drive

/ˈdraɪv//draɪv/

معنی: تحریک کردن، بردن، کوبیدن، راندن، اتومبیل راندن، عقب نشاندن
معانی دیگر: رانندگی کردن، (با وسیله ی نقلیه) بردن، - کردن، (به شدت) وادار به کاری کردن، (به کاری) واداشتن، انگیزاندن، کوشیدن، سخت کار کردن، (با فشار) داخل چیزی کردن، (از درون چیزی) رد کردن، (سوراخ) کندن، به جنبش آوردن، به حرکت درآوردن، به جلو راندن، به کار انداختن، (با نیرومندی) پیش راندن، پس راندن، پیشروی، ماشین رانی، (دامداری) گردآوری دام ها برای ذبح یا داغ زدن، دام های گردآوری شده (یا رانده شده)، پیکار، مبارزه، تلاش، پشتکار، اهل کار و کوشش، سخت کوش، (مکانیک) محرک، رانش گر، چرخ دنده ی گردنده، گرداننده، گردانگر، (با ضربه ی چوگان یا راکت و غیره) زدن، (توپ را محکم) پراندن، مشت زدن، ضربه ی محکم، پرانش، موشک پراندن، (شکار را به سوی تله) راندن، (از پنهانگاه بیرون) تاراندن، راه اتومبیل رو، جاده ی اختصاصی، راه ورودی (به کاخ یا خانه ی مجلل)، (فوتبال امریکایی و بازی گلف) درایو، فشار، اضطرار، نیاز سخت، (کامپیوتر) درایو، (روان شناسی) سائقه، کشش، رانه، سائق، بیرون کردن باout، سواری کردن، کوبیدن می  وغیره
شبکه مترجمین ایران

جمله های نمونه

1. drive ahead and i'll follow you
تو از جلو بران و من دنبالت می آیم.

2. drive carefully
با احتیاط برانید!

3. drive (or push) to the wall
(عامیانه) در تنگنا قرار دادن،عاجز و مستاصل کردن،در موقعیت بد قرار دادن

4. drive (or send) up the wall
(عامیانه) کاملا خشمگین کردن،(از شدت خشم یاآزردگی ) بی تاب کردن

5. drive a hard bargain
سخت معامله بودن،اهل چانه زنی و مقاومت بودن،به آسانی معامله نکردن

6. drive a hard bargain
خیلی چانه زدن،در معامله سخت گیری کردن،گذشت نشان ندادن

7. drive at
1- مقصود داشتن،منظور داشتن

8. drive away
فرار دادن،تا راندن،دورراندن

9. drive home
1- فهماندن 2- به هدف زدن

10. drive in
1- (به زور) به درون (چیزی) راندن (مثلا با ضربه ی چکش) 2- (بیس بال) درایو این

11. drive off
(حمله ی دشمن و غیره را) پس زدن،پس راندن

12. drive out
بیرون راندن،بیرون کردن،دور کردن

13. drive to distraction
دیوانه کردن،از خود بی خود کردن

14. drive to the dogs
بیچاره کردن یا شدن،تباه کردن،نابود کردن

15. don't drive so fast!
اینقدر تند نران !

16. our drive lasted two hours
سفر ما (با اتومبیل) دو ساعت طول کشید.

17. the drive shaft of an engine
میل گاردان،میله ی متحرک موتور

18. the drive through the mountains was very difficult
رانندگی در کوهستان بسیار سخت بود.

19. the drive to promote literacy
پیکار برای ترویج سوادآموزی

20. to drive a hole through metal
فلز را سوراخ کردن

21. to drive a nail home
میخ را درست و تا ته کوبیدن

22. to drive a wedge into a log with a hammer
با چکش گوه را به درون کنده راندن

23. to drive against the traffic
در جهت مخالف ترافیک راندن

24. to drive at a moderate rate
به سرعت متوسط رانندگی کردن

25. to drive at the speed of fifty kilometers per hour
با سرعت پنجاه کیلومتر در ساعت رانندگی کردن

26. to drive insane
دیوانه کردن

27. to drive out evil spirits
ارواح خبیثه را دور کردن

28. to drive with care
با دقت رانندگی کردن

29. to drive without a licence
بدون گواهینامه رانندگی کردن

30. let drive
1- زدن 2- هدف گیری کردن

31. a cattle drive
دسته ی گاو و احشام

32. a four-wheel drive jeep
جیپ دو دیفرانسیلی

33. a gear drive
رانشگر دنده ی اتومبیل

34. can you drive a car?
می توانی ماشین برانی ؟

35. in town drive with your dim lights
در شهر با نور پایین حرکت کن.

36. the disk drive reads data from the disk into the computer memory
دیسک ران اطلاعات رااز دیسک به حافظه ی کامپیوتر منتقل می کند.

37. the german drive in north africa
پیشروی آلمان ها در افریقای شمالی

38. you must drive with extreme caution
باید با کمال احتیاط رانندگی کنی.

39. he tried to drive the british from india
او کوشید انگلیسی ها را از هندوستان بیرون کند.

40. its enough to drive anyone to the dogs
کافی است که هرکسی را مستاصل کند.

41. it is dangerous to drive fast
تند راندن خطرناک است.

42. it is forbidden to drive on the shoulder of the road
رانندگی در کناره ی جاده قدغن است.

43. it is unsafe to drive fast
تند راندن خطرناک است

44. it's murder trying to drive to toopkhaneh square
رانندگی کردن تا میدان توپخانه کار طاقت فرسایی است.

45. he has a lot of drive
او خیلی پشتکار دارد.

46. i don't know how to drive a truck
من نمی توانم کامیون برانم.

47. it is not legal to drive without a license
رانندگی بدون گواهی نامه قانونی نیست.

48. niasar is only an hour's drive to the north
نیاسر فقط در فاصله یکساعته در شمال قرار دارد.

49. the social and economic conditions drive young people to addiction
وضع اجتماعی و سیاسی جوانان را به اعتیاد می کشاند.

50. she sweet-talked her father into letting her drive his car
با شیره مالی پدرش را راضی کرد که بگذارد ماشین او را براند.

51. the growth in demand is certain to drive up prices
رشد تقاضا حتما قیمت ها را بالا خواهد برد.

52. this car is a tough baby to drive
راندن این ماشین سخت است.

53. each cigaret that you smoke is a nail that you drive into your own coffin
هر سیگاری که می کشی میخی است که بر تابوت خود کوبیده ای.

مترادف ها

تحریک کردن (فعل)
arouse, excite, pique, abrade, stimulate, annoy, incense, agitate, prime, edge, inspirit, move, actuate, goad, incite, prick, fuel, vitalize, motivate, fillip, drive, bestir, knock up, egg on, impassion, foment, ginger, hypo, instigate, provoke, steam up

بردن (فعل)
snatch, remove, bear, abstract, take, win, take away, carry, convey, conduct, propel, lead, steer, pack, transport, drive, port

کوبیدن (فعل)
grind, stub, forge, beat, thrash, fustigate, mallet, ram, berry, knock, pummel, flail, drive, bruise, stave, hammer, frap, pash, smite, nail, pound, thresh, whang

راندن (فعل)
hurry, force, run, pilot, steer, row, repulse, drive, rein, poach, whisk, conn, drive away, dislodge, send away, unkennel

اتومبیل راندن (فعل)
motor, drive

عقب نشاندن (فعل)
repel, drive

تخصصی

[عمران و معماری] کوبش - پیش رفتن - راندن - فروکوبیدن
[کامپیوتر] گرداننده ؛ راندن ؛ تحریک کردن
[برق و الکترونیک] راندن، تحریک
[فوتبال] راندن
[ریاضیات] طی کردن، پیمودن، راه انداز، راندن، کشش، محرکه، محرک
[روانپزشکی] سائق. اصطلاحی با کاربردهای فراوان، برخی کاملاً دقیق و برخی فاقد دقت.

به انگلیسی

• trip in a vehicle (usually for pleasure); impelling forward (i.e. cattle drive); type of computer hardware; combined effort to accomplish a goal (i.e. fund raiser); transmission of power to machinery; impulse, inner urge; (computers) device that turns disks and tapes to read and write data (such as: hard drive, floppy drive, cd-rom drive, tape drive)
impel forward; guide the direction of something (i.e. car, animal, etc.); travel in a car; transport in a vehicle; urge, compel; hit a ball very hard (sports); work towards a goal; rush toward
if you drive a vehicle, you control it so that it goes where you want it to go.
if you drive someone somewhere, you take them there in a car.
a drive is a journey in a vehicle such as a car.
a drive is also a private road leading from a public road to a house.
if something drives a machine, it supplies the power that makes it work.
if you drive a post or a nail into something, you force it in by hitting it with a hammer.
to drive someone or something somewhere means to force them to go there.
to drive someone into a bad state means to cause them to be in that state.
if something drives people or things to do something that they would not normally do, it causes them to do it.
if someone is driven by a feeling or need, this is what makes them behave as they do.
drive is energy and determination.
a drive is also a special effort by a group of people to achieve something.
if you understand what someone is driving at, you understand what they are trying to say; an informal use.
see also driven, driving, drove.

پیشنهاد کاربران

کنترل کردن
used in the names of streets
for example:25 Ocean Drive
برای بیان نام خیابان و کوچه
برای بیان خیابان و کوچه:
Kimble Hill Drive = کوچه ( خیابان ) کیمبل هیل
عزم
انگیزه
موجب شدن - بوجود آوردن

نیاز ( روانشناسی )
ناشی شدن ( حسابداری )
جلو بردن ، محرکه ، گیربکس ، فرمان ، رانش ، گریز پا به توپ ، فرار گل زن ، ضربه از پایین ، ضربه درایو ، سوارشدن و کنترل اتومبیل ، رانندگی ارابه مسابقه ای ، راندن اسب با شلاق راندن قایق موتوری ، رانندگی کردن ، گرداندن گرداننده ( موتوری ) ، شفت ، راندن ، بردن ، عقب نشاندن ، بیرون کردن ( با ( out ، تحریک کردن ، سواری کردن ، کوبیدن ) میخ وغیره )
سائق ( روانشناسی )
فعالسازی
it drives me crazy
من دیوانه میشم ( دیوانه کننده است )
تعیین کردن
رانندگی کردن
used in the names of st
تحت الشعاع قرار دادن، تحتِ تأثیر قرار دادن/گرفتن
میل ( در روانشناسی )
غلبه کردن
راهبری
هدایت
کنترل
در فیزیک:تحریک کردن - راه اندازی - راندن
بردآفر
رانه
راه ماشین رویی که به جلوی خانه می رسد
عامل - محرک - شم - حس
سوق دهنده
سواری کردن
انگیزه داشتن
سوق دادن به
جاده ( اگه با حرف بزرگ شروع شده باشه )
Higgins Drive : جاده هیگینز
با این معنی معمولا برای اسامی جاده ها و راه ها میاد
پیشران
کشاورز، اون معانی که شما می فرمایید برای کلمه driver هستند
برانگیختن
وقتی همراه با اسامی می آید ( مثلا:
food drive , shoe drive, book drive, blood drive , . . . . ) به معنی کمپینی است که از طرف یک خیریه یا موسسه برای جمع آوری یک چیز و اهدای آن به افراد نیازمند، ایجاد شده است. بنابراین کلمات بالا را میتوان اینطور ترجمه کرد:

Food drive : کمپین ایجاد شده از طرف یک موسسه خیریه برای جمع آوری غذا و اهدای آن به افراد نیازمند

Book drive : کمپین ایجاد شده برای جمع آوری کتاب و اهدای آن به افراد نیازمند و یا به کتابخانه های عمومی.

Blood drive : کمپین اهدای خون ( به خصوص در مواقعی که بر اثر حادثه ای بزرگ ، تعداد زیادی از افراد زخمی شده و نیاز به دریافت خون دارند. )
رانندگی کردن
learning how to drive is interesting 📯
یاد گرفتن اینکه چگونه رانندگی کنیم جالب است
push sth using a lot of force so that it enters or hits sth else
اراده
نیت
( به کاری ) واداشتن
رانشی
انگیزاندن، به کاری واداشتن
هدایت کردن، هدایت شدن
The stock market is driven by supply and demand = بازار سهام با ( بوسیله ) عرضه و تقاضا هدایت میشود.
به جای خیابان و کوچه به کار می رود
در ساختمان بمعنی مسیر ماشین رویی است که به درب خانه منتهی میشود
He parked his car "in" the drive.
کوبیدن ( مثل میخ و . . . )

مثال : He drove the nail into the wall
او میخ را به دیوار کوبید ( فرو برد )
ایجاد کردن، به وجود آوردن، پدید آوردن
راه انداز ، کارانداز ، فعال ساز
noun
تلاش/کوشش با برنامه/برنامه ریزی شده
1 ) The latest promotional material is all part of a recruitment drive
2 ) UK I'm meant to be on an economy drive at the moment, so I'm trying not to spend too much
3 ) The university sponsored a blood drive ( = effort to collect blood ) for the Red Cross

سفر/مسافرت ( با اتومبیل )
1 ) It's a long drive from Auckland to Wellington
2 ) Shall we go for a drive this afternoon?
3 ) We have a 200 - mile drive ahead of us

انرژی و اراده راسخ ( واسه دستیابی به چیزی/انجام کاری )
1 ) We're looking for someone with drive and ambition to fill this important post
2 ) He has the drive to succeed
3 ) Later on in life the sex drive tends to diminish
3 ) Intelligence isn’t enough – you’ve got to have the drive to succeed
4 ) drive to do sth She has the drive to succeed
⭕⭕⭕
verb
✔️تحت الشعاع قرار دادن، تحتِ تأثیر قرار دادن/گرفتن،
پس زدن، پس راندن
Gas shortages: what 💥is driving💥 Europe’s energy crisis?

Noun:

urge
desire
need


motivation
راندن
محرک
تحریک کننده
گاهی حتی مشت زدن معنی میشه ( خودمم نمیدونم چه ربطی داره ولی دیدم جملاتی که با معانی قبلی مفهومی نداره! )
knock
کوبیدن در
در زدن
and walked up the drive to the door
https://worldfolklore. net/index. php/2020/10/18/the - phantom - woman/
به دنبال داشتن
در نقش اسم یکی از معانی آن "پیکار برای رسیدن به چیزی" یا "جهاد" میباشد
مثلا: جهاد اقتصادی
economy drive
جنبش . حرکت انقلابی.
منجر شدن به . . .
بستر ، درگاه
I admire the government's drive to reduce energy consumption.
من تلاش دولت برای کاهش مصرف انرژی را تحسین می کنم.
یکی از کاربران معنی "مشتق شدن" رو ذکر کرده و متاسفانه تعداد زیادی هم لایک خورده ولی مشتق شدن معادل derive است و نه drive
● راندن، انگیزاندن، هدایت کردن به سمت و سویی، کوبیدن
● غریزه، سفر با ماشین
در UK: 🇬🇧
به محل عبور اتومبیل نیز گفته می شود
محل عبور اتوموبیل به سمت گاراژ
🚙🚙🚙
a strong natural need or desire
غریزه
هدایت کردن
drive ( رایانه و فنّاوری اطلاعات )
واژه مصوب: رانه
تعریف: دستگاهی که داده‏ها را از روی افزارۀ ذخیره‏سازی می‏خواند یا بر روی آن می‏نویسد
در ترجمە من معنی " حملە" و " پیشروی" می داد.
حملە نظامی
پیشروی
فعل drive به معنای رانندگی کردن
فعل drive به معنای رانندگی کردن یا راندن یعنی به حرکت در آوردن وسایل نقلیه ( از قبیل ماشین، اتوبوس و . . . ) و رفتن از یک مکان به مکان دیگر. مثلا:
he drives a taxi ( او تاکسی می راند [راننده تاکسی است]. )
don't drive so fast ( انقدر سریع رانندگی نکن )

فعل drive به معنای با ماشین رساندن
فعل drive در این کاربرد به معنای کسی را با ماشین به جایی بردن و رساندن است. فعل drive در این کاربرد معمولا در ساختار ( drive somebody ( adv. /prep می آید. مثلا:
?could you drive me home ( می توانی من را به خانه برسانی؟ )
i drove my daughter to school ( من دخترم را ( با ماشین ) به مدرسه رساندم. )

واژه drive به معنای رانندگی
واژه drive به معنای رانندگی به عمل سفر کردن از یک مکان به مکانی دیگر با وسیله نقلیه ( از قبیل ماشین، اتوبوس و . . . ) است. مثلا:
the drive from boston to new york took four hours ( رانندگی از بوستن تا نیویورک 4 ساعت وقت گرفت. )
واژه drive به معنای گشت زدن و دور زدن با ماشین هم به کار می رود. مثلا:
let's go for a drive ( بیا بریم با ماشین دوری بزنیم. )

واژه drive به معنای درایو
واژه drive به معنای درایو به قطعه ای در کامپیوتر گفته می شود که اطلاعات را می خواند و آن را روی هارد دیسک ذخیره می کند. مثلا:
a cd drive ( یک درایو سی دی )

منبع: سایت بیاموز
برانگیخته شدن به سمت شیء یا هدف خاص
Once I drove to Tabriz with my uncle
I also had to drive halfway from Aslandooz to Ardabil
یکبار با دایی با رانندگی به تبریز رفتم
و همچنین رانندگی از اصلاندوز به اردبیل هم داشتم
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما