duty

/ˈduːti//ˈdjuːti/

معنی: کار، ماموریت، گماشت، وظیفه، فرض، خدمت، عهده، تکلیف، عوارض گمرکی
معانی دیگر: بایستگی، کارداد، مالیات، عوارض، ساو، باژ، (به ویژه در ارتش) ماموریت، گماردگی، (مکانیک) کارایی (مقدار کاری که موتور در شرایط معین انجام می دهد)، بازده، رجوع شود به: duty of water، فر­، درجمع عوار­ گمرکی

جمله های نمونه

1. duty bound
موظف

2. duty cycle
چرخه ی کار،چرخه ی کارایی

3. duty factor
ضریب کارایی

4. duty of water
(کشاورزی - مقدار آب لازم برای کشت هر محصول در یک ایکر acre) آبشخور،آبخور

5. combat duty
خدمت رزمی

6. customs duty
عوارض گمرکی

7. field duty
ماموریت رزمی (صحرایی)

8. overseas duty
ماموریت خارج از کشور

9. patriotic duty
وظیفه میهنی

10. do duty for
به جای دیگری کار کردن،به جای چیز دیگری به کار خوردن

11. off duty
فارغ از کار،مرخص

12. on duty
سرکار،مشغول (کار)،در تصدی

13. on duty
مسئول،در تصدی،سرکار،کشیک

14. probate duty
هزینه ی تصدیق وصیت نامه

15. a king's duty to his people
وظیفه ی سلطان نسبت به مردم خود

16. an imperative duty
وظیفه ی واجب

17. dereliction of duty
کوتاهی در انجام وظیفه

18. everyone's bounden duty
وظیفه ی قانونی هر کس

19. this crop's duty of water is five acre-inches
آبخور این محصول عبارتست از پنج اینچ در هر ایکر

20. a sacred duty
وظیفه ی وجدانی،وظیفه ی مقدس

21. on picket duty
مامور (یا در ماموریت) دیده وری نظامی

22. a hazardous patrol duty through mine fields
ماءموریت گشتی خطرناک از میان زمین های مین گذاری شده

23. a sense of duty
حس وظیفه شناسی

24. he is off duty today
او امروز کار نمی کند.

25. his tour of duty is nearly up
ماموریت او تقریبا رو به پایان است.

26. who is on duty today?
امروز کی سر کار است (نوبت کار کیست)؟

27. who is on duty today?
امروز کی کشیک است ؟

28. in line of duty
(به ویژه درمورد مامور انتظامی) حین انجام وظیفه

29. a two-year tour of duty
دوره ی ماموریت دو ساله

30. a wooden box did duty for a chair
از یک جعبه ی چوبی به عنوان صندلی استفاده می شد.

31. is it the government's duty to regulate the country's industries?
آیا وظیفه ی دولت سامان دادن به صنایع کشور است ؟

32. it was his indispensable duty to help them
وظیفه ی اجتناب ناپذیر او بود که به آنها کمک کند.

33. she considered it her duty to serve the people
خدمتگزاری مردم را وظیفه ی خود می دانست.

34. that nurse gets off duty after five p. m.
آن پرستار ساعت پنج بعد از ظهر کارش تمام می شود.

35. to be on inactive duty
به صورت غیر بسیج خدمت کردن

36. in the line of duty
طبق وظایف محوله،حین انجام وظیفه

37. he was charged with the duty of getting the supplies
وظیفه ی تهیه ی لوازم به او محول شده بود.

38. his mind was torn between duty and desire
وظیفه و شهوت فکر او را در دو جهت مخالف می کشید.

39. she saw it as her duty
آن را وظیفه ی خود می پنداشت.

40. to shrink from doing one's duty
در انجام وظیفه ی خود قصور کردن

41. that accident happened when i was on duty
آن تصادف هنگامی که من سر کار بودم روی داد.

42. to beg a person off from a duty
کسی را از انجام وظیفه معاف کردن

43. in cabinet, hossein was reprimanded for dereliction of duty
در نشست کابینه حسین به خاطر کوتاهی در انجام وظیفه مورد بازخواست قرار گرفت.

44. we have mobilized our reserve forces for overseas duty
ما نیروهای احتیاطی خود را برای ماموریت در فرادریاها بسیج کرده ایم.

45. he felt that he had acted in line of duty
او احساس می کرد که به وظایف خود عمل کرده است.

46. ali found himself at a strange crossroads because he had to choose between love and duty
علی خود را بر سر دو راهی عجیبی یافت چون می بایستی میان عشق و وظیفه یکی را انتخاب می کرد.

47. as soon as he arrived in town, he went to the base and reported for duty
به محض این که وارد شهر شد به پادگان رفت و خود را برای انجام وظیفه معرفی کرد.

مترادف ها

کار (اسم)
service, function, thing, office, task, act, action, deed, work, job, labor, karma, activity, ploy, affair, duty, shebang, appointment, workmanship, avocation, vocation, proposition, laboring, fist, concave, opus, kettle of fish

ماموریت (اسم)
assignment, function, agency, mission, commission, duty, errand, tour, combat mission

گماشت (اسم)
duty, appointment

وظیفه (اسم)
assignment, service, function, office, task, work, duty, obligation, role, incumbency, taskwork

فرض (اسم)
hypothesis, supposition, liability, assumption, duty, guess, supposal, presumption, obligation

خدمت (اسم)
merit, service, office, favor, kindness, duty, attendance, ministration

عهده (اسم)
promise, responsibility, charge, engagement, duty, guarantee, obligation

تکلیف (اسم)
task, imposition, mission, duty, obligation

عوارض گمرکی (اسم)
duty

تخصصی

[حقوق] وظیف، عوارض
[ریاضیات] وظیفه، حقوق گمرکی، تکلیف، عوارض

انگلیسی به انگلیسی

• obligation; responsibility; customs tax
duty is the work that you have to do as your job.
when policemen, doctors, or nurses are on duty, they are working. when they are off duty, they are not working.
your duties are the tasks you do as part of your job.
if you say that something is your duty, you mean that you ought to do it because it is your responsibility.
duties are taxes which you pay to the government on goods that you buy.

پیشنهاد کاربران

وظیفه
مثال: It is your duty to ensure the safety of the passengers.
وظیفه شما اطمینان از ایمنی مسافران است.
وظیفه و کاری که به شخصی برای مدت نامشخص محول میشه برخلاف task که وظیفه شخص در زمان معینی مییاشد.
I'm on grandpa duty = من در خدمت پدربزرگم هستم
وظیفه ، ماموریت
Obligation
وظیفه، تعهد
Taxes
کشیک
معنی شیفت هم میده
شیفت کاری
یا مثلا دکتر شیفت
علاوه بر معنی *وظیفه *
معنی *ظرفیت* هم هست
سمت ( جایگاه شغلی )
duty ( اقتصاد )
واژه مصوب: عوارض
تعریف: نوعی مالیات بر کالا یا خدمات
کار
گمرکی
وظیفه
دریکسری جا به معنی "خدمت سربازی".
فشار کاری

نقش - وظیفه
وظیفه و مقرری
وظیفه
Duty:
- وظیفه و مسئولیت
- عوارض و مالیات

وظیفه شناسی
I am on duty. من سر پست. یا کار هستم
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٢٠)

بپرس