت)
easy

بدون اشکال (صفت)
well, easy, smooth

به انگلیسی

• mild, slight; comfortable, facile; worry-free
comfortably, without great difficulty or effort
something that is easy can be done without difficulty.
easy also means relaxed.
an easy life or time is comfortable and without any problems.
if you take it easy or take things easy, you relax and do very little; used in informal english.
if you go easy on something, you avoid using too much of it; an informal expression.
you can say easier said than done to indicate that it is difficult to do what someone has just suggested.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیساده، ملایم، اسوده، سبک، روان، اسان، سهل ...معانی متفرقهآسان ( در برابر: دشوار difficult ) ، ( بی در ...بررسی کلمهصفت ( adjective ) حالات : easier, easiest • ( 1 ) تعریف: not hard or difficult. • مترادف: ...جمله های نمونه1. easy money پول ارزان، پول کم بهره، پول مفت 2. easy money policy سیاست گشایش پولی 3. easy com ...مترادفساده ( صفت ) accustomed, ordinary, normal, simple, easy, plain, naive, modest, bare, open - and - shut ...انگلیسی به انگلیسیmild, slight; comfortable, facile; worry - free comfortably, without great difficulty or effort someth ...
معنی easy، مفهوم easy، تعریف easy، معرفی easy، easy چیست، easy یعنی چی، easy یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف e، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف e، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف e، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف e
کلمه بعدی: easy as pie
اشتباه تایپی: ثشسغ
آوا: /ایزی/
عکس easy : در گوگل
معنی easy

پیشنهاد کاربران

آسان
هیچ وقت
!Easy
آرام باش
ساکت
یواش
آسان
Some of the scientists did not have easy lives
بسیاری از دانشمندان زندگی راحتی نداشتند 🕑🕑🕑
آسان
راحت
به حالت دستوری معنی سخت نگیر میدهد و جزیی از جمله حذف شده است
easy!=take it easy
کاربرد عامیانه دارد کاربرد رسمی تر آن جمله زیر است
Don't take it hard on yourself
حین حمل وسایل معادل "آروم"
کوتاه شده ی "take it easy"
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما