daughter

/ˈdɒtər//ˈdɔːtə/

معنی: فرزند، دختر
معانی دیگر: (گاهی در مورد حیوان نیز به کار می رود) فرزند مونث، زاده (ی محل یا فرایند یا رویداد بخصوصی)، رجوع شود به: stepdaughter، رجوع شود به: daughter-in-law، دخترخوانده، نادختری

بررسی کلمه

اسم ( noun )
مشتقات: daughterless (adj.)
(1) تعریف: a person's female offspring, either natural or adopted.

(2) تعریف: a female considered or treated as an offspring.

- a daughter of the community
[ترجمه امیرمحمد] دختری از جامعه
|
[ترجمه ..] فرزند دختر
|
[ترجمه به تو چه] دختر خوانده
|
[ترجمه ترگمان] دختری از جامعه،
[ترجمه گوگل] یک دختر جامعه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. a daughter of france
دخت (یا دختر) فرانسه،(زن) خدمتگزار فرانسه

2. a daughter of iran
ایراندخت،دختر ایران

3. afrasiab's daughter
دختر افراسیاب

4. her daughter is quite a doll
دختر او واقعا جذاب است.

5. his daughter made a good match
دخترش ازدواج خوبی کرد.

6. his daughter never writes or calls
دخترش هرگز نه نامه ای می نویسد نه تلفن می زند.

7. my daughter julie is very photogenic
دخترم جولی خیلی خوش عکس است.

8. my daughter julie will take her m. a. comprehensives in may
دخترم جولی امتحانات جامع کارشناسی ارشد خود را در ماه مه خواهد داد.

9. my daughter julie's comps are in may
امتحانات جامع دخترم جولی در ماه مه خواهد بود.

10. my daughter mehri's long fingers
انگشتان کشیده ی دخترم مهری

11. his little daughter is a peach
دختر کوچک او خیلی ناز است.

12. his little daughter paddled up to him and kissed him
دختر خردسالش به طرف او تاتی کرد و او را بوسید.

13. is your daughter of school age?
دختر شما به سن مدرسه رسیده است ؟

14. mother and daughter have the same black eyes
مادر و دختر چشمان سیاه یک جور دارند.

15. the landlord's daughter eloped to tabriz with the gardener
دختر ارباب با باغبان به تبریز فرار کردند.

16. he betrothed his daughter to the stranger
او دختر خود را به نامزدی مرد غریبه درآورد.

17. he contracted his daughter with the son of an old friend
دخترش را به عقد پسر یک دوست قدیمی درآورد.

18. he debauched the daughter of one of the villagers
او دختر یکی از روستاییان را از راه به در کرد.

19. she is my daughter
او دختر من است.

20. do not prostitute thy daughter
(انجیل) دختر خود را به روسپی گری واندار.

21. he betrayed the neighbor's daughter
او دختر همسایه را از راه به در کرد.

22. he gave the gardener's daughter false hopes and then dishonored her
با وعده های دروغ دختر باغبان را بی سیرت کرد.

23. he proposed to my daughter
او از دخترم خواستگاری کرد.

24. he ruined the neighbor's daughter and left the city
دختر همسایه را بی سیرت کرد و از شهر رفت.

25. mahmood wedded his neighbor's daughter
محمود دختر همسایه اش را گرفت.

26. the marriage of his daughter busted javad completely
ازدواج دخترش جواد را حسابی مفلس کرد.

27. the seduction of his daughter by the neighbor's son
گمراهی دخترش توسط پسر همسایه

28. they feared that their daughter might be on drugs
می ترسیدند دخترشان به مواد مخدر معتاد شده باشد.

29. yesterday, he gave his daughter in marriage
دیروز دخترش را شوهر داد.

30. he raped the neighbor's underage daughter
به دختر خردسال همسایه تجاوز کرد.

31. he took liberties with my daughter
او نسبت به دختر من به طور ناپسندی خودمانی رفتار کرد.

32. he undid the neighbor's young daughter
او دختر همسایه را سیه روز کرد.

33. his escape with the mayor's daughter made him notorious throughout the region
فرار او با دختر شهردار او را در سرتاسر آن ناحیه انگشت نما کرد.

34. i exulted to see my daughter succeed
از دیدن موفقیت دخترم مشعوف شدم.

35. the marriage of a lord's daughter with a commoner was considered as a disparagement
ازدواج دختر یک لرد با یک فرد عادی باعث حقارت بود.

36. the right man for his daughter
مرد شایسته برای دختر او

37. an open rupture between mother and daughter
شکرآب علنی میان مادر و دختر

38. he left his fortune to his daughter
او ثروت خود را برای دخترش (به ارث) گذاشت.

39. he misinterpreted my praise of his daughter thinking that i was asking to marry her
او تعریف از دخترش را به غلط برداشت کرد و تصور کرد که می خواهم از او خواستگاری کنم.

40. her father died and the eldest daughter became the family's sole support
پدرش مرد و دختر ارشد یگانه پشت و پناه خانواده شد.

41. i was overjoyed to see my daughter julie
از دیدن دخترم جولی غرق در سرور شدم.

42. if you want to marry my daughter you must get rid of this ugly mustache!
اگر می خواهی دختر مرا بگیری باید این سبیل زشت را بتراشی !

43. he asked about my intentions concerning his daughter
او درباره ی نقشه ی ازدواج من با دخترش پرسش کرد.

44. he had a crush on the neighbor's daughter
او از دختر همسایه خیلی خوشش می آمد.

45. he sounded out the parents about marrying their daughter
سعی کرد نظر والدین درباره ی ازدواج با دخترشان را بفهمد.

46. she knew no harm would ever befall her daughter
او می دانست که هرگز صدمه ای به دخترش وارد نخواهد شد.

47. she managed to pass on her estate to her daughter entire
موفق شد که اموال خود را یکجا به دختر خود انتقال بدهد.

48. i had no inkling that he is in love with my daughter
اصلا روحم خبردار نبود که عاشق دخترم است.

49. they drew blood from the mother and gave it to the daughter
از مادر خون گرفتند و به دخترش تزریق کردند.

مترادف ها

فرزند (اسم)
issue, root, progeny, offset, child, produce, son, sprout, offspring, daughter, scion, shoot

دختر (اسم)
maid, gill, daughter, girl, gal, sissy, wench, sister, lass, lassie, girlie, periwinkle, quean, sis

تخصصی

[زمین شناسی] دختر ،هسته تشکیل شده بوسیله تجزیه ماده متشکله جسم جدید پرتوزا (مادر).

به انگلیسی

• female offspring
your daughter is your female child.

پیشنهاد کاربران

دیدگاه های گوناگونی درباره ( دُختَر ) وجود دارد:
1. از واژه ی دوغدر: یعنی کسی که مسئول ( مسوؤل ) و نگهبان دوغ یا کسی که شیر می دوشید ( واژه دوشیزه هم از اینجا آمده است: دوش و پسوند اسم ساز شباهت"یزه" )
2. دوغ به ترکی یعنی زایش ( دوغماق ) : یعنی زایشی برای ( پسوند: در! ) یا نگهبانی و. . .
3. دَخ: خالص، پاک، نیکو - خوب، پسندیده، شایسته - جور، هماهنگ، متناسب، هنجار و. . . و پسوند ( در"تر"! )
که به مرور به دُخ تغییر شکل یافت!
daughter برگرفته شده از فارسی است!
پُشتیبان ( پشتیوان ) شایشته، مدافع گر چشم و دلپاک، هوادار و حامی یکرنگی و یکدستی خانواده
در جمع خانواده از این کلمه به معنی دختر استفاده میشود
Daughter company: شعبه ای از یک شرکت
فرزندی که دختر باشد نه پسر
دختر خوانده
Do not disturb the father and daughter talk
مزاحم صحبت های پدر و دختر نشوید
بحث پدر و دختر را نادیده نگیرید
دختر
دختر، زمین شناسی، فرزند دختر
درمعمی دختر یافرزند است حتیsister نیز دختر وخواهر معنی می شودپس هردو واژه باهم خانواده اند.
هر دو واژه ی sister را میتوان با ان ترادف داد
دخترم ، اخترم
My daughter, which car do you want?Dad, you know, this little one
Both cars are for you
You deserve more than this small car
دخترم کدوم ماشین رو میخوای
بابا معلومه دیگه این کوچولو
هر دو ماشین برای تو هست
لیاقت تو بیشتر از این ماشین کوچک هست
واژه ی فارسی " دختر " با daughter در انگلیسی و tochter در آلمانی ، datter نروژی و دانمارکی، dotter در سوئدی ، سنجیدنی است .
فرزند، به ویژه فرزند دختر
زن مرد ندیده، بنت . . . . . . . .

معنی: فرزند، دختر
معانی دیگر: ( گاهی در مورد حیوان نیز به کار می رود ) فرزند مونث، زاده ( ی محل یا فرایند یا رویداد بخصوصی ) ، رجوع شود به: stepdaughter، رجوع شود به: daughter - in - law، دخترخوانده، نادختری
دختر. فرزندمونث
فرزند دختر
مونث


مثال:
Zahra is my daughter
زهرا دختر من است


Good luck☆
Only if brother Tahir ( a girl like himself ) has a daughter and my son loves her, he will be one hundred percent ( smart and educated, of course ) . I will be eager
فقط اگر داداشت طاهر ( دختری به شباهت خودش ) دختری داشته باشد و پسرم عاشقش باشد به صد در صد ( البته باهوش و زرنگ ) باشه . من مشتاق خواهم بود
Maryam used to say that her mother - in - law told alireza daughter to boy Navid
So that their money does not fall apart
Boy Navid wife is also happy
Of course, Maryam herself does not like her mother - in - law, they are supposed to buy land for them and they do not buy it ( maruam
واژه daughter به معنای فرزند دختر
واژه daughter به معنای فرزند دختر است. این واژه تنها برای انسان ها به کار می رود. مثلا:
liz and phil have a daughter and three sons ( لیز و فیل یک دختر و سه پسر دارند. )

منبع: سایت بیاموز
daughter ( فیزیک )
واژه مصوب: دختر
تعریف: هسته‏ای اتمی که براثر واپاشی یک هستۀ دیگر تولید می شود
فرزند دختر
دختر
فرزند مونث
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما