design

/dəˈzaɪn//dɪˈzaɪn/

معنی: قصد، خیال، زمینه، طرح، نقشه، تدبیر، طراح ریزی، تدبیر کردن، طرح کردن، قصد کردن، تخصیص دادن
معانی دیگر: نقشه ی چیزی را طرح کردن، انگاره کشی کردن، نقشه کشیدن، طرح و اجرا کردن (به ویژه امور هنری)، پردازش کردن، - پردازی، (در فکر خود) مطرح کردن، ابداع کردن، تعبیه کردن، ترتیب دادن، تنظیم کردن، در نظر داشتن، خیال (کاری را) داشتن، قصد داشتن، در نظر گرفتن، (برای هدفی) کنارگذاشتن، منظور کردن، طراحی کردن، الگوسازی کردن، طرح ریزی کردن، برنامه ریزی کردن، نگاریدن، نهرنگ کردن، پروژه، کروکی، نگاره، گزار، رونگار، مشیت، (جمع - معمولا با: on یا upon) نقشه ی نابکارانه داشتن، هدف سو داشتن، هنر طراحی، نهرنگ گری، نقشگری، نقشبندی، نقش و نگار، ترتیب رنگ ها و شکل ها، نتیجه، مقصود، پیامد، vi : طرح کردن
شبکه مترجمین ایران

جمله های نمونه

1. industrial design
طراحی صنعتی،نهرنگ گری صنعتی

2. linear design
طرح خط دار(رجی)

3. locomotive design
طرح لوکوموتیو

4. textile design
طراحی پارچه

5. the design for a dress
الگوی لباس

6. the design for a house
نقشه ی خانه

7. the design of an aircraft
طراحی (طرح) هواپیما

8. the design of kashan carpets
طرح فرش های کاشان

9. the design of shakespeare's sonnets
نهرنگ غزلیات شکسپیر

10. the design of the new engine needs to be refined further
طراحی موتور جدید نیاز به اصلاح بیشتری دارد.

11. the design stresses utility rather than artistic considerations
آن طرح کاروری (سهولت استفاده) را مورد تاکید قرار می دهد نه ملاحظات هنری را.

12. by design
عمدا،تعمدا،خودخواسته،آگاهانه،از روی نقشه ی قبلی

13. chessboard design
طرح شطرنجی

14. a clumsy design
طرح بد قواره

15. a delicate design
طرح ظریف

16. a floral design
طرح گلدار

17. a grotesque design
طرح ناجور و مسخره

18. a regular design
طرح متعادل

19. a streamlined design
طرح ساده و دلپسند

20. a unified design
یک طرح یکدست

21. an angular design
طرحی پر زاویه

22. an exquisite design
طرح ظریف

23. an incised design
طرح کنده کاری شده

24. can anybody design a better schedule?
آیا کسی می تواند برنامه ی بهتری تنظیم کند؟

25. the architectural design of a flower
طراحی ساختار یک گل

26. the floral design is by mehri
آرایش گل ها توسط مهری انجام شده است.

27. the new design incorporates many improvements
طرح جدید بهسازی زیادی را دربر می گیرد.

28. this carpet's design differentiates it from the others
طرح این فرش آن را از سایر فرش ها متمایز می کند.

29. a very artistic design
یک طرح بسیار هنرمندانه

30. to find a design in history
دست یافتن به الگویی در تاریخ

31. to trace the design for a table
طرح یک میز را کشیدن

32. the details of the design have harmony
اجزای طرح با هم جور در می آیند.

33. the simplicity of this design
سادگی این الگو

34. a dish with a flower design
بشقاب با نقش گلدار

35. engineering problems associated with aircraft design
مسایل مهندسی وابسته به طرح هواپیما

36. this building is of poor design
این ساختمان بدطرح ریزی شده است.

37. to incise a table with design
طرحی را بر میزی حک کردن

38. a woollen sweater with a ribbed design
پیراهن بافته ی پشمی با طرح کبریتی

39. this building has a striking architectural design
این عمارت طرح معماری چشمگیری دارد.

40. it took him many months to evolve his design for a flying machine
ماه ها طول کشید تا طرح ماشین پرنده ی خود را تکمیل کرد.

41. this carpet has been patterned after an ancient design
این فرش از روی یک طرح باستانی الگو برداری شده است.

42. his paintings are noteworthy for their colors and perfection of design
نقاشی های او به خاطر رنگ آمیزی و طرح عالی خود قابل توجه است.

مترادف ها

قصد (اسم)
resolution, will, assumption, pretension, purpose, intent, intention, animus, thought, purport, design, attempt, determination

خیال (اسم)
illusion, fiction, impression, vision, apparition, deliberation, intention, guess, thought, design, fancy, idea, notion, imagination, phantom, ghost, mind, meditation, plan, whim, whim-wham, reverie, cogitation, hallucination, figment, dream, simulacrum, spectrum, fantom, speculation, phantasma, wraith

زمینه (اسم)
base, ground, tendency, design, basis, setting, root, background, terrain, context, conspectus, theme, sketch, groundwork, outline

طرح (اسم)
trace, figure, design, skeleton, projection, line, scheme, draft, pattern, plan, blueprint, layout, project, model, drawing, lineament, diagram, plot, protraction, sketch, croquis, delineation, eye draught, schema, outline, shop drawing

نقشه (اسم)
program, design, scheme, plan, project, model, plat, chart, map, plot

تدبیر (اسم)
measure, counsel, rede, design, contraption, experiment, scheme, contrivance, plan, machination, gimmick

طراح ریزی (اسم)
design

تدبیر کردن (فعل)
devise, design, machinate, work out, meditate, compass, contrive

طرح کردن (فعل)
propose, design, draw, scheme, draft, plan, bring forth, lay, propound, sketch, put forward

قصد کردن (فعل)
design, attempt, decide, meditate

تخصیص دادن (فعل)
give, allot, apportion, allocate, consecrate, design, designate

تخصصی

[عمران و معماری] طرح - طراحی - طرح کردن - نقش و نگار
[برق و الکترونیک] طراحی کردن
[مهندسی گاز] نقشه، طرح، طرح کردن
[زمین شناسی] طرح، طراحی
[بهداشت] طرح
[نساجی] طرح - طراحی - نقشه - زمینه - ساختمان- ساختار
[ریاضیات] طرح، نقشه، طرح کردن، طراحی، رسم، رسم کردن
[آمار] طرح
[آب و خاک] طرح، طراحی
[سینما] طراحی

به انگلیسی

• plan; sketch, diagram; model; evil scheme
make plans for; formulate, conceive, think up; intend
when you design something new, you plan what it should be like.
design is the process of planning the form of a new object.
the design of a manufactured object is its form or the way it has been made.
a design is a drawing of the proposed form of a new object.
a design is also a decorative pattern of lines, flowers, or shapes.
if something is designed for a purpose, it is intended for that purpose.
if you have designs on something, you want to have it and are planning to get it; used showing disapproval.

پیشنهاد کاربران

طراحی
طرح پردازی
طراحی کردن
تزئین کردن
اختصاص دادن
طراحی کردن ، کشیدن ، طرح
she designed a new logo for the company 🚉🚉
او برای شرکت یک علامت جدید طراحی کرد
ریاضی 93 ، هنر 87 ، زبان 87 ، انسانی 85
the general arrangement of the different parts of something that is made, such as a building, book, machine, etc. Ox
to create, fashion, execute, or construct according to plan . Mer
intention
aim
purpose


قصد
طرح
مدل، طرح، الگو
طراحیدن.
طرازی کردن/طرازی کردن/طرازیدن/طرازید کردن/ = to design
طرازنده/طرازشگر/طرازگر = designer
طَرازیده = designed
. . . .

. . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . .
طراحی کردن ، طراحی
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما