defining

تخصصی

[ریاضیات] تعریف

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی ( به عنوان صفت ) :
• تعیین کننده / سرنوشت ساز
• ویژگیِ بارز / مشخصه ی اصلی
• ( در موردِ لحظه ها یا رویدادها ) نقطه یِ عطف
🔸 مثال ها ( به عنوان صفت ) :
• "The 1960s were a defining decade for civil rights in America. "
...
[مشاهده متن کامل]

( دهه یِ ۱۹۶۰ یک دهه ی سرنوشت ساز برایِ حقوقِ مدنی در آمریکا بود. )
• "Her defining characteristic is her unwavering optimism. "
( ویژگیِ بارزِ او، خوش بینیِ پایدارش است. )
• "The team's victory in the championship was the defining moment of the season. "
( پیروزیِ تیم در قهرمانی، لحظه یِ تعیین کننده ی فصل بود. )
• "His defining quality as a leader is his ability to listen to others. "
( مشخصه یِ اصلیِ او به عنوانِ یک رهبر، تواناییِ او در گوش دادن به دیگران است. )

�ویژگی محور� / �شناسه ای� / �اساسی�
تعیین کننده. مشخص کننده. متمایز کننده
مثال:
This is one of our defining traits.
این یکی از ویژگیهای تعیین کننده ما است.
مألوف
معنی تعریف کردن می ده داخل مسائل و . . . .
مثلاً
People are incorrectly defining properties of weight as properties of Mass
art is one of the defining characteristics of being human
🔍 دوستان مشتقات ( derivatives ) این کلمه اینها هستند:
✅ فعل ( verb ) : define
✅️ اسم ( noun ) : definition / definite / definiteness / definitude / definement
✅️ صفت ( adjective ) : definite / definitive / definable / defining
✅️ قید ( adverb ) : definitely / definitively / definably
سرنوشت ساز
Honesty is one of her definig traits
صداقت یکی از ویژگی های بارز اوست
تعیین کننده و سرنوشت ساز
مشخص کردن ، تعیین کردن ، تعریف کردن
Defining happiness is not quite
در ریاضیات : اگر به عنوان فعل به کار برده شود معنی تعریف کردن و اگر در ابتدای جمله بیاد تعریف یا معرف معنی می دهد
تعیین کننده، شناساگر
معرف، تعریف کننده، تعریفگر، مشخص کننده، معلوم کننده، مبین، بیانگر، شناسنده، شناساگر
تعریف کردن
بارز
تعیین کننده
معین
هویت دادن

مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٩)