debar

/dɪˈbɑːrr//dɪˈbɑː/

معنی: باز داشتن، مانع شدن، محروم کردن، ممنوع کردن
معانی دیگر: جلوگیری کردن (از)، (از ورود یا انجام کاری) بازداشتن، (راه را) سد کردن، سد راه شدن، (از حق یا امتیازی) محروم کردن، بی بهره کردن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: debars, debarring, debarred
مشتقات: debarment (n.)
(1) تعریف: to shut out; exclude.
متضاد: admit
مشابه: blackball, exclude

(2) تعریف: to block the way of; prohibit; forbid.
متضاد: admit

جمله های نمونه

1. He debarred all those who are not members.
[ترجمه ترگمان]او تمام کسانی را که عضو نیستند منع می کند
[ترجمه گوگل]او همه کسانی را که عضو نیستند رد کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. He was debarred from holding public office.
[ترجمه ترگمان]دیگر نمی توانست از اداره دولتی خودداری کند
[ترجمه گوگل]او از داشتن دفتر عمومی منع شده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. If found guilty, she could be debarred from politics for seven years.
[ترجمه ترگمان]اگر مجرم شناخته می شد، مدت هفت سال نمی توانست از سیاست معاف باشد
[ترجمه گوگل]اگر گناهکار بود، هفت سال از سیاست ممنوعه بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. He was debarred from the club for unacceptable behaviour.
[ترجمه ترگمان]او نمی توانست برای رفتار غیرقابل قبولی از باشگاه اخراج شود
[ترجمه گوگل]او از باشگاه برای رفتار غیرقابل قبول منع شده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. Convicted criminals are debarred from voting in elections.
[ترجمه ترگمان]جنایتکاران محکوم شده از رای دادن در انتخابات منع می شوند
[ترجمه گوگل]مجرمان محکوم شده از رای گیری در انتخابات رد می شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. All five men were debarred from entering France for three years.
[ترجمه ترگمان]برای مدت سه سال تمام این پنج نفر از ورود به فرانسه منع شدند
[ترجمه گوگل]همه پنج مرد از ورود به فرانسه برای مدت سه سال محروم شدند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. The drunken man was debarred from driving.
[ترجمه ترگمان]این مرد مست از رانندگی در زندان آزاد شده بود
[ترجمه گوگل]مرد مستی از رانندگی منع شده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. John was debarred from playing on the school team because his work had been so poor.
[ترجمه ترگمان]او نمی توانست در تیم مدرسه بازی کند چون کار او بسیار ضعیف بود
[ترجمه گوگل]جان از بازی در تیم مدرسه منع شده بود زیرا کار او خیلی ضعیف بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. She was debarred from attending the meeting.
[ترجمه ترگمان]دیگر نمی تواند از شرکت در جلسه استفاده کند
[ترجمه گوگل]او از حضور در جلسه منع شده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. Nor does the fact of an acquittal debar the media from alleging that the defendant was really guilty after all.
[ترجمه ترگمان]همچنین این حقیقت تبرئه کردن رسانه ها از ادعا مبنی بر اینکه متهم واقعا مجرم است، صادق نیست
[ترجمه گوگل]همچنین واقعیت محکومیت رسانه ها را متوقف نمی کند و ادعا می کند که متهم پس از همه، واقعا مرتکب جرم شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. But unions would be effectively debarred from holding a strike ballot in support of workers already sacked for taking part in unofficial strikes.
[ترجمه ترگمان]اما این اتحادیه ها به طور موثر از برگزاری اعتصاب رای در حمایت از کارگران که برای شرکت در حملات غیر رسمی اخراج شده اند، منع خواهند شد
[ترجمه گوگل]اما اتحادیه ها به طور موثر از برگزاری رای اعتصاب برای حمایت از کارگران که قبلا برای شرکت در اعتصابات غیر رسمی اخراج شده اند، منع شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. Women are not debarred from any legal statuses which are held by men, as they were in the last century.
[ترجمه ترگمان]زنان نمی توانند از هر وضعیت قانونی که توسط مردان در قرن گذشته برگزار می شود منع شوند
[ترجمه گوگل]زنان از هیچ وضعیت قانونی که توسط مردان نگهداری می شود، همانطور که در قرن گذشته بودند، منع نمی شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. Like the other office-holders, I am debarred by my office from membership of the professional conduct committees.
[ترجمه ترگمان]من هم مثل سایر دارندگان مناصب، اجازه شرکت در دفتر کارم را از عضویت کمیته های تخصصی حرفه ای معاف خواهم کرد
[ترجمه گوگل]همانند سایر صاحبخانه ها، دفتر من از عضویت در کمیته های حرفه ای رفتار من را منع کرده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

باز داشتن (فعل)
deter, stay, ban, forbid, interdict, bar, hold, arrest, detain, impeach, encumber, prevent, debar, dissuade, block, contain, impede, stow

مانع شدن (فعل)
stop, resist, suppress, bar, prevent, debar, balk, hinder, barricade, hamper, exclude, inhibit, rein, impede, stymie, hold back, hold up, interfere with, obstruct, obturate

محروم کردن (فعل)
dispossess, cut off, debar, exclude, bereave, deprive, divest, evacuate, geld, foreclose, devest, disappoint

ممنوع کردن (فعل)
interdict, debar, inhibit, injunct

تخصصی

[حقوق] مانع شدن، ممنوع کردن، محروم کردن، ممنوع الوکاله کردن

به انگلیسی

• preclude; prevent, bar from something
if you are debarred from doing something, you are prevented from doing it by a law or rule; a formal word.

معنی یا پیشنهاد شما