driving

/ˈdraɪvɪŋ//ˈdraɪvɪŋ/

معنی: رانندگی، محرک
معانی دیگر: (حرکت کننده با نیرو و شدت) تند و شلاقی، شدید، جانانه، پرنیرو و حرارت، رانندگی (اتومبیل و غیره)، (مکانیک - انتقال دهنده ی نیرو یا جنبش) رانش گر، راننده، پیش برنده، راندن، سواری
شبکه مترجمین ایران

جمله های نمونه

1. driving at a terrific speed
رانندگی با سرعت بسیار

2. driving school
مدرسه ی رانندگی

3. driving tires me
رانندگی مرا خسته می کند.

4. a driving jazz solo
(موسیقی) تک نوازی پرشور جاز

5. a driving rain
باد و باران،باران شدید

6. careless driving
رانندگی با بی دقتی

7. drunk driving is a serious offense
رانندگی هنگام مستی یک تخلف جدی است.

8. drunken driving
رانندگی در حال مستی

9. reckless driving makes me nervous
رانندگی بی پروا مرا عصبی می کند.

10. drinking and driving is dangerous
مشروب خوردن و سپس رانندگی کردن خطرناک است.

11. he is driving me nuts
او دارد مرا دیوانه می کند!

12. he was driving a long sleek car
او پشت یک ماشین دراز و شیک نشسته بود.

13. he was driving toward town
به طرف شهر رانندگی می کرد.

14. his reckless driving endangers the passengers' lives
بی احتیاطی او در رانندگی زندگی مسافران را به خطر می اندازد.

15. she was driving from the airport to central london
او داشت از فرودگاه به مرکز لندن (لندن مرکزی) می راند.

16. you are driving fast, slow down!
داری تند می رانی،یواش کن !

17. you are driving me crackers!
داری دیوانه ام می کنی !

18. because he was driving fast, he ran into a tree
چون تند می راند زد به درخت.

19. dense fog made driving difficult
مه غلیظ رانندگی را دشوار می کرد.

20. liable to the driving laws of this state
مشمول قوانین رانندگی این کشور

21. the irritation of driving in crowded cities
دردسر رانندگی در شهرهای شلوغ

22. these children are driving me insane!
این بچه ها دارند مرا دیوانه می کنند!

23. what are you driving at?
منظورت چیست ؟

24. you must stop driving yourself
باید این همه به خودت فشار نیاوری

25. what are you driving at?
منظورت چیست ؟

26. these kids' deviltry is driving me crazy
تخسی این بچه ها مرا دیوانه می کند.

27. he cautioned us against drunken driving
او در مورد رانندگی در حال مستی به ما هشدار داد.

28. i disapprove of drinking and driving
من مخالف رانندگی در حال مستی هستم.

29. the wood split when he was driving in the nail
وقتی که داشت میخ را می کوبید چوب ترک خورد.

30. It is ludicrous to suggest that I was driving under the influence of alcohol.
[ترجمه گوگل]این مضحک است که بگوییم تحت تأثیر الکل رانندگی می کردم
[ترجمه ترگمان]مضحک است که بگویم من تحت تاثیر الکل رانندگی می کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

رانندگی (اسم)
driving

محرک (صفت)
motive, actuating, driving, stimulant, provocative, moving, motor, appetizing, impellent, excitant, incitant, locomotive, propellant, motory, propellent

تخصصی

[عمران و معماری] کوبش
[زمین شناسی] کوبیدن- کوبش (شمع)

به انگلیسی

• vigorous, energetic; transferring power; used when operating a vehicle
act of operating a vehicle
driving is the activity of driving a car, or the way that you drive it.
the driving force behind something is the person or group mainly responsible for it.
see also drive.

پیشنهاد کاربران

به حرکت دراوردن
راه اندازی
دیوانه کردن
هدایت
محرک
کاربردی
تحریک کردن - هدایت کردن
تحریک کردن
It's driving me crazy
این منو دیوونه میکنه
پیش برنده - پیشران
I took the first stage of passing the test
During the driving test, the first person in Hafez Square turned off and not passed. I could not pass through the square due to the crowd.
The next morning, I was the first to sit in the chair and I passed the driving test without any violations.
And I can easily drive inside the city and on the road with my father
اولین مرحله تستی قبولی گرفتم
در مرحله ازمون رانندگی نفر اول در میدان حافظ خاموش کرد رد شد از ان نتونستم از میدان به دلیل شلوغی نتوانستم رد بشم خاموش شد عصبانی شدم
فردای صبح ان اولین نفر در صندلی نشستم و با خوشحالی و مرحبا گفتن سرهنگ بدون هیچ گونه نقضی از ازمون رانندگی قبول شدم
و به راحتی هم رانندگی درداخل شهر و جاده در کنار پدرم دارم
متحرک
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما