die to do something

انگلیسی به انگلیسی

• want desperately to do something

پیشنهاد کاربران

مثال؛
۱. She is dying to see her family after such a long trip.
او بعد از این سفر طولانی بی قرار دیدن خانواده اش است.
۲. I am dying to tell you the good news!
من مشتاقم که خبر خوب را به تو بگویم!
...
[مشاهده متن کامل]

۳. They were dying to know who won the competition.
آن ها بی قرار بودند که بدانند چه کسی در مسابقه برنده شد.

برای انجام کاری لحظه شماری کردن
برای انجام کاری سر از پا نشناختن
کشته مرده انجام کاری بودن