cry

/ˈkraɪ//kraɪ/

معنی: خروش، گریه، فریاد، ناله، غریو، زاری، ضجه، عجز، بانگ، بانگ زدن، خروش برآوردن، مصوت کردن، داد زدن، فریاد زدن، گریه کردن، صدا کردن، خروشیدن
معانی دیگر: داد، گرییدن، زاریدن، زاری کردن، اشک ریختن، گریستن، (با: for) سخت نیاز داشتن به، (جانور) نعره زدن، غریدن، زوزه کشیدن (هر جانوری با صدای ویژه ی خود به شرطی که ممتد و بلند باشد)، نعره، غرش، استدعا کردن، تمنا کردن، جار زدن، بانگ برآوردن، اعلام، جارزنی، گلبام، گلبانگ، شعار، ورد زبان، مد روز، رسم روز، سر و صدای مردم، داد و فریاد، خواسته ی همگان

بررسی کلمه

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: cries, crying, cried
(1) تعریف: to weep or shed tears as the result of pain or emotion.
مترادف: weep
متضاد: laugh
مشابه: bawl, blubber, mewl, pule, snivel, sob, wail, whimper

- I cried when I heard the news of his death.
[ترجمه موسی] خبر مرگش را شنیدم وگریه ام گرفت
|
[ترجمه گوگل] وقتی خبر مرگش را شنیدم گریه کردم
[ترجمه ترگمان] وقتی خبر مرگ او را شنیدم گریه کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- It's normal for babies to cry quite a lot.
[ترجمه اوا] نوزادان سالم و عادی گریه میکنند
|
[ترجمه به تو چه] جمله مسخره ای هست
|
[ترجمه گوگل] این طبیعی است که نوزادان بسیار گریه کنند
[ترجمه ترگمان] برای بچه ها عادی است که خیلی گریه کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to utter a loud noise such as a shout or yell (sometimes fol. by "out").
مترادف: call, holler, shout, yell
متضاد: whisper
مشابه: bawl, bellow, clamor, howl, scream, screech, shriek, squall, squeal, wail, yelp

- The elderly man fell and cried out for help.
[ترجمه گوگل] مرد سالخورده افتاد و فریاد کمک کرد
[ترجمه ترگمان] پیرمرد افتاد و تقاضای کمک کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to make a sound or call characteristic of an animal.
مترادف: howl
مشابه: bleat, bray, call, caterwaul, screech, shriek, squawk, squeal, whoop

- The hawk cried as it dove from the sky.
[ترجمه گوگل] شاهین در حالی که از آسمان فرو می‌رفت، گریه کرد
[ترجمه ترگمان] شاهین وقتی که از آسمان پرواز می کرد فریاد زد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
عبارات: cry over spilt milk, cry over spilled milk
(1) تعریف: to shout (something) loudly.
مترادف: call, holler, shout, yell
متضاد: whisper
مشابه: bawl, roar, scream, screech, shriek, squeal

- She tramped through the woods, crying the child's name.
[ترجمه گوگل] او در جنگل قدم زد و نام کودک را فریاد زد
[ترجمه ترگمان] او در میان درختان به راه افتاد و نام بچه را فریاد زد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to change one's state or condition as a result of weeping.
مترادف: sob, weep
مشابه: bawl

- The child cried himself to sleep.
[ترجمه گوگل] بچه خودش گریه کرد تا بخوابد
[ترجمه ترگمان] کودک خود را به خواب فرو برد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: (archaic) to implore or beg for; entreat.
مترادف: beg, entreat, implore
مشابه: ask, beseech

- The captive cried mercy.
[ترجمه گوگل] اسیر گریه کرد رحمت
[ترجمه ترگمان] اسیر رحم کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
حالات: cries
عبارات: a far cry
(1) تعریف: a loud shout or yell.
مترادف: call, holler, shout, yell
متضاد: whisper
مشابه: bawl, hail, howl, scream, screech, shriek, squeal, wail, yelp

- She let out a cry when she stubbed her toe.
[ترجمه گوگل] وقتی انگشت پایش را کوبید، گریه کرد
[ترجمه ترگمان] وقتی شست پایش را خاموش کرد، گریه را سر داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a short period of weeping.
مشابه: weep

- I felt better after I'd had a cry.
[ترجمه گوگل] بعد از اینکه گریه کردم حالم بهتر شد
[ترجمه ترگمان] بعد از اینکه گریه کردم احساس بهتری پیدا کردم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: an appeal.
مترادف: appeal, entreaty, plea
مشابه: call, supplication

- From under the rubble came a cry for help.
[ترجمه گوگل] از زیر آوار فریاد کمک می آمد
[ترجمه ترگمان] از زیر آوار فریادی برای کمک آمد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: a widespread public complaint; clamor.
مترادف: call, clamor, outcry
مشابه: demand

- There was a great cry for the mayor's resignation.
[ترجمه گوگل] فریاد بزرگی برای استعفای شهردار بلند شد
[ترجمه ترگمان] صدای استعفا شهردار به گوش رسید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: the call of any of various animals.
مترادف: call
مشابه: bleat, bray, caterwaul, howl, shriek, squawk, squeal, whinny, whoop

- In the distance, we heard the cry of a wolf.
[ترجمه گوگل] از دور صدای گریه گرگ را شنیدیم
[ترجمه ترگمان] از دور صدای فریاد یک گرگ را شنیدیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. cry craven
به شکست اعتراف کردن،لنگ انداختن

2. cry down
دست کم گرفتن،کوچک شمردن،خوار شمردن

3. cry havoc
1- (در اصل) به قشون فرمان چپاول دادن،اجازه ی تاراج دادن 2- خطرات آینده را پیش گویی کردن،از آینده ی شومی آگاهی دادن

4. cry in one's beer
(عامیانه) آه و ناله کردن،سوخته کنی کردن

5. cry off
جا زدن،زیر قول خود زدن،حرف خود را پس گرفتن

6. cry on someone's shoulder
(با کسی) درد دل کردن،مشکلات خود را در میان گذاشتن

7. cry one's eyes out
از ته دل گریستن،از دیده خون باریدن

8. cry out
1- فریاد برآوردن،داد زدن 2- (با صدای بلند یا به طور آشکار) شکوه کردن،اعتراض کردن

9. cry out for
سخت خواستن،شدیدا نیاز داشتن

10. cry over spilt milk
غصه ی عمل انجام شده ای را خوردن،بیهوده زاریدن

11. cry quarter
زینهار خواستن،امان طلبیدن،بخشش خواستن

12. cry quits
(انگلیس) خود را با دیگری برابر اعلام کردن،دست از هم چشمی کشیدن

13. cry up
(با کوس و کرنا) تعریف کردن از،ستودن

14. a cry for help
فریاد کمک

15. a cry of desolation
فریادی حاکی از اندوه

16. a cry of rage and pain
فریادی حاکی از خشم و درد

17. his cry rent the silence of the night
فریادش سکوت شب را شکست.

18. the cry of the wild
نعره ی وحوش

19. to cry for mercy
تقاضای بخشش و گذشت کردن

20. to cry for pain
از زیادی درد فریاد کشیدن

21. to cry in pain
از درد گریه کردن

22. to cry oneself to sleep
گریستن و به خواب رفتن

23. a bird's cry
بانگ پرنده

24. a good cry made her feel better
یک گریه ی حسابی حال او را جا آورد.

25. a grievous cry
فریادی غم افزا

26. an inarticulate cry
فریادی نامشخص

27. the ominous cry of the owl
ناله بد شگون جغد

28. a far cry
1- مسافت زیاد،راه دور 2- کاملا متفاوت

29. hue and cry
1- (در اصل) فریاد هشدار دهنده ی کسانی که دزدی را تعقیب می کردند 2- سروصدا،داد و بیداد،های و هوی،هوار

30. in full cry
(بیشتر در مورد سگ شکاری) در تعقیب شکار،با اشتیاق دنبال کسی یا چیزی (رفتن)

31. i wanted to cry but laughed instead
می خواستم گریه کنم ولی به جایش خندیدم !

32. never ignore the cry of help from the poor!
هرگز درخواست کمک بینوایان را نادیده نگیر!

33. i could hear their cry of "god is great"
بانگ الله اکبر آنها را می شنیدم.

34. suddenly she gave a cry in her sleep
ناگهان در خواب فریاد کشید.

35. i could neither laugh nor cry
نه می توانستم بخندم نه گریه کنم.

36. it is unlike her to cry
گریه کردن از او بعید است.

37. the prisoner sent forth a cry
زندانی فریاد کشید.

38. "death to the traitor" was their cry
((مرگ بر خائن)) شعار آنان بود.

39. get ahold of yourself and don't cry
خودت را کنترل کن و گریه نکن.

40. the child pouted and was about to cry
بچه لنج ورچید و در شرف گریه کردن بود.

41. the hounds followed the rabbit in full cry
سگ های تازی با سرو صدا و اشتیاق خرگوش را تعقیب می کردند.

42. to be in the tradition is now the cry
امروزه سنتی بودن رسم است.

مترادف ها

خروش (اسم)
slogan, clamor, cry, banner cry, roar, roaring, crying, battle cry

گریه (اسم)
cry, bawl, sob, tear

فریاد (اسم)
call, clamor, cry, shout, noise, squawk, hue, outcry, bawl, scream, exclamation, squall, squeal, shriek, whoop, vociferance, hollo, vociferation

ناله (اسم)
cry, grumble, whimper, moan, wail, groan, whine, dolor, dolour, mewling

غریو (اسم)
uproar, cry, outcry, roar, hullabaloo

زاری (اسم)
cry, whimper, moan, lamentation, plaint

ضجه (اسم)
cry, dole, scream, exclamation, howl, yell, squall, lament, wail, squeal, shriek, whoop, plaint, yawl, yammer

عجز (اسم)
weakness, paralysis, impotence, impotency, entreaty, cry, impuissance, inability, disability, disablement, incapacity, insufficiency, incapability, imploration, insufficience

بانگ (اسم)
call, clamor, cry, noise, sound, roar, exclamation, voice

بانگ زدن (فعل)
cry, crow, exclaim

خروش برآوردن (فعل)
alert, cry, shout

مصوت کردن (فعل)
cry, shout

داد زدن (فعل)
cry, shout, root, outcry, roar, bawl, hoot

فریاد زدن (فعل)
cry, shout, bawl, scream, howl, yell, squall

گریه کردن (فعل)
give, cry, sob, bemoan, weep, mourn

صدا کردن (فعل)
cry, sound, blare, hum, clang, click, rustle

خروشیدن (فعل)
cry, shout, rage, roar, bubble

انگلیسی به انگلیسی

• interjection; shout; weeping
call; shed tears of sorrow or pain; shout
when you cry, you produce tears because you are unhappy or hurt.
if you cry something, you shout it or say it loudly.
you can describe a loud sound made by a bird as a cry.
something that is a far cry from something else is very different from it.
to cry wolf: see wolf.
if you cry off, you decide not to do something that you had arranged to do; an informal expression.
if you cry out, you call out or say something loudly, usually because you are anxious or frightened.
if you say that one thing is crying out for another, you mean that it needs that thing very much.

پیشنهاد کاربران

در زبان باستانی لری واژه کهن وآریایی�گریوهgeriva, گروهgereve, گوروgurva� به معنی گریه کردن است. این واژه وارد زبانهای اروپایی ( انگلیسی، . . . ) شده وبه صورت �کرایcry� به معنی گریستن، ناله وفریادو بانگ
...
[مشاهده متن کامل]
وخروش، گریه وزاری در زبان انگلیسی به کار میرود. دراینجا تبدیل رایج گاف به کاف را داریم یعنی گریوهgeriva > کرایcry.

شعار
pump water ( v. )
to cry
گریان
فریاد زدن
گریه کردن، گریستن، زاریدن، بِرمیدن
مطالبه چیزی را داشتن
صدای حیوانات
the noise that a bird or animal makes:
an eagle's cry
cry
هَمریشه با :
آلمانی : Schrei ( شرای )
پارسی : گِری ، گِریه ، گِریست ، گِریستَن
بِرمِستَن/بِرمِهیدن = گریه کردن.
م. ث
اگه اینجا بِشینی و بِبرمهی کاری درست میشه؟
*جالبه بدونید که برمه در پهلوی هم وجود داشته. و الان هم در شمال کشور بکار میره.
*از برمه = برمستن ساخته شده مانند
...
[مشاهده متن کامل]

گریه < - - > گریستن
کاه ( کاهیدن ) < - - > کاستن
خواه ( خواهیدن ) < - - > خواستن

گریه ، 😭😭
لایک 😗🤍
Cry wolf به معنی چوپان دروغگو است cry به معنی گریه. در واژه قبلی اشتباه ثبت شده است
گریه
گریه کردن زاری کردن گریستن
صدای ویژه هر جانوری به شرطی که ممتد و بلند باشد
( پرنده، درنده و غیره )
Students tried to imitate the calls of their favorite birds
گریه و ناله
فریاد کسیدن و گریه کردن
😭😭😭😭😭
گریه کردن ، زار زدن
داد زدن / فرباد زدن
چوپان دروغگو
I didn't tell you to get married
Mahnaz does not like Hadadeh as a bride
I think take the time to dance
Your sister won't cry
من به ازدواج به تو نه گفتم
مهناز ، محدثه رو بعنوان عروس پسند نمیکنه دوستش نداره
...
[مشاهده متن کامل]

فک کنم وقت بزن پاشو برقصه
خواهرت گریه نکنه
چندین ساله که حضورم کم رنگ شده که فراموشم کنی نه اینکه بخوای سراغم بیای

گریه کردن
گریستن
Shout shout cry
گریه فریاد زد
شرم کن بشین گریه کن
ناله کردن
زاری کردن
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٢٥)

بپرس