برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1437 100 1

dry

/ˈdraɪ/ /draɪ/

معنی: اخلاقا خشک، یابس، خشک، بی آب، خشک کردن، تشنه شدن، خشکانیدن
معانی دیگر: بدون آب، بی اشک، بی سرشک، کم باران، دچار خشکسالی، کم آب، تشنه، آب نیاز، خشکیده، (گاو و گوسفند و غیره که شیر نمی دهند) بی شیر، (نان و غیره) بدون کره و مربا و غیره، نان خالی، (شراب و غیره) سک، (سرفه و غیره) بدون خلط و ترشحات، (امریکا) جایی که ساختن یا فروش مشروبات الکلی در آن ممنوع است، (واقعیات و غیره) بی غل و غش، صاف و پوست کنده، (بیان و غیره) زرنگ و کنایه آمیز، زیرکانه و زبردستانه، (مصاحبه و مقاله و غیره) بی نتیجه، خشک و خالی، (نطق و غیره) خشک و بی روح، (مهجور) بدون خونریزی، خشک شدن، خشکیدن، خشکاندن، بی رطوبت، (آنچه که آب یا رطوبت از دست داده است) خشکیده، پژمرده، پلاسیده، آب زدایی شده، آبگرفته، دبش، ملس، جامد، دج، (نادر) خشکسالی، خشک انداختن

واژه dry در جمله های نمونه

1. dry facts
واقعیات بی‌پیرایه

2. dry land
زمین خشک

3. dry leaves crinkled under my feet
برگ‌های خشک زیر پایم خش‌خش می‌کردند.

4. dry toast
نان برشته

5. dry weather roughens my skin
هوای خشک پوست مرا زبر می‌کند.

6. dry wine
شراب سک

7. dry wine
شراب گس (سک)

8. dry wit
قریحه‌ی توام با مزاح زیرکانه

9. dry wood burns easily
چوب خشک به آسانی می‌سوزد.

10. dry cleaning
خشک شویی

11. dry out
1- کاملا خشک شدن یا کردن 2- (خودمانی) ترک اعتیاد کردن

12. dry up
1- کاملا خشک شدن یا کردن،پژمردن

13. a dry cough
سرفه‌ی خشک

14. a dry cow
گاو بی‌شیر

15. a dry fly
قلاب روآبی

16. a dry interview
گفت و شنود بی‌حاصل
...

مترادف dry

اخلاقا خشک (صفت)
dry
یابس (صفت)
dry
خشک (صفت)
barren , abstract , dry , arid , withered , waterless , hollow , sere , thirsty , droughty , jejune , severe , sec , brut , husky
بی آب (صفت)
dry , waterless , anhydrous , thirsty , droughty
خشک کردن (فعل)
wipe , dry , wither , calcine , dehumidify , desiccate , drip-dry , exsiccate , evaporate , freeze-dry , make dry
تشنه شدن (فعل)
dry
خشکانیدن (فعل)
dry , exsiccate

معنی عبارات مرتبط با dry به فارسی

باتری خشک، باتری خشک پیل خشک
ادم لاغر، پوست واستخوان
نان بی کره
دماسنج خشک، حرارت سنج معمولی
پیل خشک، باطری خشک
باطری خشک
خشک شویی کردن، لباس را با بخار تمیز کردن بابنزین پاک کردن، لکه گیری کردن
خشک شویی
بابنزین پاک کردن، لکه گیری کردن
سازنده چلیک برای خشکه بار
بادکش کردن
بادکش
خشک نمک زدن
(کشتی رانی) حوض خشک، (کشتی رانی) در حوض خشک قرار دادن یا قرار گرفتن، کشتی را در حوضچه تعمیر گذاردن، محل تعمیر کشتی
بی اشک ریزی، دارای چشمان بی سرشک
مزرعه دیم، دیم کاری
...

معنی dry در دیکشنری تخصصی

dry
[عمران و معماری] خشک
[برق و الکترونیک] خشک
[مهندسی گاز] خشک ، خشکیدن ، خشکاندن
[نساجی] خشک
[زمین شناسی] زون برف خشک ناحیه ای بر روی یک یخچال یا ورقه ی یخ در جایی که هیچ سطح ذوبی حتی در تابستان وجود ندارد و بوسیله خط برف خشک مرز بندی می شود .
[زمین شناسی] کانسنگ خشکی زاد یک نوع اسمیتسونیت خاکی و شکننده با الگوی لانه زنبوری که معمولاً در رگه ها یا طبقات سنگهای آهکی چینه ای ، همراه سولفید های روی ، آهن و سرب . این اصطلاح گاهی اوقات برای نیم ریختی کاربرد دارد – مترادف :dry bone .
[آب و خاک] خط بی دررو
[آب و خاک] فرآیند بی دررو خشک
[آب و خاک] میزان بی دررو خشک
[عمران و معماری] سنگدانه خشک
[آب و خاک] توزیع اندازه ذرات خشک
[آب و خاک] هوای خشک
[زمین شناسی] عیار سنجی خشک هر کدام از انواع شیوه عیار بندی که شامل مایع به عنوان یک وسیله جدایش نباشد – مقایسه شود با : سنجش عیار تر(wet assay) .
[برق و الکترونیک] باطری خشک
...

معنی کلمه dry به انگلیسی

dry
• wipe dry, make dry; become dry
• not wet; thirsty; lacking rain; withered, parched; not giving milk (of animals); not near water; not sweet (of wine); against alcohol or the sale of alcohol (in the usa during prohibition)
• something that is dry has no water or other liquid on it or in it.
• when you dry something or when it dries, it becomes dry.
• when the weather is dry, there is no rain.
• dry humour is subtle and sarcastic.
• dry sherry or wine does not taste sweet.
• see also dried, dryer.
• if something dries out or if you dry it out, it becomes completely dry.
• if someone dries out or is dried out, they are given medical treatment to help them stop being an alcoholic; an informal use.
• if something dries up, it loses all its water or moisture.
• when you dry up after a meal or dry the dishes up, you wipe the water off the cutlery and dishes when they have been washed.
• if a supply or series of things dries up, it stops.
dry air
• air that is much lacking in moisture
dry as a bone
• totally dry
dry battery
• battery consisting of a number of dry cells
dry bob
• one who plays cricket or football (especially a student at eton college)
dry canteen
• military recreation center where no alcohol is served
dry cell
• voltaic cell the contents of which can not spill
dry clean
• when clothes are dry-cleaned, they are cleaned with a liquid chemical rather than with water.
dry clean only
• piece of clothing or other fabrics to be cleaned only with chemical agents other than water (as benzine or gasoline); su ...

dry را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

ایران
خشکیده بودن
مبینا
خشک کردن
roya
زمین خشک
Silver girl
خشک
Kiarash
خشک
عاطی
زمین خشک
فاطمه
خشک
محسن
I'm dry
Be kind
پودرت میکنم مهربون باش
Sh
خشک WET هم میشه خیش
سما
بایر
مرطوب نبودن
Not wet
Ati
چروکیده
مهدی عج
خشک
Merinet
خشک
امیر
بیابان
عبدالخلیل قوطوری
draɪ-dry-En- درای، = اخلاقا خشک، یابس، خشک، بی آب، خشک کردن، تشنه شدن، خشکانیدن
معانی دیگر: بدون آب، بی اشک، بی سرشک، کم باران، دچار خشکسالی، کم آب، تشنه، آب نیاز، خشکیده، (گاو و گوسفند و غیره که شیر نمی دهند) بی شیر، (نان و غیره) بدون کره و مربا و غیره، نان خالی، (شراب و غیره) سک، (سرفه و غیره) بدون خلط و ترشحات، (امریکا) جایی که ساختن یا فروش مشروبات الکلی در آن ممنوع است، )واقعیات و غیره) بی غل و غش، صاف و پوست کنده، )بیان و غیره) زرنگ و کنایه آمیز، زیرکانه و زبردستانه، )مصاحبه و مقاله و غیره(بی نتیجه، خشک و خالی، (نطق و غیره) خشک و بی روح، (مهجور) بدون خونریزی، خشک شدن، خشکیدن، خشکاندن، بی رطوبت، (آنچه که آب یا رطوبت از دست داده است) خشکیده، پژمرده، پلاسیده، آب زدایی شده، آبگرفته، دبش، ملس، جامد، دج، (نادر) خشکسالی، خشک انداختن
dry-Turk- دِرای=روشن و آشکارا عرق کرده وآب از دست داده، به عینه آب از دست داده و خشکیده،عرق کرده، آب از دست داده، اخلاقا خشک، یابس، خشک، بی آب، خشک کردن، تشنه شدن، خشکانیدن
Тер- dr -تِر Der-دِر (dr)=عرق، تن خیس، آبدانه، تَرتنی، پوست خشک، مرطوب و...
Ai-ay-Eye- آی=چشم، عین، نگاه، دید، ماه، روشنی، وضوع، آشکار(عیان)، و...
deri – dry دِری teriتِری=پوست(چرم، پوست خشکیده یا تازه)، جریان آب از ( در) بدن (Artery=جریان خون، شریان، شاهرک، سرخرگ ،و...)عرق، تن خیس، مرطوب، آبدانه، تَرتنی، پوست خشک و آب کشیده، خشک و تکیده و لاغر(خشکیده، (گاو و گوسفند و غیره که شیر نمی دهند) بی شیر، (نان و غیره) بدون کره و مربا و غیره، نان خالی )، پژمرده، زرد، بی طراوت ، بی آب، بی نم، کویر(بدون آب، بی اشک، بی سرشک، کم باران، دچار خشکسالی، کم آب، تشنه، آب نیاز، خشکیده، )، برهوت ، یبس، یابس ، بی روح، بی عاطفه، سرد، متعصب، مقرراتی، غیرقابل انعطاف، انعطاف ناپذیر، نرمش ناپذیر ()واقعیات و غیره) بی غل و غش، صاف و پوست کنده، )بیان و غیره) زرنگ و کنایه آمیز، زیرکانه و زبردستانه، )مصاحبه و مقاله و غیره(بی نتیجه، خشک و خالی، )نطق و غیره) خشک و بی روح، )، عرق کرده، بدون آب و رطوبت شده(بدون خونریزی ، خشک شدن، خشکیدن، خشکاندن، بی رطوبت، )آنچه که آب یا رطوبت از دست داده است) خشکیده، پژمرده، پلاسیده، آب زدایی شده، آبگرفته، دبش، ملس، جامد، دج، )نادر) خشکسالی، خشک انداختن) و...
Derlemek-دِرلِمِک- terlemek-تِرلِمِک =عرق کردن، آب از دست دادن، خشکیدن، تر شدن، و... دِرلِDerle فعل امر دِرلِمِک=عرق کردن، آب از دست دادن، و...
very dry-En- وِری درای=خیلی گرم، خشک
very dry-Turk- وِری دِرای= خیلی عرق کرده، خیلی آب از دست داده، خیلی گرم، خیلی خشک
very=بسیار، خیلی(به معنی very رجوع شود)
ارتباط کلمات فارسی ،انگلیسی با زبان ترکی وبلاک poladabady@blogfa.com
Sara
Not wet
خشک
عامر سیری
خشک،خشکاندن
Neginnk
A glass of dry red wine, please
بدون شکر
(Dryness(taste

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی dry
کلمه : dry
املای فارسی : دری
اشتباه تایپی : یقغ
عکس dry : در گوگل

آیا معنی dry مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )