۱. تکذیب کرد / نقض کرد ( فعل - زمان گذشته ) ( ترجمه رایج در زبان فارسی )
He contradicted his own previous statement in court.
۲. مغایرت داشت / در تضاد بود ( فعل - زمان گذشته )
The witness's story contradicted the physical evidence found at the scene.
... [مشاهده متن کامل]
۳. رد کرد / ابطال کرد ( فعل - زمان گذشته )
Recent studies have contradicted the long - held belief that fat is always bad.
۴. مخالفت کرد / حرف کسی را برگرداند ( فعل - زمان گذشته )
She rarely dared to contradict her father even when she disagreed.
۵. با هم نخواندن / ناهمخوان بود ( فعل - زمان گذشته )
The two reports contradicted each other on several key points.
۶. تو رویِ کسی ایستادن / ضدیت کردن ( فعل - زمان گذشته )
No one at the office wanted to be the one who contradicted the boss.
توضیح:
این کلمه شکل گذشته و اسم مفعول از فعل Contradict است و به معنای بیان مطلبی است که دقیقاً مخالف یا ضد مطلب دیگری باشد. در منطق، حقوق و زندگی روزمره، زمانی به کار می رود که دو گزاره، دو رفتار یا دو گزارش با هم جور در نمی آیند و یکی صحت دیگری را زیر سوال می برد. این واژه می تواند هم برای "تکذیب کلامی" و هم برای "ناهمخوانی پدیده ها" استفاده شود.
کلمات و اصطلاحات مرتبط:
Deny / Refute / Confute / Gainsay / Counter / Disprove / Oppose / Clash / Conflict / Negate / Belie / Inconsistent / Paradoxic / At odds
۲. مغایرت داشت / در تضاد بود ( فعل - زمان گذشته )
... [مشاهده متن کامل]
۳. رد کرد / ابطال کرد ( فعل - زمان گذشته )
۴. مخالفت کرد / حرف کسی را برگرداند ( فعل - زمان گذشته )
۵. با هم نخواندن / ناهمخوان بود ( فعل - زمان گذشته )
۶. تو رویِ کسی ایستادن / ضدیت کردن ( فعل - زمان گذشته )
توضیح:
این کلمه شکل گذشته و اسم مفعول از فعل Contradict است و به معنای بیان مطلبی است که دقیقاً مخالف یا ضد مطلب دیگری باشد. در منطق، حقوق و زندگی روزمره، زمانی به کار می رود که دو گزاره، دو رفتار یا دو گزارش با هم جور در نمی آیند و یکی صحت دیگری را زیر سوال می برد. این واژه می تواند هم برای "تکذیب کلامی" و هم برای "ناهمخوانی پدیده ها" استفاده شود.
کلمات و اصطلاحات مرتبط:
منافات
. This contradicted the fact that he tried to rule as a caliph and not as a Sultan.
این , با این واقعیت که او تلاش می کرد مثل خلیفه رفتار کند , نه مثل یک سلطان , منافات داشت .
این , با این واقعیت که او تلاش می کرد مثل خلیفه رفتار کند , نه مثل یک سلطان , منافات داشت .
مخالف. مردود.
متناقض، متضاد