🔸 معادل فارسی:
• محرکِ داخلی / عاملِ آغازگرِ درون مرزی
• رویدادِ داخلیِ بحران زا
• عاملی در داخلِ کشور که باعثِ واکنش یا تغییرِ افکارِ عمومی میشود
🔸 مثال ها:
"Instead of a rally effect, the president faced a domestic trigger – rising inflation – that further eroded his approval rating. "
... [مشاهده متن کامل]
به جایِ اثرِ همبستگی، رئیس جمهور با یک محرکِ داخلی – یعنی تورمِ فزاینده – مواجه شد که میزانِ محبوبیتِ او را بیشتر کاهش داد.
• "The scandal served as a domestic trigger that united the opposition against the government. "
این رسوایی به عنوان یک عاملِ آغازگرِ داخلی عمل کرد که مخالفان را علیهِ دولت متحد ساخت.
• "Economic recessions are powerful domestic triggers that can overturn election results. "
رکودهایِ اقتصادی، محرک هایِ داخلیِ قدرتمندی هستند که میتوانند نتایجِ انتخاباتی را دگرگون کنند.
• محرکِ داخلی / عاملِ آغازگرِ درون مرزی
• رویدادِ داخلیِ بحران زا
• عاملی در داخلِ کشور که باعثِ واکنش یا تغییرِ افکارِ عمومی میشود
🔸 مثال ها:
... [مشاهده متن کامل]
به جایِ اثرِ همبستگی، رئیس جمهور با یک محرکِ داخلی – یعنی تورمِ فزاینده – مواجه شد که میزانِ محبوبیتِ او را بیشتر کاهش داد.
این رسوایی به عنوان یک عاملِ آغازگرِ داخلی عمل کرد که مخالفان را علیهِ دولت متحد ساخت.
رکودهایِ اقتصادی، محرک هایِ داخلیِ قدرتمندی هستند که میتوانند نتایجِ انتخاباتی را دگرگون کنند.