🔸 معادل فارسی:
عنصر ثابت؛ بخش همیشگی؛ چیزی که مرتب و به طور مداوم دیده یا اتفاق می افتد
🔸 معنی دقیق:
در اینجا feature به معنی �ویژگی� به معنای معمول نیست.
a constant feature of/in something یعنی چیزی که به طور مداوم حضور دارد، مرتب تکرار می شود یا به بخشی همیشگی از آن محیط تبدیل شده است.
... [مشاهده متن کامل]
مثال؛
My Mum, who worked with the elderly and ran fundraising events that were a constant feature in the local newspaper.
مادرم که با سالمندان کار می کرد و برنامه های جمع آوری کمک مالی برگزار می کرد؛ برنامه هایی که مرتب در روزنامه محلی منعکس می شدند.
Local charity events have become a constant feature in the town's newspaper.
رویدادهای خیریه محلی به بخشی همیشگی از مطالب روزنامه شهر تبدیل شده اند.
Her photographs were a constant feature in the magazine.
عکس های او مرتب در مجله منتشر می شدند.
Football has long been a constant feature of the local news.
فوتبال مدت هاست بخش ثابتی از اخبار محلی بوده است.
عنصر ثابت؛ بخش همیشگی؛ چیزی که مرتب و به طور مداوم دیده یا اتفاق می افتد
🔸 معنی دقیق:
در اینجا feature به معنی �ویژگی� به معنای معمول نیست.
a constant feature of/in something یعنی چیزی که به طور مداوم حضور دارد، مرتب تکرار می شود یا به بخشی همیشگی از آن محیط تبدیل شده است.
... [مشاهده متن کامل]
مثال؛
مادرم که با سالمندان کار می کرد و برنامه های جمع آوری کمک مالی برگزار می کرد؛ برنامه هایی که مرتب در روزنامه محلی منعکس می شدند.
رویدادهای خیریه محلی به بخشی همیشگی از مطالب روزنامه شهر تبدیل شده اند.
عکس های او مرتب در مجله منتشر می شدند.
فوتبال مدت هاست بخش ثابتی از اخبار محلی بوده است.