consummate

/ˈkɑːnsəmət//kənˈsʌmət/

معنی: تمام و کمال، رسیده، بحدکمال، عروسی کردن، بوصال رسیدن، انجام دادن، بپایان رساندن
معانی دیگر: کامل، تمام عیار، عالی، ماهر، زبردست، استاد، متخصص عالی رتبه، به انجام رساندن، تمام کردن، به کمال رساندن، به اوج رساندن، (با انجام جماع) ازدواج را قانونی کردن یا به فعل رساندن

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: consummates, consummating, consummated
(1) تعریف: to bring to perfection or fulfillment; complete.
مترادف: cap, complete, conclude, crown
مشابه: close, culminate, finish, fulfill, perfect, wind up

- They consummated their triumph with a victory parade.
[ترجمه ترگمان] آن ها پیروزی خود را با رژه پیروزی تکمیل کردند
[ترجمه گوگل] آنها پیروزی خود را با پیروزی پیروز کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to complete (a marriage) by the first act of sexual intercourse.
مشابه: affirm, confirm, culminate, fulfill, realize, validate
صفت ( adjective )
مشتقات: consummately (adj.), consummative (adj.), consummatory (adj.), consummator (n.)
(1) تعریف: perfect; complete.
مترادف: faultless, flawless, perfect
مشابه: absolute, complete, excellent, first-rate, immaculate, superb, superlative, thorough, top-drawer, topflight, topnotch

- This consummate replica of the Mona Lisa rivals the original in its beauty.
[ترجمه ترگمان] این کپی کامل از مونا لیزا رقبای اصلی زیبایی آن است
[ترجمه گوگل] این نسخه ممتاز مونا لیزا رقابت اصلی با زیبایی آن است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: supremely skilled.
مترادف: accomplished, expert, finished, great, master
متضاد: crude
مشابه: adept, excellent, faultless, first-rate, flawless, masterful, matchless, perfect, proficient, skilled, superb, superlative, topflight, topnotch, ultimate

- He was a consummate actor, sought after by the best directors in New York City.
[ترجمه ترگمان] او یک بازیگر ماهر بود که پس از آن به دنبال بهترین کارگردانان در شهر نیویورک بود
[ترجمه گوگل] او بازیگر کاملی بود که بهترین کارگردانان شهر نیویورک بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: of the highest order or degree.
مترادف: complete, supreme, ultimate, utter
مشابه: absolute, best, great, main, matchless, maximum, perfect, thorough, total, unmitigated

- With consummate ineptitude, the surgeon sewed the patient's severed finger on backwards.
[ترجمه ترگمان] جراح فورا انگشت قطع شده بیمار را به عقب دوخت
[ترجمه گوگل] جراح با ناراحتی کامل، جراح انگشتی بیمار را به عقب می کشاند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. consummate happiness
خوشبختی (شادی) در حد کمال

2. a consummate artist
هنرمند به تمام معنا

3. a consummate liar
دروغگوی ماهر

4. a consummate model of a ship
نمونه ی کاملی از یک کشتی

5. to consummate a deal
معامله ای را تمام کردن

6. He acted the part with consummate skill.
[ترجمه ترگمان]او نقش خود را با مهارت کامل انجام داد
[ترجمه گوگل]او بخشی را با مهارت کامل انجام داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. He's a consummate athlete/gentleman/liar.
[ترجمه ترگمان]او یک ورزش کار کامل \/ gentleman \/ دروغگو است
[ترجمه گوگل]او یک ورزشکار / نجیب زاده / دروغگو است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. She dealt with the problem with consummate skill.
[ترجمه ترگمان]او با این مشکل با مهارت کامل سروکار داشت
[ترجمه گوگل]او با مشکل با مهارت کامل مواجه شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. He won the race with consummate ease .
[ترجمه ترگمان]او با راحتی کامل مسابقه را برنده شد
[ترجمه گوگل]او مسابقه را با سهولت کامل به دست آورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. Wish you can benefit from our online sentence dictionary and make progress every day!
[ترجمه ترگمان]ای کاش شما می توانید از فرهنگ لغت آنلاین ما بهره مند شوید و هر روز پیشرفت کنید!
[ترجمه گوگل]آرزو می کنم که بتوانید از فرهنگ لغت حکم آنلاین ما بهره مند شوید و هر روز پیشرفت کنید!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. He played the shot with consummate skill.
[ترجمه ترگمان]او با مهارت کامل این عکس را بازی کرد
[ترجمه گوگل]او شوت با مهارت کامل را بازی کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. Those familiar with Sanders call him a consummate politician.
[ترجمه ترگمان]آن هایی که با ساندرز آشنا هستند او را یک سیاست مدار کامل می نامند
[ترجمه گوگل]کسانی که با سندرز آشنا هستند او را یک سیاستمدار کاملی میدانند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. De Gaulle conducted his strategy with consummate skill .
[ترجمه ترگمان]دو گل استراتژی خود را با مهارت کامل انجام دادند
[ترجمه گوگل]د گلول استراتژی خود را با مهارت کامل انجام داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. Mata, a consummate politician, seemed to enjoy his powerful administrative role as middleman between the communities and the private sector.
[ترجمه ترگمان]ماتا که یک سیاست مدار کامل است، به نظر می رسد که از نقش اجرایی قدرتمند خود به عنوان واسطه میان جوامع و بخش خصوصی برخوردار است
[ترجمه گوگل]ماتا، یک سیاستمدار کامال، به نظر می رسید که از نقش اداری قدرتمند خود به عنوان واسطه بین جوامع و بخش خصوصی برخوردار بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. Levinson demonstrates consummate ease with this material.
[ترجمه ترگمان]لوینسون به راحتی با این مواد نشان می دهد
[ترجمه گوگل]لوینسون با استفاده از این مواد سهولت کاملی را نشان می دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. As the consummate political scold, he delighted in skewering all office holders, finding them full of posture and pretension.
[ترجمه ترگمان]او با سرزنش سیاسی کامل از همه دارندگان مناصب عالی خوشش آمد و آن ها را مملو از ژست و تظاهر کرد
[ترجمه گوگل]او به عنوان یک کلاهبردار سیاسی بی نظیر، خوشحال شد که همه صاحب ادارات را از بین ببرد و آنها را پر از استقامت و تظاهر کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. Herons are consummate finders and catchers of fish.
[ترجمه ترگمان]herons consummate کامل و صیادان ماهی هستند
[ترجمه گوگل]Herons ها جستجوی سریع و جذاب ماهی هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. He is a consummate wine taster.
[ترجمه ترگمان]اون یه taster wine
[ترجمه گوگل]او یک نوشیدنی شراب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

19. Rick Williams is the consummate weekend warrior.
[ترجمه ترگمان]Rick Williams آخرین جنگ آخر هفته است
[ترجمه گوگل]ریک ویلیامز جنگجو آخر هفته است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

تمام و کمال (صفت)
thorough, well, whole, consummate, thoroughgoing

رسیده (صفت)
full, ripe, mellow, consummate, received, grown, headed, full-fledged

بحد کمال (صفت)
consummate

عروسی کردن (فعل)
espouse, consummate, marry

به وصال رسیدن (فعل)
consummate

انجام دادن (فعل)
accomplish, complete, achieve, do, perform, carry out, fulfill, make, implement, administer, administrate, put on, pay, char, consummate, do up, effectuate

بپایان رساندن (فعل)
end, terminate, knock up, conclude, consummate, finalize, play out, surcease

به انگلیسی

• perfect, fulfill, complete
perfect; skilled, excellent, complete; of highest degree
if two people consummate a marriage or relationship, they make it complete by having sex; a formal word.
to consummate something means to do something which makes it complete; a formal word.
you use consummate to describe someone who is extremely skilful; a formal word.

پیشنهاد کاربران

زبردست
عالیرتبه
با سکس رابطه ای کامل شود. با سکس ازدواجی کامل شود.
کامل - بی نقص

مثال :

. he's a consummate athlete
اون یه ورزشکار کامله یا ماهره. ( کارش نقص نداره )

اگه دوست داشتید به کانال من سر بزنید توی اینستا گرام برای یادگیری لغات و اصطلاحات بیشتر زبان انگلیسی . ممنونم
languageyar@


مالی: تکمیل قرارداد
کامل
تجربه کردن اولین سکسِ یک رابطه عاشقانه
به نحو احسن کاری را انجام دادن
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما