compound

/ˈkɑːmpaʊnd//kəmˈpaʊnd/

معنی: ترکیب، جسم مرکب، محوطه، بلور دوتایی، مرکب، جسم مرکب، چند جزئی، لفظ مرکب، ترکیب کردن، امیختن، مخلوط کردن
معانی دیگر: آمیختن، همنهشتن، همهشتن، سرشتن، هم نهاد کردن، (مخلوطی از چند چیز که ماهیت اولیه ی خود را از دست می دهند - در مقابل mixture یا مخلوطی که اجزای آن خواص اولیه خود را حفظ می کنند) ترکیب، آمیزه، همنهشته، سرشته، آویخته، دارای دو یا چند بخش، وخیم تر کردن، تشدید کردن، بدتر کردن، (بانکداری - بهره ی پول و بهره ی متعلق به بهره ی آن را) حساب کردن، (زبان شناسی) واژه ی مرکب، همکرد، (دستور زبان - جمله ی) همپایه، (با توافق طرفین) حل و فصل کردن، (به ویژه در مورد بدهی) مصالحه کردن، (با پرداخت مبلغی کمتر از مبلغ وام) سرقضیه را هم - آوردن، (باهم) کنار آمدن، با هم ساختن، محوطه (دارای یک یا چند ساختمان)، حصار، عرصه، حیاط

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
(1) تعریف: made up of two or more parts or elements.
مترادف: manifold
متضاد: simple
مشابه: complex, composite, conglomerate, consolidated, mixed, multiple, multiplex

- Salt is a compound substance made up of sodium and chlorine.
[ترجمه Bita] نمک ماده ای به شکل ترکیب است که از سدیم و کلر تشکیل شده است
|
[ترجمه ترگمان] نمک ماده ای مرکب است که از سدیم و کلر ساخته شده است
[ترجمه گوگل] نمک یک ماده ترکیبی از سدیم و کلر است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: combining two or more functions or actions.
مشابه: combined, complex, composite, manifold, mixed, multiple

- Sending the convicts to the colonies served a compound purpose.
[ترجمه ترگمان] فرستادن محکومین به مستعمرات برای یک هدف ترکیبی بود
[ترجمه گوگل] فرستادن محکوم به مستعمرات به یک هدف مشترک کمک کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: of or pertaining to a word made up of two or more lexically distinct parts or a sentence made up of two or more main clauses.
مشابه: complex, multiple

- "Campground" is a compound word made up of the elements "camp" and "ground."
[ترجمه ترگمان] \"Campground\" یک واژه ترکیبی است که از \"کمپ\" و \"زمین\" تشکیل شده است
[ترجمه گوگل] 'اردوگاه' یک کلمه ترکیبی است که از عناصر 'اردوگاه' و 'زمین' تشکیل شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- "I was tired, so I went to bed early" is a compound sentence.
[ترجمه ترگمان] \"من خسته بودم، بنابراین زود رفتم بخوابم\" یک جمله ترکیبی است
[ترجمه گوگل] 'من خسته شدم، بنابراین من به زود به رختخواب رفتم' یک حکم ترکیبی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: something made up of two or more parts or elements.
مترادف: composite, composition, compost, mixture
متضاد: element
مشابه: admixture, aggregate, alloy, amalgam, blend, combination, concoction, conglomeration, intermixture, manifold, mosaic, patchwork, synthesis, union

- The cleaning compound contains ammonia and other solvents.
[ترجمه ترگمان] ترکیب تمیز کننده حاوی آمونیاک و حلال های دیگر است
[ترجمه گوگل] ترکیب کننده تمیز کننده حاوی آمونیاک و دیگر حلالها است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a substance formed by the union of two or more chemical elements in fixed proportions, with properties different from those of its constituents.
مشابه: combination, synthesis

- Water is a compound made up of hydrogen and oxygen.
[ترجمه ترگمان] آب ترکیبی از هیدروژن و اکسیژن است
[ترجمه گوگل] آب ترکیبی از هیدروژن و اکسیژن است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a word composed of two or more lexically distinct words, such as "pickpocket".
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: compounds, compounding, compounded
(1) تعریف: to combine or mix.
مترادف: combine, mingle, mix
مشابه: admix, amalgamate, blend, intermingle, intermix, synthesize

- The chemicals must be compounded in the correct proportions.
[ترجمه ترگمان] مواد شیمیایی باید با نسبت های صحیح ترکیب شوند
[ترجمه گوگل] مواد شیمیایی باید با نسبت صحیح ترکیب شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to intensify by adding to.
مترادف: augment, exacerbate
متضاد: alleviate, lighten
مشابه: aggravate, amplify, boost, enlarge, heighten, increase, intensify, magnify

- Lying about what he had done only compounded his offense.
[ترجمه Amin] دروغ درباره انچه که او انجام داده بود فقط جرمش را سنگین تر ( بد تر ) کرد
|
[ترجمه ترگمان] دروغ گفتن در مورد کاری که انجام داده بود، مرتکب جرم شده بود
[ترجمه گوگل] دروغ گفتن در مورد آنچه انجام داده بود، فقط جرم او را به هم ریخت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- After the crops failed, disease compounded the suffering of the settlers.
[ترجمه ترگمان] پس از شکست محصول، بیماری درد مهاجران را تشدید کرد
[ترجمه گوگل] پس از شکست محصولات، بیماری رنج مهاجران را به هم متصل کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to produce by combining.
مترادف: concoct, mix
متضاد: decompose
مشابه: amalgamate, blend, compose, consolidate, mingle, synthesize, unite

(4) تعریف: to calculate or pay (interest) on accrued interest as well as on principal.
مشابه: mix, multiply

- The bank compounds interest quarterly.
[ترجمه ترگمان] سود این بانک هر سه ماه است
[ترجمه گوگل] این بانک به صورت سه ماهه سود می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: compoundable (adj.), compounder (n.)
(1) تعریف: to form a compound.
مترادف: combine
مشابه: synthesize

- Sodium and chlorine compound to form sodium chloride.
[ترجمه ترگمان] سدیم و ترکیب کلر برای تشکیل کلرید سدیم
[ترجمه گوگل] ترکیب سدیم و کلر برای تشکیل کلرید سدیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to settle or come to terms by compromise.
مترادف: compromise
مشابه: settle
اسم ( noun )
(1) تعریف: an enclosed area in which residential units and sometimes other facilities are provided, as for foreigners in some Middle and Far East countries.
مشابه: colony, settlement

(2) تعریف: an enclosed or fenced detention area.
مشابه: court, courtyard, yard

- a prison compound
[ترجمه ترگمان] یک محوطه زندان
[ترجمه گوگل] یک زندان مرکزی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. compound a felony (or crime)
(حقوق) حق السکوت گرفتن،(در مقابل رشوه) از تعقیب قانونی صرفنظر کردن

2. a compound of nationalism and expansionism
آمیزه ای از میهن دوستی و توسعه طلبی

3. intermediate compound
ترکیب واسطه

4. to compound a problem
مسئله ای را بدتر کردن

5. to compound various elements
عوامل مختلف را با هم ترکیب کردن

6. unsaturated compound
ترکیب اشباع نشده

7. a chemical compound
ترکیب شیمیایی

8. a simple compound
یک ترکیب یکدست (مرکب از اجزا مشابه)

9. a stable compound
ترکیب پایا

10. an organic compound
ترکیب آلی

11. the prison compound was surrounded by barbed wire
محوطه ی زندان با سیم خاردار محصور شده بود.

12. a butterfly has compound eyes
پروانه دارای چشمان مرکب است.

13. simple words and compound words
واژه های بسیط (تک واژه ها) و واژه های مرکب (آمیخته)

14. the resolution of a compound into simple substances
تجزیه ی یک ترکیب به مواد ساده

15. the analysis of a chemical compound
تجزیه ی یک ترکیب شیمیایی

16. the instability of a chemical compound
بی ثباتی یک ترکیب شیمیایی

17. Sulphur dioxide is a compound of sulphur and oxygen.
[ترجمه ترگمان]گوگرد دی اکسید ترکیبی از گوگرد و اکسیژن است
[ترجمه گوگل]دی اکسید گوگرد یک ترکیب گوگرد و اکسیژن است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. The compound is finally obtained by precipitation.
[ترجمه ترگمان]این مجتمع در نهایت با بارش به دست می آید
[ترجمه گوگل]این ترکیب در نهایت با رسیدن به دست می آید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

19. Police are investigating a raid on a secure compound.
[ترجمه ترگمان]پلیس در حال تحقیق در مورد حمله به یک مجتمع امن است
[ترجمه گوگل]پلیس در حال بررسی یک حمله به یک اتصال امن است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

20. A compound sentence contains two or more clauses.
[ترجمه ترگمان]یک جمله مرکب حاوی دو یا چند بند است
[ترجمه گوگل]یک جمله ترکیبی شامل دو یا چند جمله است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

21. Then there was his manner, a curious compound of humour and severity.
[ترجمه ترگمان]سپس رفتارش، ترکیبی از شوخ طبعی و خشونت بود
[ترجمه گوگل]سپس شیوه او، ترکیب متفاوتی از طنز و شدت بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

22. Concealed video cameras scan every part of the compound.
[ترجمه ترگمان]دوربین های ویدئویی همه قسمت های این مجتمع را اسکن می کنند
[ترجمه گوگل]دوربین های مخفی اسکن هر بخشی از ترکیب
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

23. The compound was subdivided into four living areas.
[ترجمه ترگمان]این مجتمع به چهار منطقه زنده تقسیم شده است
[ترجمه گوگل]این ترکیب به چهار منطقه زندگی تقسیم شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

24. This sticky compound adheres well on this surface.
[ترجمه ترگمان]این ترکیب چسبناک به خوبی به این سطح چسبیده است
[ترجمه گوگل]این ترکیب چسبنده به خوبی روی این سطح قرار دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

25. Air is a mixture, not a compound of gases.
[ترجمه ترگمان]هوا ترکیبی است، نه ترکیبی از گازها
[ترجمه گوگل]هوا ترکیبی است، نه ترکیبی از گازها
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

26. Dalton believed that the simplest compound of two elements must have one atom of each.
[ترجمه ترگمان]دالتون معتقد بود که ساده ترین ترکیب دو عنصر باید یک اتم از هر یک داشته باشد
[ترجمه گوگل]دالتون معتقد بود که ساده ترین ترکیب دو عنصر باید یک اتم از هر یک داشته باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

ترکیب (اسم)
consolidation, conjugation, conformation, synthesis, blend, admixture, combination, composition, syntax, mixture, compound, melange, confection, structure, physique, form, feature, commixture, concoction, making, contexture, zygosis, makeup

جسم مرکب (اسم)
compound

محوطه (اسم)
close, run, lot, compound, ambit, precinct, enclosure, square, haw, garth

بلور دوتایی (اسم)
compound

مرکب (صفت)
intricate, compound, multiplex, implicate, composed, composite, mazy, entangled

جسم مرکب (صفت)
compound

چند جزئی (صفت)
compound, multipartite

لفظ مرکب (صفت)
compound

ترکیب کردن (فعل)
incorporate, unite, combine, compound, agglutinate, synthesize, merge, make up, piece, concoct, confect, constitute

امیختن (فعل)
incorporate, amalgamate, admix, mingle, mix, brew, knead, compound, synthesize, meddle, fuse, fuze, inosculate, interlard

مخلوط کردن (فعل)
combine, temper, admix, mingle, mix, knead, shuffle, blend, jumble, compound, hash, merge, commix, immingle, fuse, fuze, stir together, syncretize

تخصصی

[حسابداری] ترکیبی
[شیمی] ترکیب، آمیزه
[سینما] میز چند لایه
[عمران و معماری] جسم مرکب
[برق و الکترونیک] مختلط، مرکب
[مهندسی گاز] مرکب، جسم مرکب
[حقوق] مصالحه کردن، قرارداد ارفاقی با طلبکاران منعقد کردن، مرکب
[نساجی] مرکب - ترکیب - مخلوط - ماده
[ریاضیات] مرکب، غیر بسیط، همنهاده
[نفت] مرکب
[پلیمر] آمیزه،ترکیب

به انگلیسی

• enclosed area; mixture, substance composed of different elements
mix, blend, combine
consisting of more than one part
a compound is an enclosed area of land used for a particular purpose.
in chemistry, a compound is a substance consisting of two or more elements.
if something is a compound of different things, it consists of those things.
to compound a problem means to make it worse by increasing it in some way; a formal use.

پیشنهاد کاربران

محوطه محصور
مرکب
سرجمع
ترکیب کردن
بدتر کردن
مرکب - مخلوط - مخلوط کردن
( nوvوadj )
combin
combination
complex
چندپاری
ماده ی مرکب
به نقل از هزاره:
1. ( رسمی ) ترکیب کردن، ساختن، درست کردن؛ [مواد] آمیختن، مخلوط کردن
2. [دعوا، بدهی و غیره] مصالحه کردن سرِ، توافق کردن سرِ، کنار آمدن سرِ، به توافق رسیدن
3. [مسئله، مشکلات] افزودن، تشدیدکردن، وخیم تر کردن، اضافه کردن

ادامه، به نقل از هزاره:
1. [محل سکونت و غیره] مجتمع، کوی
2. حیاط، محوطه


ساخته شده از چند عنصر
همنات
از دو بخش" هم" ( یکجا، باهم، برابر ) و "نات" ( شکل دیگر نهاد، نهش، گذاردن، قرار دادن )
که علاوه بر راحت الفطی ( آسان گویی ) بودن، اشتقاق پذیری بالایی نیز دارد.
بنگرید:
همناتیدن
همناتش
همناتیده
همناتنده/همناتگر
همناتپذیر
همناتگری
همناتگرایانه
همنات زدایی
همنات سازی
همنات یابی
همنات شناسی

To make ( something bad ) worse; intensify the negative aspects of.

To worsen
To intensify
To magnify
To increase
To add insult to injury
To rub salt in the wound

چیزی را
تشدید کردن
بدتر کردن
بزرگ کردن ( مشکل )
سخت کردن ( اوضاع )
سخت تر/ بزرگتر کردن ( مشکل )
وخیم تر کردن



نمک به زخم کسی پاشیدن !

▪ترکیب ( همون ترکیبی که در شیمی بکار میره و از ترکیب اتم های دو عنصر به وجود میاد )
▪کلمه چند قسمتی ( چند جزئی مثل rowboat )
▪بدتر کردن ( یک مشکل یا مسئله ) - نمک روی زخم پاشیدن
▪ترکیب کردن - آمیختن ( دو چیز با هم برای تشکیل یک چیز جدید )
▪مرکب - چند جزئی ( adj )
▪محوطه - حیاط

تلفظ : کام پَو ند

✳ توضیحات دیکشنری :

/noun/
[count]
🔴1 : something that is formed by combining two or more parts; especially technical : a substance created when the atoms of two or more chemical elements join together
◀️chemical/organic compounds
◀️a compound of sodium and chlorine
◀️The metal reacts with the gas to form a compound.

🔴2 : a word formed by combining two or more words
◀️“Rowboat, ” “high school, ” and “light - year” are compounds




/verb/
1 [ obj] :
🔴 to make ( something, such as an error or problem ) worse : to add to ( something bad )
◀️He compounded [=exacerbated] his mistake by announcing it to the whole table.

🔴2 finance : to pay interest on both an amount of money and the interest it has already earned
[ obj]
◀️The interest is compounded at regular intervals.
[no obj]
◀️The interest compounds quarterly.

🔴3 [ obj] : to form ( something ) by combining separate things
◀️compound a medicine

— usually used as ( be ) compounded
◀️an attitude compounded of [=made up of] equal parts greed and arrogance





/adjective/
🔴1 : made up of two or more parts
◀️a compound leaf
◀️a compound microscope
2 a :
🔴made by combining two or more words
◀️“Steamboat” is a compound noun.
b :
🔴consisting of two or more main clauses
◀️“I told him to leave and he left” is a compound sentence.





/noun/
[count] :
🔴an enclosed area that contains a group of buildings
◀️a prison compound
✔️محوطه ( دارای یک یا چند ساختمان ) ، حصار، عرصه، حیاط

Steven Seagal offers up his bulletproof compound in the Arizona desert
compound : ترکیب / مرکب / محوطه
compound ( شیمی )
واژه مصوب: آمیزه 3
تعریف: مخلوطی که از اختلاط یک بسپار مذاب مانند لاستیک یا پلاستیک با مواد دیگر به کمک یک مخلوط‏کن به دست آید
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما