اسم ( noun )
• : تعریف: a part or element of a whole; constituent.
• مترادف: constituent, division, element, ingredient, part
• مشابه: fraction, item, member, piece, portion, section, segment, share
• مترادف: constituent, division, element, ingredient, part
• مشابه: fraction, item, member, piece, portion, section, segment, share
- One of the engine's components is damaged.
[ترجمه گوگل] یکی از اجزای موتور آسیب دیده است
[ترجمه ترگمان] یکی از اجزای موتور آسیب دیده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
[ترجمه ترگمان] یکی از اجزای موتور آسیب دیده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Vegetables are an important component of a healthy diet.
[ترجمه گوگل] سبزیجات جزء مهمی از یک رژیم غذایی سالم هستند
[ترجمه ترگمان] سبزیجات جز مهمی از رژیم غذایی سالم هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
[ترجمه ترگمان] سبزیجات جز مهمی از رژیم غذایی سالم هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Oxygen and hydrogen are the chemical components that make up the water molecule.
[ترجمه حامد کشاورز] اکسیژن و هیدروژن عناصر شیمیایی هستند که مولکول آب را تشکیل میدهند|
[ترجمه گوگل] اکسیژن و هیدروژن اجزای شیمیایی هستند که مولکول آب را تشکیل می دهند[ترجمه ترگمان] اکسیژن و هیدروژن جز شیمیایی هستند که مولکول آب را می سازند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
• : تعریف: acting as a component; belonging to; composing.
• مترادف: constituent
• مشابه: fractional, integral
• مترادف: constituent
• مشابه: fractional, integral
- the component parts of an airplane engine
[ترجمه Mohadeseh] قطعات مجزا از موتور هواپیما|
[ترجمه گوگل] اجزای سازنده موتور هواپیما[ترجمه ترگمان] اجزای تشکیل دهنده یک موتور هواپیما
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید