برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1543 100 1
شبکه مترجمین ایران

dress

/ˈdres/ /dres/

معنی: لباس، لباس پوشاندن، پانسمانکردن، مزین کردن، لباس پوشیدن، ملبس کردن، جامه بتن کردن، درست کردن موی سر
معانی دیگر: (جامه) پوشیدن، پوشاک (به ویژه در اشاره به نوع لباس)، (زنانه) پیراهن، لباس یک تکه، آراستن، آذین کردن، آرایش کردن، آماده کردن، (مرغ یا دام ذبح شده را) پاک کردن (پر یا مو کندن و دل و روده را درآوردن)، زمین را شخم کردن و کود دادن، آماده ی کشت کردن، (اسب) قشو کردن، (چرم) به عمل آوردن، (سنگ و چرم و چوب و غیره) صاف کردن و جلا دادن، (سربازان را) به خط کردن، به صف کردن یا شدن، آرایش نظامی، (زخم و غیره) پانسمان کردن، دارو زدن و بستن، زخم بندی کردن، پوشاکی، وابسته به یا برای جامه، پیراهنی، رسمی (در مقابل خودمانی یا غیر رسمی)، لباس رسمی پوشیدن، جامه ی فاخر پوشیدن، جامه ی رسمی، (رویه ی خارجی یا ظاهر هر چیز) نما، پیرایه، سس زدن به، پیراستن

واژه dress در جمله های نمونه

1. dress designer
طراح لباس

2. dress goods
پارچه‌های لباسی

3. dress in a way that befits your age
لباس جوری بپوش که به سنت بخورد.

4. dress informally for the picnic
برای پیک نیک لباس راحت (غیر رسمی) بپوش.

5. dress material
پارچه‌ی لباسی

6. dress down
(شدیدا) سرزنش کردن،بازخواست کردن

7. dress one's droddums
(اسکاتلند) کتک زدن

8. dress ship
(کشتی را) پرچم آذین کردن،بر دکل‌ها و طناب‌ها پرچم آویختن

9. dress up
1- لباس خوب پوشیدن،شیک و پیک کردن 2- (با آراستن) خوش‌نما کردن،پیراستن،سر و وضع کسی یا چیزی را بهتر کردن

10. a dress beaded with pearls
پیراهنی که مروارید به آن دوخته‌اند

11. a dress discolored in the sun
پیراهنی که در اثر آفتاب رنگ رفته شده است

12. a dress occasion
مهمانی (یا مناسبتی) که در آن لباس فاخر می‌پوشند

13. a dress of silk
پیراهن ابریشمی

14. a dress pattern
...

مترادف dress

لباس (اسم)
thing , attire , rig , clothing , dress , dressing , costume , garb , vest , clobber , gaberdine , vestment
لباس پوشاندن (فعل)
attire , dress
پانسمانکردن (فعل)
dress , bandage
مزین کردن (فعل)
furnish , beset , dress , emboss
لباس پوشیدن (فعل)
tog , dress
ملبس کردن (فعل)
dress
جامه بتن کردن (فعل)
dress
درست کردن موی سر (فعل)
dress

معنی عبارات مرتبط با dress به فارسی

(در سالن تئاتر و غیره) ردیف جلو، صندلی های نزدیک به صحنه، ردیف درجه یک، صندلی های ردیف جلو تماشاخانه
جامه جلوبازمردانه که دامن ان درپشت است ودرمهمانی های شب انرا
(شدیدا) سرزنش کردن، بازخواست کردن، ملامت سخت، سخت ملامت کردن
قماش های زنانه
اسبابی که دردوچرخه جامه راازاسیب چر  نگه میدارد، جامه پناه
لایی که درپشت دامن زنانه میگذارند
زنانه دوزی
(اسکاتلند) کتک زدن
(ارتش) رژه با اونیفرم کامل، سان و رژه
(تئاتر و غیره) تمرین نهایی، اخرین تمرین نمایش که بازیگران بالباس کامل نمایش بر روی صحنه میایند
(پارچه ای که زیر بغل می بندند تا لباس را از عرق بدن حفظ کند) زیربغلی
(کشتی را) پرچم آذین کردن، بر دکل ها و طناب ها پرچم آویختن
پیراهن سفید مردانه، پیراهن عصر مردانه، پیراهن لباس رسمی
...

معنی dress در دیکشنری تخصصی

dress
[برق و الکترونیک] سیم آرایی آرایش دقیق سیمهای اتصال در مدار به منظور جلو گیری از تزویج و پسخورد ناخواسته .
[نساجی] لباس - پوشاک
[سینما] آرایش صحنه / صحنه آرایی
[نساجی] قماش - لباس زنانه و بچه گانه
[نساجی] پارچه متراکم تافته کتانی سفید یا رنگی ساده
[نساجی] لباس توری زنانه
[نساجی] پیش بند

معنی کلمه dress به انگلیسی

dress
• one-piece outfit worn by women or girls; clothing, apparel; formal clothes
• put on clothing; put clothes onto another person; fall into line; prepare food for cooking; decorate
• of clothing or dress; of a formal occasion; requiring formal clothes
• a dress is a piece of clothing worn by a woman or girl which covers her body and extends down over her legs.
• you can refer generally to the type of clothes that people wear as dress.
• when you dress, you put on your clothes; a literary use.
• if you dress someone, you put clothes on them.
• see also dressed, dressing.
• if you dress up, you put on different clothes, in order to make yourself look like someone else or in order to look smarter.
• if you dress up something, you try to make it seem more acceptable to other people by altering details of it or presenting it differently.
dress a shopwindow
• attractively arrange merchandise in a shop window
dress a show window
• arrange merchandise for display in a store window
dress a wound
• medically treat an injury, bandage a wound
dress casually
• dress informally, wear casual clothes
dress circle
• (british) mezzanine, story that is just above the ground floor
• the dress circle is the first floor balcony in a theatre.
dress code
• binding manner of dress, set of regulations or rules that specify the approved way of dress, imposed standards of dress (such as in an office, school, etc.)
dress down
• underdress; dress in a way that is not formal enough for the circumstances; scold; criticize severely
dress for dinner
...

dress را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

امیر
دامن
تپش
(زنانه) لباس یک تکه
علی
دامن
Soli
سارافون
fazaee
لباس زنانه بلند که روی پاها را هم میپوشاند
Dorsa
دامن

ارمیا
دامن
رضا
لباس زنانه
Danial
سارافون
n
skirt میشه دامن
Donya❤❤
پیرن زنونه
Donya❤❤
پیرن دخترونه(زنونه)
seta
پيراهن
Mahsa
لباس زنانه
Soli
سارافون بلند زنانه
Feiz
Become ready for sth
e.g Dress for success and figure out
how you need to look to get what you want.
MOHAMMAD
لباس های زنونه
tinabailari
👗👗 لباس بلند زنانه ، پیراهن
D
سارافون لباس يكسره ى زنانه
Fatemeh■
پوست کندن حیوان پس از ذبح
Sima
dress اگر اسم باشه میشه پیراهن بلند زنانه
dress اگر فعل باشه برای بیان نوع لباس پوشیدن افراد به کار میره مثل:
she dresses formally
she always dresses in black
اما فعل Wear برای بیان پوشیدن یک آیتم لباس به کار میره مثل:
he's wearing a shirt

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی dress

کلمه : dress
املای فارسی : درس
اشتباه تایپی : یقثسس
عکس dress : در گوگل

آیا معنی dress مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )