برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1406 100 1

defined

/dəˈfaɪn/ /dɪˈfaɪn/

معنی: محدود، معین، مشخص
معانی دیگر: (verb transitive) (مفهوم، اصطلاح) تعریف کردن، (کلمه) معنی کردن some dictionaries define words well برخی فرهنگ‌لغت‌ها واژه‌ها را خوب معنی می‌کنند it is hard to define this word معنی کردن این واژه مشکل است (verb transitive) خطوط جایی را مشخص کردن، متمایز ساختن، (وظایف، شرایط) مشخص ساختن، تعیین کردن، (قدرت) تحدید کردن، حدود چیزی را مشخص کردن a well defined picture تصویر واضح و روشن reason defines mankind ویژگی انسان عقل است (verb transitive) (احساسات) شرح دادن، بازنمودن، توضیح دادن، روشن کردن

واژه defined در جمله های نمونه

1. ill defined
نامعلوم،بدمعنی یا توصیف شده،مبهم

2. words must be defined with absolute precision
واژه‌ها را باید با دقت تمام معنی کرد.

3. each of the entries in this dictionary has been carefully defined
هر یک از داده‌های این فرهنگ به دقت معنی شده است.

4. Humor has been well defined as thinking in fun while feeling in earnest.
[ترجمه ترگمان]طنز به خوبی به عنوان تفکر در کیف و در حالی که به طور جدی فکر می‌کند، تعریف شده‌است
[ترجمه گوگل]طنز به خوبی به عنوان تفکر در سرگرمی تعریف شده است، در حالی که احساس جدی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. Bigotry may be roughly defined as the anger of men who have no opinions.
[ترجمه ترگمان]Bigotry ممکن است به شدت به عنوان خشم افرادی تعریف شود که هیچ نظری ندارند
[ترجمه گوگل]بیگانه ممکن است تقریبا به عنوان خشم مردانی که هیچ نظر ندارند تعریف شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. The powers of a judge are defined by law.
[ترجمه ترگمان]اختیارات یک قاضی به وسیله قانون تعیین می‌شود
[ترجمه گوگل]قدرت قاضی به وسیله قانون تعریف می شود
...

مترادف defined

محدود (صفت)
definite , adjacent , adjoining , moderate , limited , finite , confined , narrow , bounded , defined , terminate , determinate , limitary , parochial , straightlaced , straitlaced
معین (صفت)
certain , helping , given , aiding , specified , determined , defined , auxiliary , appointed , fixed , assigned , regular , supporting , thetic , thetical
مشخص (صفت)
specified , determined , defined , ascertained , specific , distinctive , well-known , distinguished , famous , recognizable

معنی عبارات مرتبط با defined به فارسی

تابع تعریف شده
نامعلوم، بدمعنی یا توصیف شده، مبهم، درست تعیین یا معنی نشده، نامشخص، نامعین
پاره تعریف شده
تعریف شده توسط کاربر
(کاملا) معلوم، معین، واضح

معنی defined در دیکشنری تخصصی

[ریاضیات] تعریف شده، معین
[حسابداری] مزایای تعریف شده
[حسابداری] کسور بازنشستگی تعریف شده
[ریاضیات] همه جا تعریف شده
[ریاضیات] حد تعیین شده
[کامپیوتر] تعریف یا انتخاب کاربر
[برق و الکترونیک] خوش تعریف
[ریاضیات] خوش تعریف، خوب تعریف شده

معنی کلمه defined به انگلیسی

defined
• delineated, specified, determined, explained
defined boundary
• border that has clearly established
user defined
• set by the user, determined by the user

defined را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

shima
تعیین شده
محدثه فرومدی
مورد تعریف

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی defined
کلمه : defined
املای فارسی : دفیند
اشتباه تایپی : یثfiدثی
عکس defined : در گوگل

آیا معنی defined مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )