defining
تخصصی
پیشنهاد کاربران
تعیین کننده. مشخص کننده. متمایز کننده
مثال:
This is one of our defining traits.
این یکی از ویژگیهای تعیین کننده ما است.
مثال:
این یکی از ویژگیهای تعیین کننده ما است.
مألوف
معنی تعریف کردن می ده داخل مسائل و . . . .
مثلاً
People are incorrectly defining properties of weight as properties of Mass
مثلاً
🔍 دوستان مشتقات ( derivatives ) این کلمه اینها هستند:
✅ فعل ( verb ) : define
✅️ اسم ( noun ) : definition / definite / definiteness / definitude / definement
✅️ صفت ( adjective ) : definite / definitive / definable / defining
✅️ قید ( adverb ) : definitely / definitively / definably
✅ فعل ( verb ) : define
✅️ اسم ( noun ) : definition / definite / definiteness / definitude / definement
✅️ صفت ( adjective ) : definite / definitive / definable / defining
✅️ قید ( adverb ) : definitely / definitively / definably
سرنوشت ساز
صداقت یکی از ویژگی های بارز اوست
تعیین کننده و سرنوشت ساز
مشخص کردن ، تعیین کردن ، تعریف کردن
Defining happiness is not quite
در ریاضیات : اگر به عنوان فعل به کار برده شود معنی تعریف کردن و اگر در ابتدای جمله بیاد تعریف یا معرف معنی می دهد
تعیین کننده، شناساگر
معرف، تعریف کننده، تعریفگر، مشخص کننده، معلوم کننده، مبین، بیانگر، شناسنده، شناساگر
تعریف کردن
بارز
تعیین کننده
معین
هویت دادن
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٧)