برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1534 100 1
شبکه مترجمین ایران

decision

/dəˈsɪʒn̩/ /dɪˈsɪʒn̩/

معنی: قرار، تصویب نامه، داوری، تصمیم، عزم، حکم دادگاه
معانی دیگر: قصد، آهنگ، گزیر، رای، تعیین تکلیف، حکم، قاطعیت، اراده، عزم راسخ، (مشت بازی) بردن با امتیاز (در مقابل بردن با ضربه ی فنی)

بررسی کلمه decision

اسم ( noun )
مشتقات: decisional (adj.)
(1) تعریف: the act of deciding, or the judgement, choice, or resolution that one has come to after considering a matter.
مترادف: conclusion, determination, finding, judgment, settlement, verdict
مشابه: arbitration, election, resolution, ruling, sentence, volition, will

- I can't answer that yet; I'm still in the middle of decision.
[ترجمه ترگمان] هنوز نمی‌توانم جوابش را بدهم؛ هنوز هم در تصمیم‌گیری هستم
[ترجمه گوگل] من هنوز نمی توانم جواب بدهم من هنوز در وسط تصمیم هستم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- They've finally made the decision to get married.
[ترجمه ترگمان] آن‌ها بالاخره تصمیم گرفتند که ازدواج کنند
[ترجمه گوگل] آنها سرانجام تصمیم گرفتند ازدواج کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Have you made any decision about taking that job?
[ترجمه ترگمان] آیا تصمیم گرفته‌اید که این شغل را به دست بگیرید؟
[ترجمه گوگل] آیا تصمیم گرفتید که این کار را انجام دهید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه decision در جمله های نمونه

1. arbitrary decision
تصمیم نظری و فردی

2. her decision about buying a house
تصمیم او دایر به خریدن خانه

3. her decision is all right with me
تصمیم او از نظر من ایرادی ندارد.

4. my decision to retire
تصمیم من برای بازنشستگی

5. our decision not to buy your painting is no reflection on the quality of your work
تصمیم ما راجع به نخریدن نقاشی شما ربطی به کیفیت کار شما ندارد.

6. that decision was economically disasterous
آن تصمیم از نظر اقتصادی مصیبت بار بود.

7. the decision to get a divorce was excruciating for both of them
تصمیم آنها به طلاق برای هر دوی آنها دردناک بود.

8. the decision to sell the ancestral home was an agonizing one
تصمیم به فروش خانه‌ی آبا و اجدادی جانگداز بود.

9. your decision makes sense
تصمیم شما عاقلانه است.

10. a close decision
تصمیمی که گرفتن آن مشکل است و یا نتیجه‌ی آن مبهم است

11. a closed decision
تصمیم بی چون و چرا

12. a collective decision
تصمیم همگانی (از س ...

مترادف decision

قرار (اسم)
equanimity , accord , agreement , arrangement , decision , concord , dictum , stipulation , fixity
تصویب نامه (اسم)
decision , act , canon
داوری (اسم)
decision , umpire , adjudication , arbitration , judgment , judgement
تصمیم (اسم)
resolution , decision , intent , intention , pluck , resolve , ruling , determination
عزم (اسم)
resolution , decision , purpose , intention , determination , impetus
حکم دادگاه (اسم)
decision

معنی عبارات مرتبط با decision به فارسی

جعبه تصمیم
ضوابط تصمیم گیری
دستورالعمل تصمیمی
(به ویژه در سازمان های بزرگ و دستگاه دولت) تصمیم گیری، تصمیم سازی، تصمیم گیری
جدول تصمیمی
تصمیم منطقی
تصمیم نا بهنگام یا شتاب امیز
به نتیجه ی بخصوصی رسیدن، تصمیم (مقتضی) گرفتن
(به ویژه داوران مسابقه) رای بدون اتفاق آرا، رای پراکنده، رای متشتت

معنی decision در دیکشنری تخصصی

decision
[کامپیوتر] تصمیم
[برق و الکترونیک] تصمیم
[صنعت] تصمیم - صمیم گرفتن ، عزم کردن
[حقوق] تصمیم، رأی، حکم
[ریاضیات] مشخص کردن، تصمیم، تعیین، داوری
[آمار] تصمیم
[آمار] تحلیل تصمیم
[روانپزشکی] بیزاری از تصمیم. گرایش به فرار از تصمیم گیری، سخت و دشوار تصمیم گرفتن.
[کامپیوتر] کادر تصمیم گیری
[ریاضیات] جعبه ی تصمیم
[ریاضیات] ضابطه های تصمیم گیری، معیار های تصمیم گیری
[برق و الکترونیک] عنصر تصمیم گیری مداری که عمل منطقی نظیر NOT , OR . AND یا EXCEPT را روی یک یا چند رقم دودویی در ورودی انجام می دهد و نتایج را در خروجی ظاهر می کند .
[حسابداری] تسهیل تصمیم گیری
[ریاضیات] تابع تصمیم
[حسابداری] اثر بر تصمیم گیری
[کامپیوتر] دستورالعمل تصمیم
[حسابداری] فاصله تصمیم گیری
[حسابداری] ...

معنی کلمه decision به انگلیسی

decision
• ruling, determination
• when you make a decision, you choose what should be done or which is the best of various alternatives.
• decision is the act of deciding something.
• decision is also the ability to decide quickly and definitely what to do.
decision making
• process of deciding or settling something
decision making echelon
• system in which a decision must be approved by each level of authority (from the lowest to the highest)
decision support systems
• program which supplies data to different sections which assist in the process of receiving decisions in a professional field
decision was reached
• a decision was made, a choice was made
accepted the majority's decision
• agreed to the decision reached by the greater number
adopt a decision
• decide, make a decision, make a choice
affirm a decision
• confirm a choice, verify a decision
arbitrary decision
• decision which is based on one person's judgment, discretionary decision
arrival at a decision
• reaching a decision, decide, settling of a dispute or a question, determining the outcome
arrive at a decision
• come to a decision, decide, settle a dispute or a question, determine the outcome
awaiting decision
• still in the process of being decided, judgment has not been given yet
consistent decision
• coherent decision, decision which agrees with the circumstances
...

decision را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

جواد
حکم.رای دادگاه
Husen
تصمیم‌گیری
F_z
Choosing s.th after thinking
يار دلواري
You made the right decision
شما تصميم درستي گرفتيد 😔
Remember, you didn't give me a kiss?Someday you can kiss my hands and feet
يادت باشه يه بوسه به من ندادي؟
روزي ميشه دست و پامو ميبوسي ☺️
مینا عنایتی
تصمیم.
tinabailari
تصمیم 🛫🛫
the committee should make its decision later this week
کمیسیون باید تصمیمش را آخر هفته بگیرد
ریاضی 85 ، تجربی 84
فرشته عشق
تصمیم گیری
I agree with you on the decision
من با تصمیم شما موافقم

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی decision

کلمه : decision
املای فارسی : دکیسین
اشتباه تایپی : یثزهسهخد
عکس decision : در گوگل

آیا معنی decision مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )