• falling apart, disintegration, collapse; breaking into small crumbs
پیشنهاد کاربران
🔸 معادل فارسی: فرسوده : در حال ریزش : در حال فروپاشی : از هم پاشیده : ویران : در حال تخریب 🔸 مثال ها: • The country braced for protests over crumbling buildings. کشور برای اعتراضات به خاطر ساختمان های فرسوده آماده می شد. ... [مشاهده متن کامل]
• The school was in a crumbling building. آن مدرسه در ساختمانی در حال ریزش بود. • The empire was crumbling from within. آن امپراتوری از درون در حال فروپاشی بود. • They live in crumbling infrastructure. آن ها در زیرساخت های فرسوده زندگی می کنند.
collapsing
شیرین رضایی صفت است و به معنای رو به زوال ، در حال فروپاشی
حسرت آمیز
صفت است درب و داغان قراضه کهنه از هم پاشیده خرابه پوسیده لکنته و غیره
crumbling ( علوم و فنّاوری غذا ) واژه مصوب: خرده سازی تعریف: خرد کردن مواد غذایی
رو به زوال ، از بین رفتنی ، نابود شدنی ، رو به انحلال ، رو به انزوال ، سقوط ، نزول ، پستی ، حقارت ، کوچکی