component

/kəmˈpoʊnənt//kəmˈpəʊnənt/

معنی: جزء، مولفه، ترکیب کننده، ترکیب دهنده
معانی دیگر: جز، بخش، سازنده، سازه، هم هشته، تک هشته، اجزاء

بررسی کلمه

اسم ( noun )
• : تعریف: a part or element of a whole; constituent.
مترادف: constituent, division, element, ingredient, part
مشابه: fraction, item, member, piece, portion, section, segment, share

- One of the engine's components is damaged.
[ترجمه ترگمان] یکی از اجزای موتور آسیب دیده است
[ترجمه گوگل] یکی از اجزای موتور آسیب دیده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Vegetables are an important component of a healthy diet.
[ترجمه ترگمان] سبزیجات جز مهمی از رژیم غذایی سالم هستند
[ترجمه گوگل] سبزیجات جزء مهم رژیم سالم هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Oxygen and hydrogen are the chemical components that make up the water molecule.
[ترجمه ترگمان] اکسیژن و هیدروژن جز شیمیایی هستند که مولکول آب را می سازند
[ترجمه گوگل] اکسیژن و هیدروژن اجزای شیمیایی هستند که مولکول آب را تشکیل می دهند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
• : تعریف: acting as a component; belonging to; composing.
مترادف: constituent
مشابه: fractional, integral

- the component parts of an airplane engine
[ترجمه ترگمان] اجزای تشکیل دهنده یک موتور هواپیما
[ترجمه گوگل] اجزای یک موتور هواپیما
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. component parts
اجزای تشکیل دهنده

2. tangential component
مولفه ی مماسی،همنه سایانی

3. to separate something into its component parts
چیزی را به اجزای آن تقسیم کردن

4. The researchers discovered a common component in all types of the organism.
[ترجمه ترگمان]محققان یک جز مشترک در تمام انواع ارگانیسم را کشف کردند
[ترجمه گوگل]محققان یک عنصر رایج در همه انواع ارگانیسم را کشف کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. Enriched uranium is a key component of a nuclear weapon.
[ترجمه ترگمان]اورانیوم غنی شده با غنی شده غنی شده، جز کلیدی سلاح هسته ای است
[ترجمه گوگل]اورانیوم غنی شده جزء اصلی سلاح هسته ای است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. Revenues from oil are the biggest single component part in the country's income.
[ترجمه یزدان] درآمد حاصل از نفت بزرگ ترین بخش تشکیل دهنده درآمد کشور است.
|
[ترجمه ترگمان]درآمد حاصل از نفت بزرگ ترین بخش درآمد کشور است
[ترجمه گوگل]درآمد حاصل از نفت، بزرگترین بخش تکمیلی در درآمد کشور است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. Each component is carefully checked before assembly.
[ترجمه محمود- مسلمی] جزیی ازیک، هرچیز، یاشیٕ/قسمتی، ازیک مجموعه
|
[ترجمه ترگمان]هر بخش قبل از مونتاژ به دقت کنترل می شود
[ترجمه گوگل]هر جزء قبل از مونتاژ به دقت بررسی می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. Component failure was the cause of the accident.
[ترجمه ترگمان]شکست component دلیل تصادف بود
[ترجمه گوگل]شکست کامپوننت باعث حادثه شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. We've been breaking down the budget into its component parts.
[ترجمه یزدان] ما بودجه را به بخش های جزیی تقسیم کرده ایم.
|
[ترجمه ترگمان]ما بودجه را به بخش های جزیی آن تقسیم کرده ایم
[ترجمه گوگل]ما بودجه را به بخش های آن تقسیم کرده ایم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. The control of inflation is a key component of the government's economic policy.
[ترجمه ترگمان]کنترل تورم یک جز کلیدی سیاست اقتصادی دولت است
[ترجمه گوگل]کنترل تورم جزء اصلی سیاست اقتصادی دولت است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. The infantry is / are still an important component of the modernized armies.
[ترجمه ترگمان]پیاده نظام، جز مهمی از ارتش های مدرن هستند
[ترجمه گوگل]پیاده نظام هنوز / جزء مهمی از ارتش های مدرن است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. Gorbachev failed to keep the component parts of the Soviet Union together.
[ترجمه ترگمان]گورباچف عملا نتوانست اجزا تشکیل دهنده اتحاد جماهیر شوروی را کنار هم نگه دارد
[ترجمه گوگل]گورباچف ​​نتوانست جزء جزایر اتحاد جماهیر شوروی را حفظ کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. Polish workers will now be making component parts for Boeing 757s.
[ترجمه ترگمان]کارگران لهستانی هم اکنون قطعات سازنده برای بوئینگ ۷۵۷ می سازند
[ترجمه گوگل]کارگران لهستانی در حال حاضر برای قطعات بوئینگ 757s قطعات را تولید خواهند کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. Trust is a vital component in any relationship.
[ترجمه ترگمان]اعتماد جز حیاتی در هر رابطه ای است
[ترجمه گوگل]اعتماد جزء حیاتی در هر رابطه است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. Fresh fruit and vegetables are an essential component of a healthy diet.
[ترجمه ترگمان]میوه و سبزیجات تازه یکی از اجزای اصلی رژیم غذایی سالم هستند
[ترجمه گوگل]میوه و سبزیجات تازه یک عنصر ضروری از یک رژیم سالم هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. Surprise is an essential component of my plan.
[ترجمه ترگمان]سورپرایز جز ضروری نقشه من است
[ترجمه گوگل]تعجب یک جزء ضروری از برنامه من است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

جزء (اسم)
part, portion, clause, appurtenance, gadget, component, ingredient, member, detail, sector, gizmo

مولفه (اسم)
component

ترکیب کننده (اسم)
component, synthesizer, incorporator

ترکیب دهنده (اسم)
component

تخصصی

[شیمی] 1- جز، بخش، سازنده، سازه، هم هشته، تک هشته 2- مولفه، همنهند، همنه، مختص، مولف
[سینما] جزء
[عمران و معماری] مولفه - سازا - ماده متشکله - جز - سازنده - همنهند - جسم ترکیب کننده - قطعه
[کامپیوتر] مؤلهف، جزء - بخشی از کد نرم افزار که می تون آن را با کد دیگری ادغام کرد و کاربرد متفاوتی ایجاد نمود. وظیفه ی برنامه نویسی ساده تر می شود اگر مؤلفه های استانداردی برای انجام عملکردهای مفید وجود داشته باشند . برای کسب اطلاع از سیستم های ایجاد " نرم افزار مؤلفه ای" نگاه کنید به JavaBean ؛ Activex . برای اطلاع از شرح استانداردهای تعامل مؤلفه ها با یکدیگر، نگاه کنید به CORBA . - جزء مولفه
[برق و الکترونیک] جزء مولفه
[زمین شناسی] همنه، مولفه، سازنده یکی از اجزای مجموعه ای از مواد شیمیایی در یک سیستم ترمودینامیک که جرم نسبی آن ممکن است برای توصیف تمام ترکیب های درون آن سیستم متنوع باشد. یک همند احتیاجی/ الزاماً نباید بطور فیزیکی قابل فهم باشد و ممکن است آنقدر به خوبی شرح داده شده باشد که تمرکز منفی برای بعضی از سازنده ها یا همنه های سیستم داشته باشد. همنه ها تعداد کمینه واحدهای شیمیایی مورد نیاز برای توصیف رفتار قانون فاز یک سیستم می باشند/ مقایسه شود با: عامل تبادل.
[صنعت] اجزاء، سازه
[نساجی] جزء سازنده - ترکیب دو جزئی - جزء تشکیل دهنده
[ریاضیات] مولفه
[پلیمر] جزء سازنده
[آمار] مولفه

به انگلیسی

• ingredient, single piece which forms part of a larger whole; part, constituent
the components of something are its parts.

پیشنهاد کاربران

جزء
تشکیل دهنده

constituent
مولفه . اجزا
شاخه، زیر مجموعه
مولفه - اجزا
لطفادرباره معنی ومفهوم واژهcomponentکه برروی وسایل صوتی وتصویری مثل تلویزیون حک شده راتوضیح دهید
وقتی یه سیستم ، ماشین یا هرچیزی دیگه ای از قسمت های مختلفی ( parts ) تشکیل شده و یه کل رو بوجود میاره ، به یه قسمت از اون میگن component ، پس از مجموع این component ها اون کل بوجود اومده
این عبارت رو، رو تمام صفحات مجازیم گذاشتم، معنیش درسته؟
component by esi group
جزء تشکیل دهنده چیزی
ریشه اش از compose است
بخشی که با قطعات دیگر ترکیب می شود و ماشین یا قطعه ای از تجهیزات را تولید می کند.


یکی از قسمتهای سیستم ، فرآیند یا ماشین.
موارد
عنصر
You have to consider two important components : speed and time
باید دو مولفه ی مهم را در نظر بگیرید. سرعت و زمان

یه چیزی شبیه factor
Chemical Components : اجزای شیمیایی ( ترکیبات شیمیایی یک چیز که تشکیل دهنده ی اون چیز هم هستن )
component ( noun ) = element ( noun )
به معناهای: عنصر، جزء، مولفه، بخش
یک جز تشکیل دهنده یک کل . . . Component ها در کنار یکدیگر دست به دست هم میدن و یک کل رو میسازن
( یک ) جز ( از چیزی )
مولفه ( ی کوچکی از یک مجموعه ی بزرگتر )
component
پیکرپار ( ویکیپدیا ) :
کلمه Component به معنی جزء و پیکرپار است و به صورت تخصصی در علوم رایانه با همان نام خود کامپاننت یا پیکرپار شناخته می شود. یک پیکرپار به تنهایی یک بسته نرم افزاری، یا یک ماژول ( تک پاره ) است، مانند محفظه ای که شامل مجموعه ای از توابع یا داده های مرتبط می شود.

پیشنهاد می شود از �پیکرپار� بمعنای اسم خاص Component در موارد مربوط به رایانه و برنامه نویسی استفاده شود تا با معانی دیگر نظیر جزء و مولفه که ممکن است مترادف های انگلیسی بسیاری مثلا در متن داشته باشد، تفاوت قائل شد.
component ( زبان‏شناسی )
واژه مصوب: بخش 1
تعریف: هریک از قسمت های چهارگانۀ تشکیل‏دهندۀ دستور زایشی‏ـ گشتاری
ترکیب دهنده، جز اصلی، تشکیل دهنده
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما