do one's time

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
• دوران محکومیت را گذراندن
• حبس کشیدن
• در زبان محاوره ای: محکومیتش رو کشیدن، حبسش رو تموم کردن، مدت زندان رو سر کردن
🔸 مثال ها:
• After doing his time, he started a new life.
...
[مشاهده متن کامل]

بعد از اینکه محکومیتش را کشید، زندگی جدیدی شروع کرد.
• She did her time in a low - security prison.
محکومیتش را در زندانی با امنیت پایین گذراند.
• I've done my time in that job; it's time to move on.
توی اون کار حبسمو کشیدم؛ وقتشه برم جلو.
• He did ten years for armed robbery.
به خاطر سرقت مسلحانه ده سال حبس کشید.