برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1687 100 1
شبکه مترجمین ایران

disjoin

/dɪsˈdʒɔɪn/ /dɪsˈdʒɔɪn/

معنی: بیربط ساختن
معانی دیگر: جدا کردن، از هم گسیختن، وابندیدن، منفصل کردن، وضع از هم گسیخته، بی تکلیفی، متلاشی

واژه disjoin در جمله های نمونه

1. unfasten the buckle and disjoin the two belts
سگک را باز و دو تسمه را از هم جدا کن.

2. The policeman disjoined him from the crowd.
[ترجمه ترگمان]پلیس او را از میان جمعیت بیرون کشید
[ترجمه گوگل]پلیس او را از جمعیت جدا کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. He disjoined from her at the door of his room.
[ترجمه ترگمان]از او به در اتاق خود نگاه کرد
[ترجمه گوگل]او از داخل اتاق اتاق خود جدا شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Answer: Disjoin these two question to ask, that is scientific.
[ترجمه ترگمان]پاسخ: این دو سوال را بپرسید، این سوال علمی است
[ترجمه گوگل]پاسخ: از این دو سوال جدا بشوید، که علمی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. It can lift rate of zinc reclamation, disjoin the lead and zinc.
[ترجمه ترگمان]این فولاد می‌تواند نرخ احیا روی، disjoin سرب و روی را از بین ببرد
[ترجمه گوگل]این می تواند میزان احیاء روی را بالا ببرد و از سرب و ر ...

مترادف disjoin

بیربط ساختن (فعل)
disjoin

معنی disjoin در دیکشنری تخصصی

disjoin
[ریاضیات] جدا شدن، جدا کردن

معنی کلمه disjoin به انگلیسی

disjoin
• detach, separate, disconnect

disjoin را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمد ضیایی بیگدلی
منفک کردن- تفکیک کردن - قطع ارتباط (رابطه)کردن- از هم گسیختگی - از هم گسستگی -از هم در رفتن (فروپاشی) - از هم باز کردن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

توضیحات دیگر

معنی disjoin

کلمه : disjoin
املای فارسی : دیسجین
اشتباه تایپی : یهستخهد
عکس disjoin : در گوگل

آیا معنی disjoin مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )