divorce

/dɪˈvɔːrs//dɪˈvɔːs/

معنی: جدایی، فسخ، طلاق، طلاق دادن
معانی دیگر: متارکه، واهلی، هلش، متارکه کردن، واهلیدن، هلیدن، هشتن، تفکیک، قطع رابطه، جدا شدن، منفک شدن، واجدا کردن یا شدن
شبکه مترجمین ایران

جمله های نمونه

1. divorce hurt her reputation
طلاق به حیثیت او گزند وارد آورد.

2. a divorce court
داگاه طلاق

3. a divorce mill
محلی که در آن اخذ طلاق به سرعت و سهولت انجام می پذیرد.

4. is divorce on the decrease?
آیا طلاق رو به کاهش است ؟

5. the divorce between the sciences and humanities is not good
جدایی بین علوم طبیعی و علوم انسانی صلاح نیست.

6. the divorce court awarded the custody of both children to their mother
دادگاه طلاق،سرپرستی هر دو کودک را به مادرشان سپرد.

7. their divorce became final
طلاق آنها قطعی شد.

8. their divorce created a furor
طلاق آن دو غوغا به پا کرد.

9. their divorce fight ended in disgrace for all
کشمکش طلاق آنها منجر به آبروریزی برای همه شد.

10. their divorce fueled the hatred between the two families
طلاق آنها،تنفر آن دو خانواده را دامن زد.

11. their divorce was hell
طلاق آنها بسیار سخت بود.

12. civil divorce
طلاق محضری که به تایید مراجع کلیسایی نرسیده باشد

13. a messy divorce
طلاق پر دردسر

14. a quickie divorce
طلاق بدون معطلی

15. an interlocutory divorce decree
حکم موقت طلاق

16. since her divorce she has been shunned by her neighbors
از وقتی که طلاق گرفته است همسایه ها از او دوری می کنند.

17. you can't divorce religion from science
مذهب را نمی شود از علم جدا کرد.

18. in that town, divorce is esteemed a disgrace
در آن شهر طلاق را بد می دانند (مایه ی آبروریزی می دانند).

19. laws pertaining to divorce
قوانین راجع به طلاق

20. the frequency of divorce amongst the lower classes
کثرت طلاق بین طبقات پایین تر

21. to file for divorce
(رسما از دادگاه) تقاضای طلاق کردن

22. to sue for divorce
برای طلاق به دادگاه مراجعه کردن

23. troubles incidental to divorce
دردسرهای منضم به (همراه) طلاق

24. a home broken by divorce
منزلی که در اثر طلاق نابسامان شده

25. the alarming increase in divorce rate
افزایش نگران کننده ی میزان طلاق

26. the cause of her divorce is greek to me
علت طلاق او را اصلا درک نمی کنم.

27. the cause of their divorce was a conjunction of pennylessness and joblessness, that's all
علت طلاق آنها تقارن بی پولی و بی کاری بود و بس.

28. the story of her divorce became the laugh of the town
داستان طلاق او مایه ی خنده ی اهالی شهر شد.

29. the story of their divorce is very long and complicated
داستان طلاق آنها بسیار طولانی و پیچیده است.

30. to petition for a divorce
درخواست طلاق دادن

31. adultry can be grounds for divorce
رابطه ی نامشروع جنسی می تواند (به عنوان دلیل کافی در دادگاه) منجر به طلاق شود.

32. the decision to get a divorce was excruciating for both of them
تصمیم آنها به طلاق برای هر دوی آنها دردناک بود.

33. the injured husband sued for divorce
شوهر ستمدیده درخواست طلاق کرد.

34. to get (or obtain) a divorce
طلاق گرفتن

35. a marriage can end by death, divorce or annulment
ازدواج می تواند به خاطر مرگ یا طلاق یا ابطال خاتمه یابد.

36. he made an issue of my divorce
او طلاق مرا مورد بحث و بررسی قرار داد.

37. it was indelicate to mention her recent divorce
ذکر طلاق اخیر او درست نبود.

38. money played a small role in their divorce
پول در طلاق آنها نقش ناچیزی داشت.

39. newspapers rang with the news of his divorce
روزنامه ها خبر طلاق او را در بوق و کرنا کردند.

40. one of the homes broken up by divorce
یکی از خانواده هایی که طلاق آن را متلاشی کرد

41. if nobody intercedes, they will end up in divorce
اگر کسی وساطت نکند کار آنها به طلاق خواهد کشید.

42. an alimony agreement may be an incident of a divorce proceeding
توافق نسبت به نفقه می تواند از دادخواست طلاق ناشی گردد.

43. i am tired of all the chitchat about their probable divorce
از اینهمه حرف مفت درباره ی طلاق احتمالی آنها خسته شده ام.

44. many of the people questioned in the survey were against divorce
بسیاری از مردمی که در نظرخواهی از آنها سوال شده بود مخالف طلاق بودند.

45. the healing of marital conflicts will reduce the number of divorce cases
حل آشتی گرانه ی اختلافات زناشویی تعداد طلاق ها را کم می کند.

46. the purport of the letter is that she wants a divorce
مفهوم نامه این است که طلاق می خواهد.

47. she left a note to the effect that she wanted a divorce
او یادداشتی نوشت (یا گذاشت) به این مضمون که طلاق می خواهد.

مترادف ها

جدایی (اسم)
abscission, separation, divorce, segregation, breakaway, rupture, dissociation, gulf, schism, divorcement, schismatism, disjunction, disunion, seclusion, sequestrum, severance

فسخ (اسم)
abolition, cancellation, repeal, revocation, termination, dissolution, annulment, divorce, liquidation, rescission

طلاق (اسم)
divorce

طلاق دادن (فعل)
divorce

به انگلیسی

• legal dissolution of a marriage; formal separation of a husband and wife; separation, disunion
end a marriage; cut off, banish; be separated
when someone divorces their husband or wife, or when they get divorced, their marriage is legally ended.
a divorce is the legal ending of a marriage.
if you divorce one thing from another, you treat the two things as separate from each other; a formal use.

پیشنهاد کاربران

طلاق ، جدایی
always girls divorce them because the girls family is not them suitable for life
همیشه دختران آنها را طلاق می دهند زیرا خانواده های دختران آنها را برای زندگی مناسب نیست
مخالف ازدواج ( marry )
after they got divorced , she never married
بعد از اینکه آنها طلاق گرفتند او اصلا ازدواج نکرد
جداسازی
Devorce به معنای طلاق ( جدایی )

مثل After they got devorce she never remarried
بعد از انکه طلاق گرفتند او ( مونث ) دیگر ازدواج نکرد
و همچنین ما برای فعل کردن married چرا که اسم هست get استفاده میکنیم got is past form of get
و همچنین برای طلاق از get استفاده کردیم
امیدوارم کاربردی باشه🌹
جدایی
یا
طلاق
طلاق
طلاق

جدایی
طلاق
دوری
He divorced me
طلاقم داد
divorce ( جامعه شناسی )
واژه مصوب: طلاق
تعریف: پـــایـــان دادن بـه یــک ازدواج به صورت قانونی
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما